Samira JenabianSamira Jenabian _ Avadis.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
🔹 نام اثر #آوادیس
✍️ شاعر #سمیرا_جنابیان
🎤 صداخوانی #همایون ؛ #سمیرا_جنابیان
📀 تنظیم #محمد_رشیدیان
🕊 ارائه شده در کانال ادبی #شعرنوش
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
#عشق_زیباترین_دین_دنیاست
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید: «چرا؟»
در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیدهام! لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت: «شروع خوبی بود!»
و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستیای که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیست به با هم بودنمون ختم بشه .
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم.
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم، همدانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم، دانشجوی حسابداری.
اون روز هم مثل همه دوشنبهها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده و بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه.
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه.
بهش می گفتم اگه یک روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقرهای».
این جوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود.
وقتی دانشگاهمون تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارش رو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم اما عاشق خونوادههامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانوادهها کمی منطقیتر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد.
بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم، از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم. اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم.
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناختهای روحمو آزار میداد.
وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم میزدیم که یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی بارانهای نقرهای" رو دیدم.
با اینکه میترسیدم داخل کتابفروشی بروم...
با وجود اینکه میترسیدم دوباره سوزان را ببینم...
با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه، اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید. توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود. دختر جوونی که داشت راهنمایی شون میکرد به نظرم آشنا اومد.
وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشمها اون لبخند اون کمان گوشه لبها موقع خندیدن، اون دختر بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم چشمم به یک قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد.
عکس سوزان بود.
مسنتر وشکستهتر و شاید جذابتر.
گوشه قاب عکس یک نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود:
«عشق زیباترین دین دنیاست!»
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود. اشکام سرعت عملشون خیلی از من بیشتر بود. همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده؟
و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست، یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم؛ فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم، همین...!
✍️ #امير_على_بنى_اسدى
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
زندگی در چشم من هر روز بدتر میشود
دل چو من دارد به کیش عشق کافر میشود
وقت عشق و شادی و خنده ندارد این دلم
صبح و ظهر و شام من با غم فقط سر میشود
بس که دلتنگم ز بعدت با صدای هر کلاغ
چشم اشعارم چو چشم هر غزل تر میشود
دفتر عمرم به دست بادهای بی کسی
بعد تو چون برگ هر پاییز پرپر میشود
من کنار خمره های مِی خمارم رحم کن
داغ عشق تو مداوا کی به ساغر می شود
تکه تکه میشوم شب از هجوم یاد تو
کل جانم چشم و چشمم خیره بر در میشود
✍️ #سجاد_احمدیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
رفتم، ولی نگو که کم آورد و جا زده
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است
شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!
با تو، جهنمِ دلِ من میشود بهشت
حتی بهشت، وعدهی با حور بودن است
آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است
جورِ تو را چجور به دوشم کشیدهام؟
این هم تقاصِ وصلهی ناجور بودن است
گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!
بر دار می،کشند مرا؛ فرش میشوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است
عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...
✍️ #حسین_اظهری_ساجد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
هیچچیز به اندازهی ساده بودن، شیک نیست.
ساده بودن، آسان بودن نیست. خیلی هم دشوار است. تو بینقاب، بیپرده و راحت باشی و همزمان، قوی باشی و حسگرهایت هم کار کند. دور از تفرعن و تکبر، حرف بزنی. ساده بیایی، ساده بروی. سادگی، شفافیت است و ربطی به سادهلوحی و حماقت ندارد. سادگی در خود سکوتی دارد. آدم اگر پُر باشد، دلیلی برای پیچیده نشان دادن خود ندارد، دلیلی برای عوض کردن خود و نقابگرفتن ندارد. پیچیدگیهای ساختگی، همه از ضعف است. فیلسوفی گفته بود: آب را گلآلود میکنند تا عمیق به نظر برسد.
✍️ #معین_دهاز
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
ای تعریفِ توأمانِ من از هستی و نیستی!
ای چراغِ هنوز روشنِ آن خانۀ غمگین
در شبی که برایم دست تکان دادی
و بزرگراهی از روی خانه گذشت!
دیگر
برای تعمیر زندگی، سنی از من گذشته است،
تنها میتوانم شبها بالای پلهای بلند بایستم،
چراغهای روشن قرمز را تماشا کنم که در تاریکی دور میشوند
و تو را
به خاطر بیاورم
با نور کوچک و سرخی میان انگشتانت
در خاطرۀ شبی دور.
✍️ #لیلا_کردبچه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
اگرچه دوری و دیری، اگرچه دلسنگی
اگرچه با دلِ تنگم همیشه در جنگی
شکسته شیشهی قلبم، گلایه نیست که این
تقاصِ آینه باشد مجاورِ سنگی
شبیه شاخهی لرزان، چگونه شانهی من
به هق هقم ز غمت مینوازد آهنگی
بدون هیچ گلایه، شبیه مجنونم
که میکِشد به ابد بارِ سختِ دلتنگی
امیدِ وصل تو این مرده زنده میدارد
اگرچه فاصلههامان به قدر فرسنگی...
✍️ #سمیه_تقوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
سکوت میکنم امشب به جای گفتوشنود
مرا ببخش که دل، گرم صحبت تو نبود
من آن تبسّم بیپاسخم که هیچکسی
به یاد من غزل عاشقانهای نسرود
گناهکارم و در دام خود گرفتارم
اسیر در قفسِ تن به اتّهام وجود
دروغ گفتم و سوگند خوردم... آه، دریغ!
بخوان دوباره دلم را به جایگاه شهود
به آسمانِ حقیقت ببر مرا ای دوست
که عشقهای زمینی دل مرا نربود...
✍️ #علی_مقیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
محبوب من!
نمیدانم بعد از اینهمه ماه بیخبری میتوانم تو را همچنان محبوب من خطاب کنم؟!
همانطور که نمیدانستم وسط بازار سعدالسلطنه رضا اِسپل اسمم را میخواهد چه کار!
خیره شدم به حروف انگلیسی اسمم که رضا زد توی گوشیش درست وسط کادر سایت ناسا و بعد هم توضیح داد که اسمم روی یک تراشه میرود مریخ.
من مریخش را نشنیدم چرا که یک آن تو حی و حاضر شدی. تکیه داده بودی به یکی از ستونهای آجری حیاط. قرص ماه توی آسمانِ پشت سرت بالا آمده بود. صورتت توی تاریکی بود اما صدات را شنیدم که با اطمینان جوری که مو لای درزش نرود در جواب من که گفته بودم دلم میخواهد به ماه سفر کنم گفتی پس حتما میروی!
من به این احتمال غیر ممکن خندیده بودم آن وقتها. همانطور که به حرف رضا خندیدم قبل از این که صاعقهی خاطره بزند به سرم و وسط یکی از حیاطهای سعدالسلطنه جلوی رضا که دستپاچه شده بود بزنم زیر گریه.
اگر بودی لابد اسکرین شات سایت ناسا را که اسمم را با فونت درشت در خودش داشت برایت میفرستادم و به تو که خدای فراموش کردن حرفها و قولهات بودی آن مکالمهی چند سال پیش را یادآوری میکردم.
اما تا تو از اینجا که منم هزار سال نوری فاصله است و از دست تلسکوپ رضا هم کاری برنمیآید.
من فکر میکنم آدمهایی که زمانی بارها و بارها به سمت ماهشان جهیدهاند و زخمی و خاکی بر جا ماندهاند گوشه قلبشان حفرهای دارند شبیه ماه، خاکستری و سرد که توان این را دارد به آنی با اشارهای غلیان کند، نور بتاباند بر حسرت غریبشان و وسط شلوغترین بازارها به گریهشان بیندازد.
پس اگر هنوز از چشمهام میباری میتوانم تو را محبوب من خطاب کنم.
همین!
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
▫️ معرفی هنرمند:
نام: #آلان_رئوفی
تکنیک: #مداد_رنگی و #کنته
#آلان_رئوفی متولد 1365 در شهر کوچک #نوسود از توابع استان #کرمانشاه می باشد.
نقاش خود آموزی که از همان کودکی عاشق نقاشی بود.
وی می گوید مدادهایم بیشتر از هر وسیله دیگری احساس درونی ام را بیان می کردند.
برای همین با آنها انس گرفتم و تا کنون توانسته ام از نعمت وجودشان بهره ببرم.
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh