eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 از کتاب ♻️ نام اثر ✍️ نوشته 🎤 صدا خوانی 📀 تهیه و تدوین 🕊 ارائه شده در کانال 🌸 دوستان همراه پیشنهاد می کنم حتماً بشنوید👇 🍁 @shernosh
O.Hosein Monzavi002.O.Hosein Monzavi _ Omid e Rahayi.mp3
زمان: حجم: 6.5M
🔹 شعر شمارۀ سه ♻️ نام شعر: ✍️ شاعر: استاد 🎤 📚 از آلبوم: 📀 تهیه و تدوین: 🔘 از 🕊 ارائه شده در کانال از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامۀ حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما» کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداری ِمان از خواب گفتند که بیدارید! گفتیم که بیداریم من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امّید رهایی نیست وقتی همه دیواریم ▫️ شعر شمارۀ اول را بشنوید. ▫️ شعر شمارۀ دوم را بشنوید. 🍁 @shernosh
MahSima Ahadi (Massy)MahSima Ahadi (Massy) _ Ta Hamishe.mp3
زمان: حجم: 11.4M
♻️ ✍️ برای امشب و این ساعت ترانۀ را با صدای برای شما همراهان همیشگی کانال آماده نموده ام. امیدوارم این آهنگ مورد پسندتان قرار بگیرد. 🎧 🎼 نام اثر ✍️ شاعر 🎤 خواننده تا همیشه برو من نمی خواهمت بی تو گُم کرده راهم تا همیشه بُرو من نمی خواهمت غرقِ در اشک و آهم جنس ماندن نبودی بهترین اشتباهم نه نَرو بمان ، بمان ، بمان ، بمان نه بُرو نمان ، نمان ، نمان ، نمان وای دل ندانم از تو من چه خواهم! خواهمت ولی دگر نمی شود خواهمت بیا اگر که می شود وای دل مگر چه بوده من گناهم؟ دیگر از تو من جُز همین دوری انتظاری ندارم گریه ام پنهان، خنده ام سوری، در دلم بیقرارم اصرار من بی فایده، میلِ ماندن نداری آرزو دارم همچو بارانی بر کویرم بباری بی تو پیوسته دَردم، آتشم بی تو سَردم... نه نَرو بمان ، بمان ، بمان ، بمان نه بُرو نمان ، نمان ، نمان ، نمان وای دل ندانم از تو من چه خواهم! خواهمت ولی دگر نمی شود خواهمت بیا اگر که می شود وای دل مگر چه بوده من گناهم؟ 🍁 @shernosh
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ نام اثر 🖌 شاعر 🎤 صدا خوانی 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال ‍ ‍ دلم باران، دلم دریا، دلم لبخند ماهی ها، دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور، دلم بوی خوش بابونه می خواهد... دلم یک باغ پر نارنج، دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار، دلم صبحی، سلامی، بوسه ای، عشقی، نسیمی، عطر لبخندی، نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتّی! دلم شعری سراسر دوستت دارم... دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد... دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند... دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد... دلم تغییر می خواهد... دلم... تغییر می خواهد... ‌ 🍁 @shernosh
O.Hosein Monzavi001.O.Hosein Monzavi _ Jame Shokaran.mp3
زمان: حجم: 10.1M
♻️ نام شعر: ✍️ شاعر: استاد 🎤 📚 از آلبوم: 📀 تهیه و تدوین: 🔘 از 🕊 ارائه شده در کانال پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد زیر هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد خَرق عادت کردم امّا بر علیه خویشتن تا به گرد گردنم پیچد، عصایم مار شد اژدهای خُفته ای بود آن زمین استوار زیر پایم، ناگه از خواب قُرون بیدار شد مرغ دست آموز خوشخوان، کرکسی شد لاشه خوار و آن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت بس که در گلشن شبیخونِ خزان، تکرار شد تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا جا به جا در باغ ویران، هر درختی، دار شد زندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگر؟ کان دلِ پُر آرزو، از آرزو بیزار شد؟! بسته خواهد ماند این در همچنان تا جاودان گرچه بَر وِی کوبه های مُشتمان، رگبار شد زَهره ی سُقراط با ما نیست رویاروی مرگ وَرنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد 🍁 @shernosh
همین امروز پاییز را طورِ دیگری دیده ام چیزی در خنکای سر صبح بود چیزی در زرد و نارنجی برگ ها چیزی در نم نم بی‌ جان باران چیزی در هر نفس کشیدن بود که خاطره ی تو را زنده میکرد چیزی که دست کشید رویِ پریشانی احوالم و مثل یک معجزه، آرامم کرد چیزی مثل یک مهربانیِ دور خودش را پیچید دور گردنم رویائی نهفته را دوباره گرم کرد چیزی مثل یک خواب یک خواب خوب دستِ سردم را در جیب‌هایش نگاه داشت و هرگز رها نکرد چیزی یک روز پاییزی را در من زنده کرد و همآنجا، کنار من ماند چیزی در من جریان داشت که می گفت: "باید عاشق باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینی‌" چیزی میگفت: "تو باید باشی‌... تو باید باشی‌ تا پاییز را جور دیگری ببینم..." ✍️ نیکی فیروزکوهی 🍁 @shernosh
تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کُنجی افتادم تحمل می‌رود امّا شب غم سر نمی‌آید توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک چه گویم جُور هجرت چون به گفتن در نمی‌آید چه سود از شرح این دیوانگی‌ها، بی قراری‌ها؟ تو مه، بی‌مهری و حرف مَنَت باور نمی آید ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جُور ای زلف که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی‌آید دلم در دوری‌ات خون شد، بیا در اشک چشمم بین خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی‌آید 🖌 مهدی اخوان ثالث 🍁 @shernosh
این سیب‌های سرخ برای نچیدن است دل‌ بستنم مقدمه‌ی دل‌بریدن است حتی کلاف کهنه‌ نخ هم نمی‌دهم بالای یوسفی که برای خریدن است زیباترین نبودی و من ماه خواندمت این است عشق، عشق بدی را ندیدن است! دنیا پر‌ از صداست، تو گاهی سکوت کن گاهی سکوت گام نخست شنیدن است بی دوست آسمان قفسی می‌شود وسیع ای دوست! عشق لذّت با هم پریدن است 🖌 مجید ترکابادی‌ 🍁 @shernosh
♻️ نام اثر 👇👇 ✍️ نوشتۀ 🎤 صداخوانی 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال 📚 برگرفته از کتاب ✍️ ترجمۀ استاد 🍁 @shernosh
SabaSaba _ Peyvande Zanashouei.mp3
زمان: حجم: 4.3M
♻️ نام اثر ✍️ نوشتۀ 🎤 صداخوانی 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت: ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می‌گویی؟ پیامبر گفت: شما با هم زاده شده‌اید و باید که پیوسته با هم باشید. با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند. حتی در خاطرۀ خاموش خداوند نیز با هم باشید. اما، بگذارید که با هم بودنتان را فضایی در میان باشد، و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند. یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید! بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد. 📚 برگرفته از کتاب ✍️ ترجمۀ استاد 🍁 @shernosh
♻️ بیدار که شدم رفته بود، ملافه‌ی سردِ تخت خبر از یک بی‌خوابیِ طولانی میداد. خونه رو حسِ غمگین و مه‌آلودی گرفته بود، دلم میخواست از دلِ خونه حرف بکشم، بشینم چندین ساعت باهاش حرف بزنم و ازش بخوام شاهدِ جدایی من از آرزوهام باشه، در و دیوارِ خونه شبح‌های سنگینی بودند که گلوی نفسم رو تنگ کرده بودن، احساس میکردم باید سرفه کنم انگار اون گلِ رز صورتیه بود که ساقه‌ش خار داشتا یه تیکه از ساقه‌ش توی گلوم گیر کرده بود، باید انگشت میکردم ته گلوم و همه رو بالا میاوردم من باید بیست سال زندگیم رو بالا میاوردم. زندگی، بیست سال از عمرم رو مثلِ جزام ریزه ریزه خورده بود و من دختری که دل از غریب و آشنا برده بودم، تنهاترین زنِ جهان شده بودم. گلدونای پشتِ پنجره انگار دست از حرف زدن کشیده بودن و عطرِ نفس‌گیر گذشته‌ها به سر و صورتم شلیک میشد و با هر تیر صد بار کشته میشدم، دستام رو روی صورتم گرفتم و گوشه‌ترین جای خونه نشستم و پاهای سردم رو توی سینه‌م جمع کردم، کلاهم رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم و خواستم از یاد ببرم کجای زندگی گرفتار شدم، خواستم از یاد ببرم چقدر تنها شدم که تکرارِ کلمه‌ی تنهایی بغضم رو بدجور شکوند، کفِ دستام قدِ یه دریا اشک جمع شده بود، صدای هق‌هقِ بیگناهم خونه رو به گریه انداخته بود . آروم دستم رو روی ملافه‌ی سپید تخت کشیدم انگار سالها بود کسی روی این تخت نخوابیده بود انگار از بیداری من خیلی گذشته بود، موهام یک لحظه تنهام نمیگذاشتن از دور و برِ شونه‌م هی روی اشکام میریختن و اعلامِ حضور میکردن، دلم بغلِ خواهرم رو میخواست، دلم دستای بابام رو میخواست، دلم موهای ابریشمیِ مینا رو میخواست دوست داشتم سرِ مهربونش و توی سینه‌م بگیرم و با صدای بلند برای موهاش گریه کنم. بذرِ زجری که آدمای زندگیم توی دلم کاشته بودن با سرعتِ زیاد شبیه پیچک داشت تمامِ رگ و پی وجودم رو میگرفت، تنفری که جای عشق به قلبم ریخته شده بود، بیست و چند سال عمری که هدر شده بود ذره‌ذره هورمونهای ترشح کننده‌ی عشق و وابستگی رو توی وجودم داشت آتیش میزد، از من درست همون گوشه‌ی خونه مجسمه‌ی بی‌احساسی ساخته شد که باید توی میدونِ شهرِ عاشقا سنگسار میشد. جنگی میونِ سلولهای کشته شده‌ی عشق میونِ قلبِ احساساتی من درگرفته بود که سیستمِ خواهندگی رو توی کلِ وجودم سرکوب میکرد. امروز چند سالی از هجومِ وحشیِ تنفر توی وجودم میگذره و از سنگِ وجودم، کوهی شدم که نبضِ قلبم رو خودم هم به سختی میشنوم. ریزش وسیعِ هرچی میل و خواستن بود رو شبیه بارونای بهاری اشک ریختم و نقطه‌ی امنِ چشمام رو به روی همه بستم. ترسِ من از سلامِ تازه شبیه ترسِ کودکِ ناشنواییه که چهار سالِ اولِ زندگیش هیچ صدایی نشنیده و ناگهان صداها رو میشنوه، گریه‌ی من از ترسِ نزدیکی به آدمها دقیقا شبیه به گریه‌ی همون کودکِ بیگناهِ ناشنواست که وقتی گوشاش برای اولین بار میشنوه نمیدونه شنیدن چی هست! نمیدونه صدا چی هست! میخواد فرار کنه به همون نشنیدن، به همون سکوت، به همون ناشنوا بودن، و زمان میبره تا بفهمه صدا، یکی از جذاب‌ترین احساساتِ روی زمینه. زمان میبره تا بفهمم دوست داشتنِ همه شبیه هم نیست، تا بفهمم علاقه‌ی واقعی هنوز هم وجود داره، تا بفهمی اون کودکِ کری که از ترسِ شنیدنِ صدا گوشاش رو میگیره و جیغ میزنه درست منی هستم که از حرفِ عاشق شدن هم لرزه به وجودم میفته و میترسم. عاشقی اتفاقیه که شاید توی وجودِ ضربه خورده‌ای شبیه به من دیگه پیش نیاد و دوست داشتن شاید بهترین گزینه‌ی منطقِ یه قلبِ شکسته‌ای شبیه به قلبِ منه. قفلی که از درد تمامی این سالها گنجه‌های قلبت رو به روی هرچی لذت و هرچی احساسه توی زندگیت بسته، کلیدش رو چهل سالگیت قورت داده و تو با اینکه هنوز غارهایی از وجودت هست که دوست داری شخصِ خاصی با چراغِ قلبِ عاشقش برات روشن کنه ولی امکانِ برگشتن به بیست سالِ پیش و پیدا کردنِ کلیدِ قلبت رو نداری و درِ این دل نه با کلیدِ خودت که با عشقی بی‌توقع به شکلِ خیلی بهتری باز میشه، شکل دیگری از خواستن، شکل دیگری از معاشقه، شکلِ عمیقتری از دوست داشتن. وقتی به این نقطه از زندگیت میرسی، ضربانِ تندِ قلبت دیگه برات رخ نمیده اما اگر رخ بده، بقدری عمیقه که دیگه جای خالیِ تمامِ حسهای گم شده‌ی دنیا و جوونیِ هدر رفته‌ت رو میگیره، دوست داشتنی که برای رخ دادنش فقط و فقط به یه عشقِ واقعی نیاز داره نه توقعی از جنسِ عاشق شدن... ✍️ مرجان‌ پورشریفی 🍁 @shernosh