از خیابانی که
نمی دانم به کجا می رود،
رسیدم به لب هایت!
تو را بوسیدم
و به جای تو
با همه ی گل ها خندیدم
کفش هایت را پوشیدم
و تا ته ِ این شهر ِ ویران شده
دویدم
راه افتاده ام
تا مرز ِ پیراهنت
و دکمه هایت
که با زبان اشاره می گوید:
اینجا سرزمین توست!
چه کشف ِ کوتاهی ست
بوییدن ِ دهانی که
خام است...
✍️ #سولماز_حاجی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
آیین اختتامیه دومین دوسالانه جایزه ملی غزل «استاد حسین منزوی»
۲۸ دیماه ۱۴۰۲
▪️ برنامه جانبی :
کارگاه تخصصی شعر با حضور داوران و مهمانان
#ویژه_شاعران_و_نویسندگان_استان_زنجان
پنجشنبه صبح ۲۸ دیماه
جهت هماهنگی برای حضور به آیدی در تلگرام یا ایتا
@hasannpakzad
پیام بدهید.
▪️ بعلت پذیرایی و بهره بیشتر و بهتر از کارگاه #ظرفیت_محدود می باشد و اولویت با دوستانی ست که زودتر اعلام آمادگی بفرمایند.
▫️ #دومین_دوسالانه_جایزه_ملی_غزل
.💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود
تو تر کنی لب و این شعر، شعر تَر بشود
قسم به موی تو حالم گرفته است امشب
مگر تو روی بگردانی و سحر بشود
«کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن»
اگر چه فتنه و آشوب بیشتر بشود
چه میشود که برقصی به وزن این غزلم
چه میشود که همین شعرْ پردهدر بشود
چه میشود که تو بانوی شعر من باشی
تمام شهر از این راز باخبر بشود
گره ز بخت غزلهای من گشوده شود
گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود
تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو
بخند تا غزلم عاشقانه تر بشود
✍️ #بهمن_صباغ_زاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
وقتی نمی شود پدرم را عوض کنم
باید عقیده ی پسرم را عوض کنم
وقتی حساب می برد از هر که غیر من
باید که نحوه ی تشرم را عوض کنم
دیروز توی کوچه زنم پشت رل نشست
امروز میروم سپرم را عوض کنم!
زیر فشار جامعه زاییده گاو مان
باید که جنس گاو نرم را عوض کنم!
حس میشود تفاوت طیاره با قطار
وقتی وسیله ی سفرم را عوض کنم!
"وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند"
دیوانه ام کمک فنرم را عوض کنم؟!
میریزد از شکاف هر انگشت من هنر
باید که منبع هنرم را عوض کنم
تقصیر گاو نیست که زاییده گاومان
امروز میروم که خرم را عوض کنم!!
مرگا به من که با فنر اره برقی اش
یک میخ دسته ی تبرم را عوض کنم
باید لباس سبز خودم را درآورم
تا خلق و خوی فتنه گرم را عوض کنم
کاندید کوچه پشتی مان شام میدهد
وقتش رسیده که نظرم را عوض کنم
✍️ #حسن_رحمانی_نکو
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
خط اول به عشق تنهایی
حال و روزم به لطف او بد نیست
منزوی جان غزل نگو دیگر
هیچکس با ردیف آمد نیست
فکر کن او که دوستش داری
بیخبر راهی سفر گردد
زده باشی به هر دری شاید
آب رفته به جوی برگردد
دور خود چرخ میزنی اما
چرخ گردون ، شکسته بی انصاف
حس و حالت چقدر نزدیک است
به دوچرخه سوار مخمل باف
نگرانم شبیه مستی که
وارد صحن یک حرم شده است
مثل سرمایه ی فقیری که
ارزشش ذره ذره کم شده است
باغبانی که باغ خشکش را
می سپارد به دست های دعا
باغبانی که خان بر او بسته
نوبت آب هفتگی اش را
نگرانم چگونه بعد از او
جان از این مهلکه به در ببرم
بچه گنجشکی ام که می ترسم
از بلندای لانه ام بپرم
قصه ها بعد ما چنین گفتند:
زیر این گنبد بلند کبود
شاعری بود که نمی دانست
عاشق قاتل خودش شده بود
✍️ #رویا_ابراهیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
تا خدا پرونده احساس "زن" را باز کرد
خلقت زیبای "زن" را بی درنگ آغاز کرد
ابتدا اندام او را مثل یک الماس ناب
صیقلی داد آنقدر تا لحظه ای اعجاز کرد
گیسوانش از حریری تاروپودش از طلا
اندکی آشفتگی با موی او دمساز کرد
با نوک انگشت خود نقش هلالی را کشید
تا کمان ابروانش را شبیه ساز کرد
تا به چشمانش رسید او پرده را پایین کشید
من ندیدم طرح چشمش، پیش خود یک راز کرد
صورتش همچون گلی از جنس گلهای بهشت
آنقدر زیبا شد آن "رخ" با خدا هم ناز کرد
قرمز براقی از خون روی لبهایش کشید
پرتویی از نور خورشید ازلبش پرواز کرد
رقص دستانش به روی قوس زیبای کمر
پیچ وتاب کهکشان را درتنش ایجاز کرد
خلقت"زن" جلوه ای از حس زیبای خداست
چون خدا احساس نابش را در او ابراز کرد
تا خدا پرونده احساس"زن" را باز کرد
آفرینش را خدا با نام "زن" آغاز کرد
✍️ #ابوالفضل_شمسی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
تو چه ای؟ اهلِ کجایی؟ از کدام نسلی؟
به شاه کدام خاندانِ مشرق زمین وصلی؟
که از یک طرف شبیه به دختران افغانی
از یک طرف به سروهای دمشق می مانی
لیلای تبتی؟ یا شیرین ازبکی؟ باری
شاید در کوه های هندوکش کوه کن داری
و عاشقی میکنی به سبکِ نافِ عشق آباد
موی بلند تو سیاه تر از بخت یَمَن، آزاد
قندِ لبت دلیلی است که اهلِ سمرقندی
اما چرا به رسمِ مهوشان بغداد می خندی؟
بانوی من که قد بلندی، دختر کُردی؟
یا به خاندان مادری ات، تُرک ها بردی؟
یا اهل غزه و صیدایی و نماز می خوانی؟
یا از دیارِ فلسطینی و عروس لبنانی؟
بادام چشمهای تو... اهل چین و ماچینی؟
یا از تبار عشقبازی های ویس و رامینی؟
تنت ظریف تر از تنِ دختران بیروتی
الماس ترین گوشه ی چشمت به رنگِ یاقوتی
گویا که فرزندِ جاده ی ابریشمی، دختر
یا از دیار درد های مَضافت بَمی، دختر؟
صاحبِ گوشواره های فیروزه ای رنگِ زیبایی
شاید که از نیشابور و از شهر توس می آیی
و بیش از همه به دخترانِ شیراز می مانی
حافظ که می خوانی، مطمئناَ اهل ایرانی
✍️ #مسیحا_جوانمرد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
زخمهایم را بالا میآورم
«تا حنجرهام را از این كرختی خلاص كنم»
الو صدایم را میشنوی؟!
اینجا ایستگاه صادقیه نیست
پارك بنفشه نیست
كه من با چند شاخه گل سرخ
پیاده شوم از مترو
و تو از آن طرف
دست تكان بدهی
دنیای مردگان است اینجا
از دنیای مردگان تماس میگیرم
این چهرهی برزخی من است
كه تو خودت را در آن میبینی
باید به زبان خاك مسلط باشی
تا جملات روشنی
از دهانت بیرون بدوند
و در خاك،
در سنگ،
در عمق سیاهی
نفوذ كنی!
✍️ #نسیم_جعفری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح، هر صبح
که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت...
نپرسیدم چرا رفت؟
ولی در آن شب بدرود، دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود
✍️ #نادر_نادر_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
👇 برای من زیبا و ارزشمند بود 👇
سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ...
ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ.
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ﺗﺮﮐﯽ ﻗﺸﻘﺎئی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ...
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ ﺍﻧﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ...
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ نمیفهمیدم!
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ.
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ میخواندم.
ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ!
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯽ حوﺻﻠﻪﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ نمیخواند ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦِ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ!
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ!
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖِ ﺑﺪِ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ مینشستنم ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ میخوردم ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ!
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ.
میدونستم ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
آنقدﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ،
ﻭﻟﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ دیدن و ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ؟!
ﺁﺧﻪ ﻣشقهامون ﺭو ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ میکردند!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ...
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽﺯﺩ...
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽنوﺷﺖ...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ مینویسه؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!
ﺑﺎﻭﺭﻡ نمیشد، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪای ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ.
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ.
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ...
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ.
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...
شاید با کلامی از ما زندگیِ کسی تغییر کند!
🖊 ﺧﺎﻃﺮﻩای ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺮﻣﺤﻤّﺪ ﻧﺎﺩﺭی ﻗﺸﻘائی
🤵🏻 (ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛُﻨﺖ انگلستان )
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
باید همیشه مست بود
این تنها موضوعى است که اهمیت دارد
اما با چى؟
با شراب یا شعر یا فضیلت
انتخاب با شماست
اما فقط مست باشید.
✍️#شارل_بودلر
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh