شعرنوش
به کتابهایت حسودی ام میشود به مسواکت به پرندگانی که از دستهای تو دانه میخورند به فقیری که سر چهارراه
حسادت می کنم
به ساعت مچی ات که دستهایت را نوازش
می کند به پیراهنت که آغوشت را
قدم می زند
به عینک آفتابی ات که به
چشمهایت خیره شده
حسادت می کنم به هر چیزی که تو را
بیشتر از من داشته باشد
حسادت می کنم
و چقدر دلم می خواهد گل سر موهایت باشم
هی بیافتم هی خم شوم هی بشکنم
هی غصه ام را بخوری
✍️ #امید_آذر
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است
وقتی یادت نمی آید
کدام یکشنبه
عاشق ترین زن دنیا بودم
و کدام یکشنبه
پیراهنت آنقدر آبی بود
یادت نمی آید
و سال هاست
کنار همین شعر ایستاده ام
و هی به ساعتی نگاه می کنم
که عقربه هایش
درست روی شش
از کار افتاده اند...
✍️ #لیلا_کردبچه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
تو را در همه چیز
در گلبرگهای خشکیده ی لای کتاب
در تکه کاغذی مچاله توی کیف
در عکسی دور
از تابستانی سیاه و سفید
تو را
در اعداد یک شماره اشغال
در عقربه های یک ساعت کهنه
در صندلی های خالی یک پارک
.....
تو را میبینم
در همه چیزهای قدیمی
در همه چیزهای مشترک
جز در زنی که روبرویم ایستاده !
✍️ #یاشار_عبدالملکی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
همه جا می بینمت
به درخت و پرده و آینه
نمی دانم اما
تو مرا دنبال می کنی
یا من ترا
ای چشم شیرین زیبا
به گلها می بینیم و می بینمت
به گلها نشسته ای و می بینیم
بر آب می نگرم و می بینمت
در آب می لرزی و می بینیم
تو مرا جست و جو می کنی یا من ترا ای چشم شیرین دلربا
همه رویاهایم را نیلوفری کرده ای
و همه خیال هایم را به بوی شراب آغشته ای
همه جا
گرمای خانه و جان و جهان است حضورت
ولی چشم که باز می کنم
نمی بینمت دیگر
با آن که می دانم
تو می بینیم همه جا
من شیدای توام
یا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا
ای چشم شیرین بی پروا ...
✍️ #منوچهر_آتشی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
MohammadReza ShajarianMohammadReza Shajarian _ Chehreye Zarde Man.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
🔹 #چهره_زرد_من
🔸 #محمدرضا_شجریان (سیاوش)
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم بوَد آن عنایت و این کرَم
همه از تو خوش بوَد ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی
همهجا کشی می لالهگون ز ایاغ مدعیانِ دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
تو کمانکشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدانکرده خطا کنی
تو که هاتف از بَرَش این زمان رَوی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی نظر از چه سوی قفا کنی
✍️ #هاتف_اصفهانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
🔹 نام اثر #آوادیس
✍️ شاعر #سمیرا_جنابیان
🎤 صداخوانی #همایون ؛ #سمیرا_جنابیان
📀 تنظیم #محمد_رشیدیان
🕊 ارائه شده در کانال ادبی #شعرنوش
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🍁 @shernosh
Samira JenabianSamira Jenabian _ Avadis.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
🔹 نام اثر #آوادیس
✍️ شاعر #سمیرا_جنابیان
🎤 صداخوانی #همایون ؛ #سمیرا_جنابیان
📀 تنظیم #محمد_رشیدیان
🕊 ارائه شده در کانال ادبی #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
#عشق_زیباترین_دین_دنیاست
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید: «چرا؟»
در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیدهام! لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت: «شروع خوبی بود!»
و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستیای که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیست به با هم بودنمون ختم بشه .
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم.
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم، همدانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم، دانشجوی حسابداری.
اون روز هم مثل همه دوشنبهها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده و بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه.
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه.
بهش می گفتم اگه یک روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقرهای».
این جوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود.
وقتی دانشگاهمون تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارش رو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم اما عاشق خونوادههامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانوادهها کمی منطقیتر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد.
بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم، از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم. اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم.
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناختهای روحمو آزار میداد.
وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم میزدیم که یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی بارانهای نقرهای" رو دیدم.
با اینکه میترسیدم داخل کتابفروشی بروم...
با وجود اینکه میترسیدم دوباره سوزان را ببینم...
با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه، اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید. توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود. دختر جوونی که داشت راهنمایی شون میکرد به نظرم آشنا اومد.
وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشمها اون لبخند اون کمان گوشه لبها موقع خندیدن، اون دختر بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم چشمم به یک قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد.
عکس سوزان بود.
مسنتر وشکستهتر و شاید جذابتر.
گوشه قاب عکس یک نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود:
«عشق زیباترین دین دنیاست!»
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود. اشکام سرعت عملشون خیلی از من بیشتر بود. همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده؟
و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست، یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم؛ فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم، همین...!
✍️ #امير_على_بنى_اسدى
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
زندگی در چشم من هر روز بدتر میشود
دل چو من دارد به کیش عشق کافر میشود
وقت عشق و شادی و خنده ندارد این دلم
صبح و ظهر و شام من با غم فقط سر میشود
بس که دلتنگم ز بعدت با صدای هر کلاغ
چشم اشعارم چو چشم هر غزل تر میشود
دفتر عمرم به دست بادهای بی کسی
بعد تو چون برگ هر پاییز پرپر میشود
من کنار خمره های مِی خمارم رحم کن
داغ عشق تو مداوا کی به ساغر می شود
تکه تکه میشوم شب از هجوم یاد تو
کل جانم چشم و چشمم خیره بر در میشود
✍️ #سجاد_احمدیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
رفتم، ولی نگو که کم آورد و جا زده
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است
شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!
با تو، جهنمِ دلِ من میشود بهشت
حتی بهشت، وعدهی با حور بودن است
آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است
جورِ تو را چجور به دوشم کشیدهام؟
این هم تقاصِ وصلهی ناجور بودن است
گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!
بر دار می،کشند مرا؛ فرش میشوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است
عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...
✍️ #حسین_اظهری_ساجد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
هیچچیز به اندازهی ساده بودن، شیک نیست.
ساده بودن، آسان بودن نیست. خیلی هم دشوار است. تو بینقاب، بیپرده و راحت باشی و همزمان، قوی باشی و حسگرهایت هم کار کند. دور از تفرعن و تکبر، حرف بزنی. ساده بیایی، ساده بروی. سادگی، شفافیت است و ربطی به سادهلوحی و حماقت ندارد. سادگی در خود سکوتی دارد. آدم اگر پُر باشد، دلیلی برای پیچیده نشان دادن خود ندارد، دلیلی برای عوض کردن خود و نقابگرفتن ندارد. پیچیدگیهای ساختگی، همه از ضعف است. فیلسوفی گفته بود: آب را گلآلود میکنند تا عمیق به نظر برسد.
✍️ #معین_دهاز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh