eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ زمستان ست ، و هایی که معلوم نیست کی شب میشود ... را دزدیده اند انگار .... و کام مان را تلخ تر می کند این زمستان، وقتی شب از راه برسد ، چادرش را بر سرمان پهن کند ، و در میان تو نباشی .... قهوه ی تلخم تلخ تر از نبودن تو نیست ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
تا چشم وا کردم به طوفان رفته بودی در غربت سرد خیابان رفته بودی با اولین باران پاییزی رسیدی با آخرین برف زمستان رفته بودی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
يکي را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نميداند نگاهش ميکنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نميداند به برگ گل نوشتم من تو را دوست مي دارم ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو تو را من دوست مي دارم ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم ولي افسوس و صد افسوس زابر تيره برقي جست که قاصد را ميان ره بسوزانيد کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نميداند… ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
اعتراف میکنم که همیشه با ترس‌های عجیب و غریبی زیسته ‌ام. تمام لحظه‌هایی‌ که با تو بوده ام، از ترسِ لحظه خداحافظی بر خود لرزیده ام. هربار که به من نزدیکتر شدی و تظاهر به بازگو کردنِ مکنوناتِ قلبی ‌ات کردی، از ترسِ برملا شدنِ دروغی دیگر دچار تهوع شده ام. پس از هربار عشق ورزی، از فکرِ فاجعه ی رها شدن در بستری نفرین شده رعشه گرفته ام. و هربار که برای دیداری دوباره بهانه آوردی، هزاران بار ترسیده ام که نکند حتی سایه ‌ات از این خانه برود. محبوبِ من! با وجودِ تمام این ترس‌ها به دیدارت آمدم، زیرا برای روحِ سازگارِ من دیگر طاقتی نمانده بود. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
شعر من باز به پایان نرسد از گریه... جگرم تا لب دندان نرسد از گریه! شهر تا خرخره سیگار شده! دودش کرد... مردی از کوچه به میدان نرسد از گریه دهن‌آلوده شدم جام جهان خالی بود! زوزه‌ی گرگ به کنعان نرسد از گریه... برگ من خسته‌تر از بازی این تقویم است! عمر این باغ به آبان نرسد از گریه.... من که مقتول خودم هستم و چاقو، خودکار قاتل خسته به زندان نرسد از گریه! "تن" تنهای من و هجمه‌ی "سر"گردانی... ته این کوچ به سامان نرسد! از گریه... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
دارم عادت میکنم به نخواستن خواسته هایم .... " به گمانم این آغاز بی تفاوتی ست .. و من میترسم از چنین روزی ... میگویم ... پاییز معجزه ای ندارد .. ؟" مثلا یک روز صبح با صدای باران بیدار شوم و نشسته باشم کنار خدا .. " حوالی آسمــــــ ـآن ها " دیگر هیچ هراسم نباشد ... ازاین عادت های زمینی ... ! " ✍️ 📚 عهد شکستن کار من نیست 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
طعم دوستت دارم ،از لب تو شیرین شد وز دهان چون قندت،چند عشق، چندین شد نکته‌ای ز حُسنت را پیش ماه و گل گفتم گل ز غبطه پَرپَر شد،مه ز غصّه چرکین شد صبح بود و می تابید از لب تو لبخندی دیدش از سر غیرت و آفتاب غمگین شد تا کنار زیبایی ، مهـربانی ات گل کرد در بهـار شیدایی ، گل به سبزه آذین شد چشمه ای از آن جادو، آهوی ختن خط زد شمه ای از آن گیسو ، رشک نافهٔ چین شد ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
وقتى داريد در "همان جاده" مى‌رانید و "همان آهنگ" را با دیگری گوش می‌دهید، "همان غذا" را در "همان رستوران" با دیگری می‌خورید، "همان حرف" را با "همان لحن" در گوش دیگری زمزمه می‌کنید، عزیزانِ من، دارید به جنگ طبیعت می‌روید! دارید اکوسیستم عشق را برهم می‌زنید. دارید چوب لای چرخ جهان می‌گذارید، نگذارید. این‌همه دست بردیم در طبیعت، خاطر خاک و باد و ابر و باران را آشفتیم، بس است. خاطر خاطرخواهانِ جهان را مشوش نکنیم. راه‌ها و موسیقی‌ها و صداها و طعم‌ها و زمزمه‌ها را بگذاریم با یارِ رفته برود. برای خاطر یارها، برای خاطر یادها... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
قلبت معدن بزرگی‌ست و کارگران زیادی در آن مشغول کارند که قطعاتِ «دوست داشتن» را از آن استخراج می‌کنند. من اما بیل و کلنگم را گوشه‌ای انداخته‌ام دست از کار کشیده‌ام و به اعماق می‌روم، آنقدر عمیق که هیچ گروه نجاتی نتواند جنازه‌ی دفن شده‌ام را از این معدن بیرون بکشد... ✍️ 📚 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
زنها دوست داشتن مردها را درک می کنند، یعنی احساسش می کنند. مانند بو و طعم. با پوستشان درک می کنند، با چشمهایشان و گاهی بو می کنند ... هرچند دوست دارند آنرا از طریق گوشهایشان بشنوند ولی گاهی میشود فهمید که حال زنی خوب است، این دوست داشتن رسیده است به لایه های زیرین پوستش، رفته است درون قلبش. مرد حتی اگر نگوید ، این دوست داشتن می رسد به زیر پوست زن، ولی بهتر است برسد به گوش زن. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
کاری که چشم‌های تو با شعر کرد یک اتفاق ساده نبود .. تو آرام پایت را به شعر باز کردی و در واژه واژه‌اش معانی تازه‌ای از جنس عشق ریختی .. تو با چشم‌هایت در شعر کودتا کردی تا ارتش منظم کلماتِ من در شبِ انقلابِ مخملیِ نگاه تو در خود فرو پاشد.. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh