مرا ببر به اطاقت کنار شام و شبت
به صرف خواندن یک شعر از کتاب تنم
به فیلم دیدن ما روی مبل راحتی ات
و خواب رفتن تو روی ژانری از بدنم
وقوع حادثه ای نرم مثل ابریشم
نفس کشیدنت از لابلای ته ریشم
منی که با تو به پایان دگر نیندیشم
در این دقایق زیبای با تو ما شدنم
یواش دست مرا توی دست می گیری
نگاه من به تو با بغض های تکثیری
شبیه خنده ی دیوانه های زنجیری
حلول یک تنِ مرموز در تویی که منم
شروع فصل جدیدی درون افکارم
چقدر از همه ی خاطرات بیزارم
چه حس ناب و لطیفی که دوستت دارم
ولی به آخر شعرم دچار سوء ظنم
به جاده های شمالیِ سمت چشمانت
به کوه های پر از پیچ و تاب گیلانت
به پایتخت قشنگت..به بام تهرانت
که با وجود تو جایی نمی شود وطنم
مسیر خانه ی من زیر شال سیالت
بزرگراه گمی در به در به دنبالت
دوباره درک من از لینچ های* اَشکالت
به سورئال وجودت..اگر که دل بکنم
به هم رسیدن رویا و واقعیت ها
وبعد خواندن ما از دل وصیت ها
تقابلی به بلندیِ درک نیت ها
چه جور می شود از زندگی او بزنم؟
بغل بکن تن رنجور و زخمدار مرا
بخواه خواهش آغوش بی قرار مرا
تمام کن شب اندوه بی شمار مرا
بیا و جسم مرا در بیاور از کفنم...
✍️ #علی_اسماعیلی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
▪️نظر آدمین: فقط من قالب این شعر رو نفهمیدم🤔🙈
❄️ @shernosh
با تو زیبا میشود تنها بهار سرد هم
رویش فصل جدید شاخههای زرد هم
غرش تیز تبر بر پیکر بیجان سرو
تکههای هیزم خونین به زخم درد هم
با تو زیبا میشود تنها به قلب ده زند
گرگ پیر درّه ی تاریک دورهگرد هم
خانهی متروک مملو از هراس نیمهشب
کیسهی خالی نان و گریههای مرد هم
با تو زیبا میشود شیطان در این ظلمتکده
آیه آیه، خط به خط، شبنامههای طرد هم
با تو زیبا میشود زندان کرم پیله هم
آنکه خود را در درونش منزوی میکرد هم
✍️ #میثم_امینی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
تو ديدي يه عمره اسيرِ شبم
كه از هر دري با چراغ اومدي
بهت گفتم عشق، اتفّاقه برام
تو با يك جهان اتفّاق اومدي
تو ديدي كه از زندگي دلخورم
نذاشتي كه با مرگ مغلوب شم
مي دونستي حالم خرابه ولي
نرفتي، نشستي يه كم خوب شم
هميشه توو فكر همون لحظه هام
فقط فكرِ تو عاشقم مي كنه
فقط حس اينكه قراره بياي
عذاب نبودت رو كم مي كنه
چقد بي تو با فاصله سر كنم
قرارِ من و تو صبوري نبود
بهت گفته بودم كه حق با توئه
ولي حق من از تو دوري نبود!
يه عمره سؤالم شده: من چرا؟
مني كه به عشقِ بهار اومدم!
چرا با خودم سرد بودم يه عمر؟
چرا با زمستون كنار اومدم؟!
تو ديدي يه عمره اسيرِ شبم
كه از هر دري با چراغ اومدي...
✍️ #احمد_امير_خليلى
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
دو فنجان چای یا دمنوش لطفاً
کمی بوسه، بغل، آغوش لطفاً
برای پچ پچی مستانه و گرم
سر از من از شما هم دوش لطفاً
خمارم کن به چشمان خمارت
خراب و لولی و مدهوش لطفاً
کمی از قهوهء ترک نگاهت
که ما را می برد از هوش لطفاً
لبان تو مرا معتاد کرده
شراب بوسه ای خودجوش لطفاً
مرا در خلسه ای شیرین بغل کن
شلوغ و شوخ و بازیگوش لطفاً
برای بزم ما مهتاب کافیست
تمام شمع ها خاموش لطفاً
✍️ #مجید_یغمایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
به زن ها بگویید...
برای نظامی هایشان...
آرایش غلیظ کنند...
برقصند و آواز بخوانند...
وجلوی ریختن خون ...
هزاران هزار آدم بی دفاع رابگیرند...
بگویید موهایشان را باز کنند...
و در خانه برهنه راه بروند...
تا عطر زنانگی شان همسران شان را گیج کند
و از فکر جنگ بیایند بیرون...
به زن ها بگویید...
زیبایی شما...
از هر فرمانده ای فرمانده تر است...
زیبا بگردید...
و با زیبایی تان دستور بدهید...
از فرمان سر پیچی کنند...
به زن ها بگویید...
زیبایی شما مرگ را هم می کُشد...
✍️ #سیاوششمشیری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
در "تنی" که بکر بود
زخم های بسیاری می درخشید!
چون سپیدی روز
که مملو از ستاره های سرخ است
می توانستی
چون بنای شکوهمند معماری باشی،
با دو فانوس دریایی در سینه ات
که آوردگاه تن های خسته بود
می توانستی
مجسمه ای فروتن و زیبا باشی
تراشیده با دست های مردی که
در نهایت تصمیم
تو را انتخاب کرده بود
می توانستی ولی...
تنات غمگین بود
و هر زخم
تو را به گذشته ی اندوهناکت
ورق می زد!
✍️ #حمید_جدیدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
شاید بهتر بود
زمانی دیگر تو را دیده بودم
تا شعرهای یونانی برایت میخواندم
و از خاطرات مدیترانه حرف میزدیم.
شاید بهتر بود
زمانی دیگر میشناختمات
تا از عطر محبوبم به تو میگفتم
نه اینکه بوی خون تو را به گریه بیندازد
نه اینکه به جای شمردن شاخههای نرگس
تعداد گلولههای تنم را شمارش کنی
چگونه به تو بگویم آرام باش
وقتی که حتی نامت
یادآور شلیکهای شبانه است
چگونه بگویم آرام باش
وقتی که نمیدانم فردا تو برای کشته شدنم
گریه خواهی کرد
یا اینکه من دیگر نمیتوانم پیدایت کنم
چگونه بگویم آرام باش
وقتی میتوانستی هلهله بکشی
هنگام که میرقصی
وقتی میتوانستی قهقهه بزنی
هنگام که مست از آزادی باشی
نه اینکه حالا انگشتت را بر لبانم بگذاری
و بگویی
چیزی نگو
نکند پیدایمان کنند
به شکل وطنم میمانی
وقتی ناچاری زیباییات را پنهان کنی
به شکل وطنم میمانی
وقتی که آرامی
وقتی که بیحرفی
اما میدانم لبانت را بهم فشردهای
تا گریهات نگیرد.
✍️ #بابک_زمانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
حس میکنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشمهای تو باشم رهاترم
تنهاییام کم از غم دلتنگی تو نیست
من هرچه بیقرارترم بیصداترم
گاهی مقابل تو که میایستم نرنج
پیش تو از هر آینه بیادعاترم
قلبی که کنج سینهی من میزند تویی
من با غم تو از خود تو آشناترم
هر لحظه اتفاق میافتم بدون تو
از مرگ ها و زلزلهها بیهواترم
حالم بد است با تو فقط خوب میشوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...
✍️ #اصغر_معاذی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
دلت را خانه ی ما كن، مُصفا كردنش با من
به ما درد دل افشا كن، مداوا كردنش با من
اگر گم كرده ای ای دل كليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش، پيدا كردنش با من
بيفشان قطره ی اشكی كه من هستم خريدارش
بياور قطره ای اخلاص، دريا كردنش با من
اگر درها به رويت بسته شد، دل بر مكن بازآ
درِ اين خانه دق الباب كن، وا كردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت ميكنم آنی
طلب كن آنچه می خواهی، مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيک و بد را، جمع و منها كردنش با من
چو خوردی روزیِ امروز، ما را شكر نعمت كن
غم فردا مخور؟، تأمين فردا كردنش با من
به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه كردی، مشو نوميد از رحمت
تو نام توبه را بنويس، امضاء كردنش با من
✍️ #ژولیده_نیشابوری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از artamp3
MohammadReza ShajarianMohammadReza Shajarian _ Maleka Zekre To Goyam.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
ملِکا ذکر تو کویم
در دستگاه #افشاری
شاعر: #سنایی
خواننده: #استاد_شجریان
آهنگساز: #فرامرز_پایور
@artamp3
قومی، عَیارِ باورمان را محک زدند
بر سکه های خالص مان مُهر شک زدند
گفتند با تمام اهالی برادریم
مثل شغاد، ساده به رستم کلک زدند
در یورش مدام زمستان، چه تلخ بود
وقتی به گوش غنچه غریبانه چک زدند
حتّی به سهم اندک مان از بهار نیز
در پیش چشم حضرت او ناخنک زدند
از بس سکوت بر لب احساس مان نشست
گل برگ های عاطفه یک جا کپک زدند
بکتاش عشق سر به بیابان نهاد و رفت
وقتی شنید رابعه اش را کتک زدند
قومی که بسته اند گذرگاه عشق را
حتّی به خشک سالی این قریه تک زدند
باور کنید ساده تراز گل کسی نبود
بر زخم های کهنه ی او هم نمک زدند!
✍️ #خدابخش_صفادل_نیشابور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh