eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
این دود سیه فام که از بام وطن خاست ازماست که‌ برماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست ازماست که‌ برماست جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست ازماست که‌ برماست یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است با تاج وکلاهست ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنهاست ازماست که‌ برماست ماکهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست ازماست که‌ برماست ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم تا روز نخفتیم وامروز بدیدیم که آن جمله معماست ازماست که‌ برماست گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟ بیداری ما چیست‌؟ بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست ازماست که‌ برماست از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم از فلسفه دوریم وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست ازماست که‌ برماست گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست یاکافر حربی است ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست ازماست که‌ برماست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید جاه مرا آستانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای چون کردمی که با منش این در میانه بود جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روی مانند پری از خلق پنهان داشتن همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن روشنی دادن دل تاریک را با نور علم در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده ی نوروز می دهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبری ست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فری ست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثری ست میان آتشم و هیچگه نمیسوزم هماره بر سرم از جور آسمان شرری ست علامت خطر است این قبای خون آلود هر آنکه در ره هستی است در ره خطری ست بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد بدست رهزن گیتی هماره نیشتری ست خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا ولی میان ز شب تا سحر گهان اگری ست از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سری ست یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظری ست نه هر نسیم که اینجاست بر تو می گذرد صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذری ست میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گری ست تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زری ست ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش که آتشی که در اینجاست آتش جگری ست هنر نمای نبودم بدین هنرمندی سخن حدیث دگر، کار قصه دگری ست گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت بدان دلیل که مهمان شامی و سحری ست تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی هنوز آنچه تو را مینماید آستری ست از آن، دراز نکردم سخن درین معنی که کار زندگی لاله کار مختصری ست خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمری ست کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموری ست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
آب بقا کجا و لب نوش او کجا آتش کجا و گرمی آغوش او کجا سیمین و تابناک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا داد لبی که مستی جاوید می دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
باز این ترانه‌ها را عشق است رخش سرخ باد پا را عشق است عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است آی از خانه زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرزترین دریا باش آی اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعرهای بی هوا را عشق است ای قشنگ سازها، آوازها روزهای بی عزا را عشق است ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن رشته ی ایمان دلم پاره شدست من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است شاه بزدل، احتمال کیش و ماتش کمتر است! خوش به حالش! وصف گیسوی تو را نشنیده است هرکه با دیوان حافظ، ارتباطش کمتر است! لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع مطمئنا، مصرف چایی نباتش کمتر است! با زبان شاعران شهر خود بیگانه است آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است! جایگاه ویژه در دوزخ ندارد مثل ما احتمال گیر کردن در صراطش کمتر است! یار ما زیباتر از امثال حورالعین اوست گر چه از فهمیدن حرفم سواتَ!ش کمتر است! ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
امروز سر خانه تکانی فهمیدم چقدر جهاز مادرم پیر شده لب بیشتر استکان ها پر زده اند قاشق و چنگال ها خسته از رفاقتی دیرین هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند پشت کمد درآمده با چسب صدای داد و فریادش را خفه کردند پهلوی یخچال زخم و خمیده است ولی با این حال زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش به پنجره برسد و اجاق را از حسادت و افسوس بیشتر بسوزاند اجاقی که با سرفه چای می سازد و نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد اینجا تنها پرده ها حال و روز خوبی دارند نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت یا میز با خودش زمزمه می کرد هر چه بود یکی می گفت ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم جوان می ماندیم کنار پنجره می روم راست می گویند مادرم همیشه شیشه های خانه را عزیز می داند برایشان گلدان می گذارد گاهی هم سیب یا انار کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته آه هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم ما داریم هر سال به اجبار ذره ای از جهاز مادرمان را دور می ریزیم و این برای خانه غم سنگینی ست زنی که با ترانه لیوان می چید با ترانه قاشق ها را می شمرد و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت حالا رفته رفته یکی یکی خاطراتش را سر کوچه می گذارد زنی که امروز فقط یک لحظه خنده اش را دیدم آن هم وقتی بعد یک سال دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را لای عکس های آن موقع پیدا کرد نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی با زیبا جان دوستت دارم شروع شده است ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده‌ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شده‌ای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دشت طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن برای مشاهده ی زنده ی این اثر در کلیک کنید: 🎥 https://www.aparat.com/v/iz5Sw ✍️ 🎶 🎙 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه‌ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار، نه گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار، نه هرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست خو نمی گیرم به این تکرارِ طوطیوار، نه تا که پا بندت شَوَم از خویش می رانی مرا دوست دارم همدمت باشم ولی سربار، نه دل فروشی می کنی گویا گمان کردی که باز با غرورم می خرم آن را در این بازار، نه قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار، نه گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار، نه می روی اما خودت هم خوب می دانی عزیز می کنی گاهی فراموشم ولی انکار، نه سخت می گیری به من با اینهمه از دست تو می شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار، نه ✍️ 🎙 با صدای جادویی 🎬 ▫️ این شعر در بسیاری از سایت ها به اشتباه به اسم استاد شهریار ثبت و پخش شده است. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ☘️ @shernosh