معشوقه ممنوعه زیبای من...
برای داشتن تو؛ عشق اتفاق خوبی نیست!
برایم دنیای جدیدی ساخته ای،
دنیایی که آنقدر دور نیست
گمان کنم مستقل از وجود تو زندگی می کنم
و نه آنقدر نزدیک که بخواهم
به دنیای تو تجاوز کنم.
عشق آبستن رنج است
و این از مالکیت #تو بر من میکاهد!
✍️ #آرش_برزگر
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
سحرخيزتر از کلماتم
ماتم کن!
بنويس بر جای جای خاطرِ عزیزت
مرا...!
در آفتاب روشن چشمانت،
شعر مضمون نام توست...!
با طعم شيرين صدايت
زمزمه ام کن...!
"من لهجه ام از عشق می آيد"
کتابی پر از واژه های معطّر
دلم اوراق اوراق از تو می شود.
تو همان نستعليق موزونی
در جوهر رگ هايم...
تکرار در تکرار
لبخندت را بچکان برلبانم،
تا "عشق "خطی سُرخ شود
"من"
گرم شوم از دوست داشتنی که
در حاشيه ی لب هايم
با بوسه ای از تو
به خواب رفته است...!
این چه اتفاقی ست از تو
نبض احساسم تندتر می زند؟!
تو می درخشی
جهان بيدار می شود؟!
روز در بزم نفس هايم به شماره می افتد؟!
حرفی بزن!
چیزی بگو؛
پاگيرِ لحظه ها
حروف سُربی نام بلندت
با یک جهان از منحنی لب هایم
درگیر رونوشت لبخندهایت
می شوم...
✍️ #زینب_سادات_حسينی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
خواستم بگويم چقدر چشمهايت شعرند دختر.
اما نگفتم.
از تيغ های كف دستم ترسيدم كه نوازشت كنم
و خون سرخت گلهای سرخ را بی آبرو كند.
"من ماشين توليد رنجم."
يك روز،
به يك نفر نگاه ميكنی كه چشمهايش شعرند.
اما دم نميزنی.
از تيغ های كف دستت ميترسی.
دوست داری بگويی حتّی وقتی كنارت نشسته
دلتنگش هستی،
اما لال ميمانی.
آن روز، ياد من بيفت.
ياد من بيفت و يك بوسه بچسبان
روی كتفِ خشكِ بادِ آذرماه
تا به من برساند.
بعد، به كلماتی كه نگفته ای شب بخير بگو.
دراز بكش روی كاناپه،
به سقف نگاه كن،
و دردهای دلت را بشمار،
و به رويای خيسِ كسی فكر كن كه سهم تو نشد،
با چشمهايی كه شعر بود،
با لبانی كه آتش بود،
و با آغوشی كه تنها جزيره ی امنِ جهان بود.
شب بخير، پرنده كوچك.
✍️ #حميد_سليمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
گفت: دست به چوب بزنم ، گل می شود.
دست به سنگ بزنم، لبخند.
دست به درد بزنم، درمان.
گفتم: پس شعبده بازی، جادو می کنی؟!
گفت: نه، پیامبرم، معجزه می کنم.
می خواهی برای تو هم معجزه کنم؟
خندیدم.
گفت: باید بگذاری بیایم و توی قلبت بنشینم، چهار زانو.
باید بگذاری بیایم و توی رگهایت راه بروم، آهسته آهسته.
باید بگذاری بیایم و زیر پلکهایت دراز بکشم، آرام و بی صدا.
می گذاری؟
خندیدم.
آمد و نشست و راه رفت و خوابید.
در قلبم، در رگهایم، زیر پلکهایم.
و این گونه شد که هر روز معجزه ای اتفاق افتاد
✍️ #عرفان_نظرآهاری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
بزن که گردۀ من یار خنجر تنهاست
که زخمخوردهتر از هر دلاور تنهاست
به غیر اشک سلاحی در اختیارم نیست
تمام لشکرم این چند کفتر تنهاست
چه بیم از اینکه رَود عمر ماندهام بر باد
به باد رفتن اگر قسمت پر تنهاست
زمین به میل علفهای هرز میروید
تبر نصیب درخت تناور تنهاست
ندارم از تو و دوری شکایتی وقتی
«نداشتن»، همۀ یک قلندر تنهاست
قسم به چشمبهراهی که بازخواهیگشت
که صبر معجزۀ هر پیمبر تنهاست
✍️ #رضا_احسان_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
آدم ها کوله باری از خاطراتِ خوب و بد را با خود جابجا میکنند بدون اینکه واقعا بدانند با آنها چه باید کرد
در واقع، یادگاریها ارزشمندترین دست آوردهای زندگی ما هستند
خاطرات را باید روی طاقچه گذاشت، تا کنارِ شمع دانیهای نقره بدرخشند و بی اختیار یادِ آینه را زنده کنند
خاطرات را باید در گلدانهای پشتِ پنجره کاشت، تا انتظار رنگِ تازهای به خود بگیرد و بازگشت، رنگِ تازه تری
خاطرات را باید نوشت. آنها را باید نوازش کرد. خاطرات نیاز به لمسِ مهربانِ انگشتانِ ما دارند و این را کمتر کسی میداند
اصلا باید با خاطرات خوابید. چه فرق میکند صبح روی بالشت ردِّ پای کدام اتفاق باشد؟ همین که چشمانت را به روز باز میکنی و یادت میاید که یک وقتی ، جایی ، با کسی که دوستش داشتی ، لحظهای به یاد ماندنی را ساختهای ، همین آغوشت را گرم میکند حتی اگر به طورِ دردناکی خالی باشد .......
✍️ #نیکی_فیروزکوهی
📚 در خانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟!
چه شد که بینِ تو و من چنین نفاق افتاد؟!
زمان به دستِ تو پایانِ من نوشت آری
مسیرِ واقعه اینبار از این سیاق افتاد
دو رودخانهی عشقِ من و تو شط شده بود
ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد!
خلافِ قاعدهی سرنوشت بود انگار
میانِ ما دو موازی که انطباق افتاد
جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد
شبی که ماهِ تمامِ تو در محاق افتاد
شِکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس
مرا که طعمِ دهانِ تو از مذاق افتاد
خزان به لطفِ تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدنِ تو در این فصل اتّفاق افتاد
چه زندگانیِ سختیست زیستن بی عشق
ببین پس از تو که تکلیفِ من چه شاق افتاد!
پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتیِ من
-غریبوارهی تو- تا همیشه تاق افتاد
تو فصلِ مشترکِ عشق و شعرِ من بودی
که با جداییِ تو بینشان طلاق افتاد
هوای تازه تو بودی، نفس تو و بی تو
دوباره بر سرم آوارِ اختناق افتاد
به باورِ دلِ ناباورم نمیگنجد
هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد!
✍️ #استاد_حسین_منزوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 گزارش تصویری " #شب_شعر"
▫️ میزبان #انجمن_حمایت_از_بیماران_کلیوی
▪️ سرکار بانو #ناجی
▫️ مجری #استاد_منصور_کلامی_فرد
▫️ نوازنده ی نی #عرفان_ارومی
🔸 میهمانان :
▫️اعضاء محترم انجمن ادبی #فریاد
▫️ اعضاء محترم انجمن ادبی #بسیج_هنرمندان
▫️ اعضاء محترم انجمن ادبی #قزل_اوزن
▫️ اعضاء محترم انجمن ادبی #صراط
▫️ پرسنل زحمتکش #انجمن_حمایت_از_بیماران_کلیوی استان زنجان
▪️ مکان: سالن اجتماعات انجمن حمایت از بیماران کلیوی
▪️ زمان: سه شنبه 21 آذر ماه 1402
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh
Mahdi DarabiMahdi Darabi _ Yadam Narafteh.mp3
زمان:
حجم:
9M
🔹 #یادم_نرفته // « #جدید »
🔸 #مهدی_دارابی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
نه اینکه عشق نبود
نه اینکه بوسه نمیزد بر جان آدمی، شادی
نه اینکه آغوش آزادی وا نبود
بود اما برای ما نبود.
اسبهای اساطیر در عَلَفْچَرِ مغرب میچریدند.
✍️ #جواد_مجابی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍁 @shernosh