eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمی کند شب من کی سحر شود شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود رنج فراق هست و امید وصال نیست این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درددل کنم و دردسر شود ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی باخبر شود موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است بگذار گفتگو به زبان هنر شود ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
EhaamEhaam _ Ashegh Sho.mp3
زمان: حجم: 11.7M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ وسیع‌ترین شکل تنهایی... دور ماندن از کسی است که دوستش داری حالا هی... جهانت را با غریبه‌ها شلوغ کن...! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
چشم وا کن بگذار عشق به جایی برسد! مو رها کن که به من نیز هوایی برسد! می نشینم که تو را یک بغل اندازه کنم! توی اغوش تو گاهی نفسی تازه کنم… غرق در شور تو باشم که خودت کیف کنی… نمک انقدر بپاشم که خودت کیف کنی… از همان کوه که به عشق تو عمری کندم! داستانی بتراشم که خودت کیف کنی! آنقدر شعر بخوانم که بگویی به به… پیشت انقدر بمانم که بگویی به به… سمت مو های تو هی دست درازی بکنم! تا که با روح روان همه بازی بکنم… مینشینم که کمی قصه ببافد مویت… مرز جولان مرا رسم کند بازویت! زخم دل ها كه تو دادي همه يادم برود… آن همه حرف زيادي همه يادم برود! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
‌عشق را در قاب این دنیا فقط من دیده ام در سکوتت شورِ صد غوغا فقط من دیده ام در دو چشمان تو تنها آسمان را با وضوح همجوار آبی دریا فقط من دیده ام گاه اهل ساغر و گاهی مرا عابد کنند مسجد و میخانه را یکجا فقط من دیده ام میدهد درمان به من چشمی که زخمم میزند این تناقض های شیرین را فقط من دیده ام یک نگاهت مرگ و داده دیگری آب حیات نئشگی را در خماری ها فقط من دیده ام روی تو صبح سپید و شام تیره زلف توست صبح زیبا را شب یلدا فقط من دیده ام در لطافت چون بهشت و در غرورت دوزخی درگلستان سوز آتش را فقط من دیده ام جمع اضداد است عشق و کس نمیفهمد چرا عشق را در قاب این دنیا فقط من دیده ام ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
یک دکمه از پیراهنت وقتی که وا می‌شه می‌شه تموم آدمای شهرو شاعر کرد با دکمه‌ی دوم، بدون هیچ تردیدی دستور قتل خیلیا رو می‌شه صادر کرد آغاز جنگای جهانی توو همین لحظه س پس دکمه‌ی سوم شروع رسمی جنگه من تحت تاثیر نوار غزه ام، قطعا توو مشت من با دکمه‌ی بعدی دو تا سنگه ویروس‌های مستقر در دکمه‌ی پنجم تغییر می‌ده سیستم‌های دفاعی رو با رقص کُردی می‌کشونه تا سر کوچه جانباز خیلی درصد قطع نخاعی رو یک جنگ نرمه، دکمه‌های بعدی و بعدی پیراهنت یک مجلس شورای تشویشه با اتهامات زیادی روبرو هستی اخلال در نظم عمومی، شاملش می‌شه انگیزه‌ی یک انقلاب کاملاً شخصی در من چریک تازه‌کاری فکر تخریبه اشغال تو بی درد و خونریزی که ممکن نیست طرحِ نخستین کودتا، در دست تصویبه ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
بیا شلوغش کنیم آنقدر که دنیا در هم بریزد بعد تو دستِ مرا بگیر مرا ببر جایی دور جایی که ایمانِ من به تو ایمانِ تو به من و ایمانِ ما به عشق گم نشود میانِ هفت رنگیِ روزگار ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
🔹 حکایت به دار آویختن : پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند. درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی. آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم . چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است. پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع. هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت. پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند. پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید. پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است. گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... . پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه‌ی بر دار آویخته‌اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می‌پرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد. 📚 ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
مـن دختــر شیــرین سخـــن دوره ی قاجــــار تو پســـت مدرنــی و مضـــامین دل آزار! من اهـــل دل و چـــای ِهــِـل و لعــــل نگــــارم تو اهـــل شــب و شعـــــر سپیــد و لب سیـــگار! من فلســــفه ی عشــقم و اشـــراقیِ محضـــم تو عقلـــــگرا چــون رِنــه و نیچــــــه و اِدگــــار! من پنجـــره ای رو به غـــزل ، خواجـــه ی شیـــراز تو سخــــت ، پر از خشــــتی و ماننــــد به دیـــوار! با این همه عاشـــق شده ام دــست خودم نیســت من دختـــر شیـــرین سخـــن دوره ی قــــاجــــار! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد دوست داشتن هايمان را راحت تر جار ميزديم لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقه ى واقعيمان بود آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم، بى دغدغه اشك ميريختيم صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت با پدر و مادرمان دوست بوديم حرفِ يكديگر را ميخوانديم نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم، خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف ميكرديم روابطمان را نظم ميداديم دخترها و پسرهايمان، حد و مرزِ خودشان را ميشناختند نيمى از دوست داشتن هايمان، به ازدواج منجر ميشد نگرانِ حرفِ مردميم اما كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند كه مبادا از چشمشان بيفتيم كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان ما در دورانى هستيم كه نه براى خودمان براى مردم زندگى ميكنيم! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
🔹 چند و : تو عروس کسی اگر بشوی مجلست را وخیم خواهم کرد من خود ، لطفعلی زندیه ام شوهرت را دو نیم خواهم کرد ✍️ زنی هرشب مرا تا نیمه شب ها می برد اما رهایم می کند صبح سحر در بستر خوابم ✍️ از من ، غم عاشقانه ای مانده و هیچ رسوایی شاعرانه ای مانده و هیچ در پیچ و خم شبی که بس طولانی ست گیسوی بدون شانه ای مانده و هیچ ✍️ این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود ✍️ یک جهان"درد مشترک"داریم، هر دو در قلبِ خود ترک داریم دوستش داری و نمی‌داند، دوستت دارم و نمیدانی ✍️ ای مُفتیِ شهر از تو بیدارتریم با این همه مستی ز تو هشیارتریم ... تو خون کَسان خوری و ما خونِ رَزان انصاف بده کدام خونخوار تریم؟! ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh
جامه ی را به تن کن محبوبِ جنجالی من!! غوغا به پا کنیم از رقص گیسوانِ منُ دست‌های تو از تپشِ سینه ام با هر نگاهِ تو از غروبِ تو بر پیکرم از عطرِ حضورِ تو در سرم غوغا به پا کنیم از جمعه‌های عریان از جامه‌های بر باد آه محبوبِ جنجالی من!! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍁 @shernosh