مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است
شاه بزدل، احتمال کیش و ماتش کمتر است!
خوش به حالش! وصف گیسوی تو را نشنیده است
هرکه با دیوان حافظ، ارتباطش کمتر است!
لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع
مطمئنا، مصرف چایی نباتش کمتر است!
با زبان شاعران شهر خود بیگانه است
آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است!
جایگاه ویژه در دوزخ ندارد مثل ما
احتمال گیر کردن در صراطش کمتر است!
یار ما زیباتر از امثال حورالعین اوست
گر چه از فهمیدن حرفم سواتَ!ش کمتر است!
✍️ #سید_ایمان_زعفرانچی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با زیبا جان دوستت دارم شروع شده است
✍️ #رسول_ادهمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شدهام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شدهای
بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دشت طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن
برای مشاهده ی زنده ی این اثر در #آپارات کلیک کنید:
🎥 https://www.aparat.com/v/iz5Sw
✍️ #حضرت_مولانا
🎶 #سهراب_پورناظری
🎙 #همایون_شجریان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
رد پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بیقرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایهی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشتهای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
✍️ #یحیی_مدرسی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار، نه
گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار، نه
هرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این تکرارِ طوطیوار، نه
تا که پا بندت شَوَم از خویش می رانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را در این بازار، نه
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار، نه
می روی اما خودت هم خوب می دانی عزیز
می کنی گاهی فراموشم ولی انکار، نه
سخت می گیری به من با اینهمه از دست تو
می شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار، نه
✍️ #پریناز_جهانگیرعصر
🎙 با صدای جادویی #محسن_چاووشی
🎬 #سریال_شهرزاد
▫️ این شعر در بسیاری از سایت ها به اشتباه به اسم استاد شهریار ثبت و پخش شده است.
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
رفتید بهشت ، بوس با خود ببرید.
لبخند ظریف و لوس با خود ببرید.
شاید شد و خواستگار هم پیدا شد
یک پیرهن عروس با خود ببرید
رفتید بهشت سنگ با خود ببرید
یه روسری قشنگ با خود ببرید
شاید که بهشت گشت ارشاد نداشت
یک دست لباس تنگ با خود ببرید
رفتید بهشت باد با خود ببرید
سی دی و نوار شاد با خود ببرید
تا پیش پری و حور راحت باشید
پیژامه پا گشاد با خود ببرید
رفتید بهشت، تار و تنبک بزنید
روی چمن بهشت پشتک بزنید
در راه اگر حوریِ خوبی دیدید
فی الفور به ما نیز پیامک بزنید!
رفتید بهشت قند با خود ببرید
انگشتر و دستبند با خود ببرید
شاید نرسد دست شما به میوهها
یک حوری قد بلند با خود ببرید!
✍️ #شروین_سلیمانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
گر تن بدهى؛ دل ندهى؛ کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
گر دل بدهى؛ تن ندهى؛ باز خراب است
اين بار نه جام است و نه نوشابه ؛سراب است
اينجا به تو از عشق و وفا هيچ نگويند
چون دغدغه ى مردم اين شهر حجاب است
تن را بدهى؛ دل ندهى؛ فرق ندارد
يک آيه بخوانند؛ گناه تو ثواب است
ای کاش که دلقک شده بودم و نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
✍️ #فروغ_فرخزاد
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
ما خـاک را بـه نـظر کـیـمـیـا کنیم
صد درد را به گوشه ی چشمی دوا کنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد و خرّمیم
بنگر که در سراچه ی معنی چه ها کنیم
رندان لا ابالی و مستان سرخوشیم
هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم
موج محیط و گوهر دریای عزتیم
ما میل دل به آب و گِل، آخر چرا کنیم
در دیده روی ساقی و در دست جامِ می
باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم
بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم.
✍️ #شاه_نعمت_الله_ولی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
به روی شط وحشت برگی لرزانم،
ریشه ات را بیاویز.
من از صداها گذشتم.
روشنی را رها کردم.
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم.
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند.
خاک تپید.
هوا موجی زد.
علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی،
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:
"نه صدایم
و نه روشنی.
طنین تنهایی تو هستم،
طنین تاریکی تو."
سکوتم را شنیدی:
" بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست ،
درها را خواهم گشود ،
در شب جاویدان خواهم وزید."
چشمانت را گشودی:
شب در من فرود آمد.
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است كه می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است كه درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهایی ماه
فكر بوییدن گل در كرهای دیگر
زندگی شستن یك بشقاب است
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یكسان نفسهاست...
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی كردن در حوضچه اكنون است
رختها را بكنیم
آب در یك قدمی است...
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همهی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد
و نسیمی خنک از حاشیهی سبز پتو خواب مرا میروبد
بوی هجرت میآید
بالش من پر آواز پر چلچلهها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسهی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند
چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعرهای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش
شاید
از هیچ سو جواب نیاید
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعه دیگر را
از خویش رانده است
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سئوال
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh