زیبایی نگاهت ستودنی ست
کاش حواست به چشمانت باشد...
چشمانی که رستاخیز جان من است...
کاش میدانستی...
نگاهت،کجای قلبم را نشانه می رود...
که هر روز و هر شب
شیداتر از قبل
خواستنت را به بال پروانگی عشقم می بندم
رها می کنم در آسمان دلدادگی قلبم...
ماه بودنت چه زیبا پرتو افشانی می کند
کهکشان هستی ام را
و چه رویایی رنگ عشق می زند
بر بوم سپید احساسم...
✍️ #باران_مقدم
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
با خودم عهد بستهام
بار دیگری که به زمین سفر کنم
کولهپشتیام پر از شکوفه و شراب باشد
برای اولین سلام خورشید را به خانهام بیاورم
باغ را به قلبام
به دالان ترانه سفر کنم
به آنجا که سهمی از خوشبختی و آزادی فراهم است
در آنجا واژههای عشق و امید را بردارم
و برای زمین سوغات بیاورم
در باغچهی خانهام نرگس بکارم
و کسی را دوست بدارم
کسی را که باغ را میشناسد
و به قناریها دانه میدهد
کسی که کولهپشتیاش پر از شکوفه و شراب باشد
✍️ #شیما_سبحانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
آفتاب را به من بسپار
و فرداها را به دست هایم
دیروز ها را در جیب هایم بریز
و به این حرفهای سرد و وارونه ی مردم
فکر نکن
هوا آن قدرها هم بد نیست
برای تو
و برای دوست داشتن
همیشه صبح است...
✍️#رضا_باقری_فرد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
نفس کشیدمت عمیق،
همچون هوای اول صبح!
همانقدر پاک ، همان قدر دلنشین
نگاهت کردم دقیق!
همچون تابلویی بی نقص!
همانقدر زیبا! همان قدر ظریف
گویی بعد از دیدنت ، نفس کشیدنت
لحظه ، لحظه ات را از خودت
گرفته باشم
همانقدر خودخواه،
همانقدر مجنون
✍️ #زهرا_مصلح
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
دلم آرامشِ طولانیِ با یار می خواهد!
کمی بوسه، کمی مویت، کمی دیدار می خواهد
میان حسّ تنهایی، میان حال مخدوشم
از آن "آرام باش جانم"، دلم بسیار می خواهد!
میان اینهمه مردم،نفهمید هیچکس من را
تو باش و دردِ دل گویم، دلم غمخوار می خواهد
روانم بس پریشانو، شده فکروهمه چیزم،
مرا آیا که از عمق دلش، دلدار میخواهد؟
دلم درمانده ازاینحال،واین هرروز تکراری
بیا! با تو دلم اصلاً فقط تکرار می خواهد!
همین مصرَع برای کلّ حالِ روحِ من کافیست:
دلم آرامش طولانی با یار می خواهد!
✍️ #مرتضی_حسنی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود
هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست
✍️ #هلالی_جغتایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
برای دیدنت امروز هم، دلم تنگ است
میان و عقل و دلم باز هم سرِ جنگ است
تو شاه دُختی و من یک غلام دلبسته
میان من وَ وصالت هزار فرسنگ است
نبودم هیچ زمانی ز مهرِ تو ، غافل
ولیک مصلحت و عشق را سرِجنگ است
چگونه تاب بیارم به وقتِ دلتنگی
منی که نبضِ دلم با دلت، هماهنگ است
بیادِ روزِ قشنگی که دیدمت از دور
میان باغ گلی که حصارش از سنگ است
برآی و رخ بنمای و بتاب و روشن کن
طلوع اگر نکند آفتاب، این، ننگ است
✍️ #اکبر_باقری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!
عشق من ، لکه ی دامنش بود
من حواسم به پیراهنش بود
او حواسش به مرز تنش بود
بود! امــّا رعایت نمی کرد!!
آن شب از جان مستم چه میخواست
دست او روی دستم چه میخواست
وسوسه از شکستم چه میخواست
تف بر این ارتجاع صعودی!
دستش افتاد در موج موبم
پاره شد جامه از رو به رویم!
مانده ام از چه چیزی بگویم!
آه یوسف! تو دیگر که بودی...
عقل میگوید: « این کار زشت است »
عشق میگوید: « این سرنوشت است !
اولین درب های بهشت است
آخرین دکمه های لباســش! »
باز کردم ! رسیدم به آتش!
آتش ، امّــا برای سیاوَش!
خیره در سرخیِ التماسش
غرق در آبی چشم هایش
من حواسم به او... او حواسش...
آخرین دکمه های لباسش...
آخرین دکمه های لباسش...
✍️ #ناصر_ندیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
هم در هوای ابری آبان دلم گرفت...
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت!
هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نمنم باران، دلم گرفت...
با خنده گفتمش: به سلامت!سفر بخیر...!
وقتی که رفت، از تو چه پنهان، دلم گرفت...
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان، دلم گرفت...
امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعهی تهران دلم گرفت...!
✍️ #مجید_ترک_آبادی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
هر چه که ناز کنی بـاز کشیدن دارد
لحن شیوای تو هـر بار شنیدن دارد
هوس از غنچه ی لبهای تو گُر می گیرد
عسـل بـوسـه ز لبـهــای تـو چـیدن دارد
چشم کـور از رخ مهسای تو بینا گردد
رخ زیبــای تــو هـر ثـانیـه دیـدن دارد
چو گذشتی ز برم فاصله دشنامم داد
کـه بـرو _ فاصـله اینبـار رسیدن دارد
ای فدای خـم مژگـان بلندت ای جان
طرح مژگان تو صد بار کشیدن دارد
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
حسین میگوید :
هم آغوشی یکی از رازآلودترین کارهایی است که ما آدمها با هم میکنیم. اصطکاک دو بدنِ برهنه به همدیگر، لحظه مرموزی که موی تن سیخ میشود، حس کردنِ حرارتِ تنِ آن کس که در آن لحظه آنِ تو است، کارِ رازآلودی است. همآغوشی ابتداییترین رفتارِ انسانِ زنده است که در زمانهای مختلفی ممکن است انجام بشود. گاهی هنگام طلوع صبح و پس از یک شب بیداری طولانی است که شهر تازه بیدار شده، گاهی در میانه یک ظهرِ داغ است که صدای کولر با مِرنو کشیدنِ گربههای گرمازده در کوچه در هم آمیخته، گاهی در نیمه شبی است که صدای موسیقیِ ملایم با نور شمع در فضای نیمه تاریک اتاق ممزوج شده، گاهی هم در سکوتِ مطلقِ اتاقِ یک هتل است. اما در نهایت اصطکاک دو بدنِ برهنه به همدیگر است که میشود هم آغوشی و همخوابی... هم آغوشی همیشه شادمانه نیست، همیشه با شعف شروع نمیشود، گاهی تلاشی بیهوده است برای حفظ یک پیوندِ نازک شده، گاهی تنها کاری است که دو نفر قادر به انجام آن هستند. گاهی از روی استیصال است و گاهی برای زدنِ گره و بخیه به یک تار و پودِ از هم گسیخته به نام عشق... گاهی آدمی با هم آغوشی خیانت میکند، بدن برهنه را به بدن برهنه کسی مماس میکند که ماندنی نیست، گاهی هم آغوشی میوه دروغ است. گاهی برای فرار از حقیقتِ زندگی، گاهی مانند یک قایق نجات کوچک است برای حسِ زنده بودن، گاهی هم معصومانهترین کاری است که در میانِ ملغمهای از فاحشگیهای تحمیلیِ جهان به آدمیزاد میشود انجام داد... ما آدمها به ندرت برای تولید مثل تن و بدنمان را به هم مماس میکنیم، ما آدمها در اصطکاک بدنمان به دیگری به دنبال یافتن چیزی هستیم، چیزی که در هر برهه از زندگی تغییر میکند. حسین میگوید : در میان تمام هم آغوشیها، یک جور همآغوشی هم هست که پس از تمام شدن، هر دو نفر میخندند و کسی نمیداند چرا قهقهه به یک باره و ناخودآگاه تبدیل میشود به اشک و گریه... ما آدمها موجودات غریبی هستیم...
میگویم بله هستیم...
✍️ #رسول_اسدزاده
📚 کتاب ...
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh