eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
من در جستجوی زنی هستم چونان من تنها و دردناک، تا دست در دستش نهم؛ ما هر دو تنها زاده می شویم بر خارزارها و کودکان قبیله را به دنیا می آوریم، کودکانی که به زودی تحقیر ما را به آنان خواهند آموخت. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
بازنگرد ، که عشقِ من نیمکتی در تفرجگاهی عمومی نیست که هر بار بخواهی آن را ترک کنی و هر زمان که بخواهی به آن بازگردی ! عذرخواهی مکن گلوله‌یِ شلیک شده باز نمی‌گردد.... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
همه رابطه‌ها یک قانون اصلی دارند: هیچ‌گاه باعث نشوید کسی که دوستتان دارد احساس تنهایی کند، بخصوص وقتی کنارش هستید! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
اندوه های زنانه اما خانگی تر از این حرف ها هستند، درست مثل شیشه های مربا، مثل سبزی های خشکِ معطر که می کوشند یک تکه از بهار را برای زمستان کنار بگذارند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
با خیالت می‌زنم بیرون ! یک خیابان دورتر از خود زیر باران ؛ خیس ِ حس ِ پرسه خواهم شد. خوب می‌دانم ؛ وزن ِ عشق ِ من به تو بالاست.! ...و دلم - در تار وُ پود ِ غربت ِ پیراهنم تنگ است... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
▫️ زنان وحشی، آن بارقه های غیرقابل توضیح زندگی اند. آزادی از وجودشان تراوش می کند و جویای آگاهی اند. به هیچکس جز خود تعلق ندارند اما بخشی از وجود خود را به کسانی که ملاقات می کنند هدیه می دهند. ▫️ اگر شما چنین زنی را ملاقات کرده اید، او را از کف مدهید. درست است که شما را به آشوبِ زندگی خود وارد می کند اما جادوی خود را هم به شما نشان خواهد داد. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
شب‌ها که سر به بالش اوهام می‌نهم تا صبح گفت‌وگوی من و خیل یادهاست یک‌بار با خیال تو سرمست خنده‌ام یک‌بار نعره می‌کشم و گریه می‌کنم آن‌گاه غم به خنده نگه می‌کند به من می‌خندم از نگاه غم و گریه می‌کنم ناگه نگاه می‌کنی از آن‌سوی خیال شادی شکوفه می‌زند از گریه‌های من سرشار می‌کند شب تاریک را ز نور برق نگاه تو!چه نگاهی!خدای من ! درهای هشت‌گانه‌ی باغ بهشت را یک‌باره در نگاه تو بر من گشوده‌اند برگشته‌اند حافظ و سعدی،به اتفاق دیوان شاهکار غریبی سروده‌اند تا دست‌مان به دامن قدیسی‌ات رسد ماییم خانه ساخته در انزوای شعر مشغول مشق شعر نگاهت به کِلکِ جهل وآن بی‌کران نگاه تو چیزی ورای شعر... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 نام اثر 🎤 صداخوانی 🎤 آواز 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال 🌼 @shernosh
اون روزا که بوی تموم شدنش میومد ،بزرگترها نقشه شمال میکشیدن و ما چشمامون برق میزد و از فرط ذوقمرگی تا صبح نمیخوابیدیم.. کله ی صبح و خروسخون ،یه لامپ روشن و چند قفله کردن در و در آخر سپردن خونه به همسایه و به سمت وعده صبحونه در جاده و دعوا سر اینکه کی بغل پنجره بشینه وچند ماشین پشت هم قطاری بسم الله ...تو جاده همیشه خدا یکی از ماشینا داغ میکرد و آمپر می‌چسبوند. یه دبه آب واسه روز مبادا تو صندوق‌عقبا بودو هروخ لازم میشد طرف میزد بغل و آب می‌پاچید رو دم‌ودسگاش. صبحونه یکی از لذتای سفر بود. چای پررنگ با قندای درشت، نیمرو توبشقاب روحی ، گوجه و خیار ویه کیسه پر از شکلات درهم . تقزیبآ سیستم همه کاملا اصیل و سنتی بود . به فلاسک‌چائی مجهز‌بودیم و کلمن و کوکو و تخم مرغ اب پز و زیرانداز و بالش و ملافه. دو ساعت یه‌بار میزدیم بغل و کنارجاده بساط‌ میکردیم وهندونه خربزه می‌خوردیم. میدونی ، راهها هم همیشه طولانی بود .مامان پسته پوست میکند ، پیشنهاد میوه میداد وضبط ماشین همیشه حمیرا و هایده میخوند .داداش بزرگه تابلوها رو میخوند و خبر از رسیدن تا دو ساعت دیگه میداد . اون وقتا سرامون از پنجره بیرون بود . دستامونو برای ماشین دایی ، عمو و ...تکون میدادیم .جیغ میزدیم تو تونل عکس انداختن کنار گاو تو جاده هم یه قانون نانوشته بود نو راه شمال .. بوی دریا، بوی رطوبت و نم ،بوی شمال. بوی کلاه حصیری. ،بوی آتیش و بوی کباب خبر میداد که رسیدیم ..برنامه هرساله ی شهریورمون همین بود.بعد رسیدن و کمی استراحت ، پوشیدن مایو دویدن به سمت دریا شروع میشد . کله معلق زدن و فرو رفتن آب شور تو حلق و بینی، خوابیدن روی آب و فخر فروختن به دیگرون بابت این شیرین کاری ! گم شدن لنگه دمپایی تو دریا . جمع کردن گوش ماهی و چاله کندن توی ساحل به قصد رسیدن به آب ، درست کردن قلعه و لاک پشت ودر آخر دوش گرفتن کنار ساحل..بعد دریا همه گشنه بودن . سفره یی که واسه عصرونه پهن میشدو یه سری آدم گرسنه‌ی هیجان‌زده. که فرمون حمله میدادن .بعدش دبِرنا بازی کردن با نخود و لوبیا می‌غلتیدیم به خودمون از فرط خوشی...بعد چند روز با دماغ های پوست پوست شده ، لپهای سوخته و شونه های سیاه دوباره قطار می شدیم توی جاده. موقع برگشتن دیگه کسی حواسش به منظره نبود. چشمهامون رو می بستیم تا خوابمون، درازی راه رو برامون کوتاه تر کنه اون روزا وقتا ی رفتن، بهتر از برگشتن بود... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش چون پاییز خاموش و ملال‌انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه‌ام پر درد میشد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می‌زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می‌زد وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh