eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
من هرگز آسمان را زیبا ندیده بودم از اینسان چشم تو آسمان را قابی گرفته است؟ یا انکه آسمان ایینه دار چشم تو گشته است؟ **** آبی همیشه وسوسه ام کرده است حتا زان پیشتر که چشمی در من "شعر سیاه گویایی" باشد * چشمی «طلوع ابی دریا» بود شاید همیشه هر سفر جست وجوی من انگیزه اش سراغ تو بوده است وان آتشی که اینهمه سال می سوخت پشت مه یک شعله از چراغ تو بوده است **** چشمت به رنگ عشق روزی که رنگ لبخند،نارنجی است رنگ ملال خاکستری ورنگ عشق آبی نیلوفری که چیده ام از چشمت چتری بزرگتر شده باشد شاید تا عشق در سایه اش به ناز بیاساید... ✍️ * لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی ست و چشمهایت شعر سیاه گویایی ست 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
🔹 حکایت به دار آویختن : پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند. درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی. آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم . چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است. پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع. هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت. پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند. پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید. پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است. گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... . پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه‌ی بر دار آویخته‌اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می‌پرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
از عشق برایم خانه‌ای بساز آنقدر عزیز و اَمن که حتی نخواهم به پنجره‌هایش نزدیک شوم برای نگاه کردن به آن سویشان و از آغوشت حصاری آن‌چنان گرم و محکم که نخواهم و نتوانم از آن بگذرم تو در راه عشق ثابت قدم باش تا من هم در آن جان بدهم و باور کن هیچ چیز پیچیده نیست! قصه پیچیدگی زن‌ها، بهانه‌ی مردانی‌ست که شامه‌ی تیز یک زن در فهمیدن عشق خواستن و ماندن را فراموش کرده‌اند ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
باید به مردم اثبات می کردم ، چقدر اشتباه فکر می کنند که وقتی پیر می شوند دیگر عاشق نمی شوند!!! نمی دانند وقتی دیگر عاشق نمی شوند پیر می شوند. . ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
‏یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»! ‏تا آن زمان هیچ واژه ای نتوانسته بود تا این حد برایم جاودانه بماند و کلمات فقط مشتی کلمات بودند در اقتضای زمان و مکانی محدود. ‏ولی «عزیزترینم...!» فکرش را بکنید که در میان تمام عزیزانی که دارد، تو، « ترینِ » آنهایی!‌‏ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
ناچار بودم دست‌های کسی را با دست‌های تو اشتباه بگیرم چراکه نبودی و تنهایی در زمستان ماموت‌ها را هم از پا درمی‌آورَد.. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دلم جنگل، دلم باران، دلم مهتاب می‌خواهد دلم یک کلبه‌ی چوبی کنار آب می‌خواهد چنان دلگیرم از دنیا که ترجیحا دلم شعری پر از تصویر موزون و خیالی ناب می‌خواهد قلم دستم به دامانت، بکِش یک دسته مرغابی که دل آرامشِ محضِ لبِ تالاب می‌خواهد جهانی خالی از وحشت، نه کفتار و نه سگ باشد دلم یک جنگلِ سبزِ پُر از سنجاب می‌خواهد تمامِ حسِ شعرم را بگنجان در غزل امشب که این تصویر رویایی فقط یک قاب می‌خواهد اتاقی از اقاقی را برایم فرش کن در شعر که ذهن خسته‌ی شاعر، دو ساعت خواب می‌خواهد ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دل خوشم با غزلی تازه همينم كافی‌ست تو مرا باز رساندی به يقينم كافی‌ست قانعم، بيشتر از اين چه بخواهم از تو گاه گاهی كه كنارت بنشينم كافی‌ست گله‌ای نيست من و فاصله ها همزاديم گاهی از دور تو را خوب ببينم كافی‌ست فكر كردن به تو يعنی غزلی شور انگيز كه همين شوق مرا، خوب ترينم! كافی‌ست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
من پريشان تر از آنم كه تو مى پندارى شده آيا ته يك شعر ترك بردارى...؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
▫️ قسم به پاییزے ڪه در راه است و به پچ پچ هاے عاشقانه ی برگ هاے در حال افتادن! قسم به بوسه هاے آخر و به باران هاے گاه و بے گاه و به آغوش هاے خالی قسم به عشق ڪه من پاییز به پاییز باران به باران آغوش به آغوش دل تنگ توأم! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh