بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...
✍️ #هوشنگ_ابتهاج
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ
ﺁﺷﭙﺰ ِﺧﻮﺑﻰ
ﻧﺨﻮﺍﻫﻰ ﺷﺪ ﻋﺰﻳز!
ﺑﺎﺯ،
ﺩﻟﻰ ﺭﺍ
ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﭙﺮﺩﻡ
ﺳﻮزاﻧﺪی...
✍️ #حسین_ناصری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
Hossein TavakoliHossein Tavakoli _ Daryabam.mp3
زمان:
حجم:
7.9M
🔹 #دریابم
🔸 #حسین_توکلی
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
حوّا هم که باشی
من آدم نمی شوم
پس بی خودی جای بوسه
سیب تعارفَم نکن!
✍️ #رضا_کاظمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم
وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!
این یک معادله ست که مجهولهاش را
باید به انزوا بکشانم و حل کنم
کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
زنبور می شوم که لبت را عسل کنم
راحت کنار می کشم از این بهانه ها
تا شانه های خالی خود را بغل کنم
بوسیدنت خلاف قوانین کشور است
باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم
من روی خط زلزله ات ایستاده ام
قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم
باید به فکرهای سیاهم جهت دهم
اصلاً درست نیست تو را مبتذل کنم!
✍️ #سیما_نوذری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
گفتم بمان، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
امّا به دل گرفت و ریا را بهانه کرد
امّا، اگر، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان...
پیراهنِ سیاهِ عزا را بهانه کرد
می خواستم که سجده کنم در برابرش...
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد
می رفت سمت مغرب و اوهامِ دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد
او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست...
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد
بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
✍️ #مهدي_نژاد_هاشمي
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کُنج کدامین پاره قلبم...، نمی دانم
من عادت کرده ام هر شب، غبار اشک هایم را
به روی هر چه باقی مانده است از تو ببارانم
عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار
که من موسی ترین پیغمبر سر در گریبانم
کجا قرآن نوشته یوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمریست از سرپیچی چشمم پشیمانم
زنم امشب کنار یک نفر غیر از خودم خوابید
و من باید خودم را در صدای او بخوابانم!
خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان!
نترس از من، که من خود زاده ی داغِ زمستانم
تنم یخ بسته از سرمای آدم های دیواری
و دیوار است دیوار است دیوار است _ تاوانم_
شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم
دلم افسردگیِ مُزمن یک کوه را دارد
غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو... چه می دانم؟
✍️ #حامد_بهاروند
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
به دو چشم تو نه یک بیت، غزل باید گفت
به نگاهت خودِ ارسالِ مَثَل باید گفت
نیش زنبور عسل در مژه هایت داری
پس به چشمان تو کندوی عسل باید گفت
ملأ عام شود کوی تو در خانه بمان
آخر ای فتنه، چه با اهل محل باید گفت؟!
ناز بر غمزه نشسته است به قصدِ دلِ من
ترکِ یکسویه ی این جنگِ جمل، باید گفت
دلِ سختی که به یک عمر نلرزد یکبار
به چنین سنگ، نه دل، بلکه گُسل باید گفت
دل که عاشق نشود غدّه ی چرکین شده است
به چنین زائده، دل نیست، دُمَل باید گفت
شیشه ی عطر اگر وا شد و دل را آشفت
عطر آن را عَرقِ زیرِ بغل باید گفت
✍️ #غلام_عباس_سعیدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
روی پیشانی ام سیاه شده،
دستمال ِ سپید مرطوبم
دارم از دست می روم امّا،
نگرانم نباش، من خوبم!
هیچ حسی ندارم از بودن،
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم،
آخرین قطره های خونم را
در صف ِ جبر خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود
مرگ باید گران تمام شود!
از سرم مثل آب می گذرد
خاطراتی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!
در سرت کُلِّ خانه چرخیدن
توی تقدیر در به در گشتن
هیچ راهی برای رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن
خودکشی بر چهار پایه ی عشق
مثل اثبات دال و مدلولی ست
نگرانم نباش، من خوبم
«مرگ یک اتفاق معمولی ست»
✍️ #محمد_سعید_میرزایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
غم به ابروی تو و روی لبت لبخند است
وای از آن فتنه گریها که در این پیوند است
تار موی تو گره خورده به بند دل من
مو بپوشان که دلم باز به مویی بند است
مژه هایت خط اسلیمی و پلکت گل و مرغ
سفره ی ترمه چشمان تو بی مانند است
زندگی گوشه قلب تو بهشت است بگو
رهن مخروبهترین گوشهی قلبت چند است
جگرم سوخت ولی باز دعایت کردم
منتی نیست که این خاصیت اسپند است
✍️ #امیر_سهرابی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
نه اینکه عشق نبود
نه اینکه بوسه نمیزد بر جان آدمی، شادی
نه این که آغوش آزادی وا نبود
بود اما برای ما نبود.
اسبهای اساطیر در عَلَفْچَرِ مغرب میچریدند.
✍️ #جواد_مجابی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
من فکر می کنم که زندگی مثل یک شکلات است که پوستهی آن را آدم ها تشکیل دادهاند.
برای رسیدن به شیرینی، بهترین کار جدا کردن و دور انداختن پوسته است.
✍️ #حمید_جدیدی
📚 #پاره_نوشت_ها
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh