eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
می پرسد فکر می کنی آنها که می روند دلشان برای ما هم تنگ می شود؟ می گویم نمی دانم. فکر نمی کنم. اگر قرار بود آنقدر دوستمان داشته باشند که اگر نباشند یا ما نباشیم، دلتنگ ما بشوند که نمی رفتند. پس دوستمان نداشته اند که رفته اند و وقتی خودشان با پای خودشان بروند دلشان هم برای ما تنگ نمی شود. حداقل اوایلش به تنها چیزی که فکر نمی کنند ما و دلتنگی برای ماست. می پرسد بعد ها چی؟ می گویم بعد ها هم احتمالا دلشان برای ما تنگ نمی شود، دلشان برای حال خوب خودشان در گذشته ای دور یا برای خاطرات خاصی که داشته اند تنگ می شود. شاید هم آدمها دلشان برای کسی که بوده اند تنگ می شود. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
تنهایی صدای آکاردئونی است که هیچ وقت نمی فهمم از کجای خیابان می آید! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
برای پرسه زدن تا صبح، شب خیال تو کافی بود دلم هوای نمردن داشت،که حس و حال تو کافی بود سکوت بود و هوای تو -فرشته ای که نجاتم داد- برای بردنم از این شب،صدای بال تو کافی بود میان بغض و شکست ها،دلم برای تو می لرزید که شانه های تو را کم داشت، که دستمال تو کافی بود... به جز حرارت دستانت،کسی نپرسید از حالم اگرچه خوبی حالم را، فقط سؤال تو کافی بود چقدر باد که می کوبید،چراغ خلوتمان روشن چقدر برف که می آمد...چقدر شال تو کافی بود تمام شب که پر از ابرم،تمام شب که نمی بارم دلم به صورت ماهت قرص، که احتمال تو کافی بود تو خود هوای غزل بودی، لب تو بست دهانم را برای نقطه ی پایانم، همیشه خال تو کافی بود ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
آهسته بیا دختر پیغمبر پاییز با باد بیا معجزه کن فتنه برانگیز وا کن گره روسری ترکمنی را با حلقه اش آهسته مرا دار بیاویز ▫️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
آشناست... مثل عزیزی که از سفر بازگشته، مثل رفیقی که بعد مدت‌ها به دیدنت آمده، مثل بخار برخاسته از چای داغی که با لذت و اشتیاق می‌نوشی‌، مثل عطر خاک باران خورده، مثل طعم گس خرمالو در هوایی ابری، مثل بوی تند و گیرای نارنگی، مثل صدای باران در شبی سرد، مثل هیجان نخستین نگاه، نخستین لبخند، نخستین آغوش... پائیز را دوست دارم. حتی اگر غمگینم کند، حتی اگر در چمدان نارنجی و کهنه‌اش، برایم هیچ اتفاق دلپذیری کنار نگذاشته‌باشد، حتی اگر تنها و غمگین، تمام خیابان را قدم بزنم. حتی اگر باران ببارد و خیس شوم، باران شدت بگیرد و چتر نداشته‌باشم، حتی اگر شب باشد و سردم باشد و از خانه دور باشم. پاییز فصل بی‌نظیری‌ست. آدم‌ها را به فکر وا می‌دارد، آدم‌ها را به یادِ هم می‌اندازد و دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند. ▫️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
می‌گویند سیاست از زندگی جدا نیست که البته حرف درستی است. ضرورت سیاسی بودن را به یادمان می‌آورند که آن هم کار درستی است. می‌خواهم بگویم اگر سیاست از زندگی جدا نیست، زندگی هم از سیاست جدا نیست. از این نظر هر رفتار کوچک و بزرگ ما در زندگی بر سیاست اثر می‌گذارد. شکلی که با شریک زندگی حرف می‌زنیم، رفتاری که با کوچکتر‌ها و بزرگتر‌ها داریم، برخوردی که با زیردست‌ها و بالا‌دستی ها می‌کنیم، راه و روشی که برای برخورد با همکار و همشهری و هموطن داریم، زبانی که با غریبه و آشنا به کار می‌بریم، کلماتی که به زبان می‌آوریم، آنچه می‌خوانیم، آنجا که خرج می‌کنیم، آنهایی که به همنشینی انتخاب می‌کنیم، دوری‌ها و نزدیکی‌هایمان، همه تصمیمات کوچک و بزرگ همه ما، همه اینها هم بر سیاست اثر می‌گذارد. زندگی سیاسی مهم است، سیاست زندگی هم. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
به چنگ آورده‌ام گیسوی معشوقی خیالی را خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را خدا را شکر امشب هم حریفی پیش رو دارم که با او میتوان نوشید ساغر های خالی را مرا در بر بگیر ای مهربان هرچند میدانم ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را ز مستی فاش میگویم تو را بوسیده ام اما کسی باور ندارد حرف مست لا ابالی را من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را . ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
گفتم: سلام! آمده‌ام تا دوباره بنویسمت و هیزم کلمه ریختم آنجا. گفتم: می‌خواهم بدانم نونِ نامت چه گونه بر تنور حس امروزم می‌چسبد و‌ امروز نبضم چه انفجاری خواهد داشت وقتی بگویم دوستت دارم‌ ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
فشارم بده بچسبان به دیوارهایی از اندوه و شک که با استخوان‌های ما ساختند لبم را بِمَک! فشارم بده بچسبان به تختی که از نیمه‌اش مرزها رد شدند سراسر غریزه بدون کلیشه به چشمان من زل بزن ای رفیق همیشه! اگر دوستان بد شدند فشارم بده بچسبان به متن خیابان که خونی ست کبودم کن از بوسه و ردّ دندان یکی شو به ابعاد من باز پنجه به پنجه مرا غرق در اشکِ خوشحالی‌ام کن مرا خالی‌ام کن از این زل زدن‌های دائم به کابوس زندان از آن خاطرات شکنجه از این حسّ پنهان که نه می‌توانم بگویم نه اینکه نگویم فشارم بده بچسبان به این مبل که روی آن فیلم دیدیم به آن صندلی که تو رویش نشستی و تا نیمه‌شب شعر خواندی به این فرش کهنه که پاهای مست من و تو بر آن رقص کردند نفس‌هات را جیغ کن از سکوت تن من بچسبان خودت را به پیراهن من پُر از خون شو از فرط بوسیدن من فشارم بده بچسبان، بچسبان به آغاز تاریخ که ما عاشق هم شدیم بچسبان و جانِ دوباره به خاکسترِ خاطراتم بده از این روزهایی که تکرار تقویم هستند در متنِ عادت از این قرص‌هایی که هر هشت ساعت که هر هشت ساعت از این با هر آهنگ بر شانه‌ی بی‌کسی گریه کردن از این توی مترو، اتوبوس یا تاکسی گریه کردن از این ماسک بر صورتم: عکس لبخند! از این دوستانی که هستند!! از این بند نجاتم بده فشارم بده بچسبان... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
من هرگز آسمان را زیبا ندیده بودم از اینسان چشم تو آسمان را قابی گرفته است؟ یا انکه آسمان ایینه دار چشم تو گشته است؟ **** آبی همیشه وسوسه ام کرده است حتا زان پیشتر که چشمی در من "شعر سیاه گویایی" باشد * چشمی «طلوع ابی دریا» بود شاید همیشه هر سفر جست وجوی من انگیزه اش سراغ تو بوده است وان آتشی که اینهمه سال می سوخت پشت مه یک شعله از چراغ تو بوده است **** چشمت به رنگ عشق روزی که رنگ لبخند،نارنجی است رنگ ملال خاکستری ورنگ عشق آبی نیلوفری که چیده ام از چشمت چتری بزرگتر شده باشد شاید تا عشق در سایه اش به ناز بیاساید... ✍️ * لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی ست و چشمهایت شعر سیاه گویایی ست 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
🔹 حکایت به دار آویختن : پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند. درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی. آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم . چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است. پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع. هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت. پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند. پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید. پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است. گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... . پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه‌ی بر دار آویخته‌اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می‌پرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh