به روی شط وحشت برگی لرزانم،
ریشه ات را بیاویز.
من از صداها گذشتم.
روشنی را رها کردم.
رویای کلید از دستم افتاد.
کنار راه زمان دراز کشیدم.
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند.
خاک تپید.
هوا موجی زد.
علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی،
در من تراویدی.
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم:
"نه صدایم
و نه روشنی.
طنین تنهایی تو هستم،
طنین تاریکی تو."
سکوتم را شنیدی:
" بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست ،
درها را خواهم گشود ،
در شب جاویدان خواهم وزید."
چشمانت را گشودی:
شب در من فرود آمد.
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است كه می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است كه درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهایی ماه
فكر بوییدن گل در كرهای دیگر
زندگی شستن یك بشقاب است
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یكسان نفسهاست...
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی كردن در حوضچه اكنون است
رختها را بكنیم
آب در یك قدمی است...
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همهی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد
و نسیمی خنک از حاشیهی سبز پتو خواب مرا میروبد
بوی هجرت میآید
بالش من پر آواز پر چلچلهها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسهی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند
چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعرهای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش
شاید
از هیچ سو جواب نیاید
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعه دیگر را
از خویش رانده است
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سئوال
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
می شود نقش به ديوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمی آلوده است
ليک چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر می گريم
گريه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بيهوده است
◘◘◘
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آيد باز
قصه ای هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است كه يک پرسش بی پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است
تند برمی خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه می ماند از اين جهد به جای
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيكر او می ماند
نقش انگشتانم
◘◘◘
دنگ...
فرصتی از كف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه بايد پی لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامی كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
◘◘◘
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آيد
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ...، دنگ ....
دنگ...
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانیها و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند
پلکان جلو ساختمان،
درِ فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا میزند از دور ، قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان ، کفش بپا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه ، به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ، اندام تو را مثل یک قطعهی آواز
به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا ، که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثهی عشق، تر است.
✍️ #سهراب_سپهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
برو که وسوسههای زمانه بسیارست
برای توبه شکستن بهانه بسیارست
به هرکجا که دلت خواست پر بزن! آری
برای چلچلهها آشیانه بسیارست
برای خندهی تو چشم نکتهبین کم نیست
برای گریهی من نیز شانه بسیارست
مرا بهانهب شادی کم است! با اینحال
هنوز دلخوشی کودکانه بسیارست
به هرطرف که نظر میکنم شمایل توست
نشانههای خدای یگانه بسیارست
مرا رها کن و در بند من مباش و برو
برای مرغ گرفتار، دانه بسیارست
✍️ #احسان_انصاری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
مینشینی شعر میخوانی و من محو صدایت
مینشینم دست زیر چانه پای حرفهایت
شوق داری از غزلهای قدیمی هم بخوانی
دوست دارم بشنوم تا صبح از حال و هوایت
میبرد هر واژه ما را تا خیال دوردستی
شعر میخوانی برایم اشک میریزم برایت
از چه میترسانیام ای عشق از اندوه فردا
هرچه باداباد میدانی که میمانم به پایت
سالها از آخرین دیدار در باران گذشته
روز وصل دوستداران یاد باد و هایهایت
✍️ #عطیهسادات_حجتی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
دلم ای مرگ مجال نفسی تازه ندارد
بیقرار توام آنقدر که اندازه ندارد
جانم آمد به لب اما نشد از تن به در آید
آه از این قلعهی متروک که دروازه ندارد!
دل و دین چون ورقی باخته در باد هوایم
این سرانجام کتابیست که شیرازه ندارد
کوس رسوایی خلق دو جهان بر سر بامش
پیش طشتی که من انداختم آواز ندارد
سرخوش آن تشنه که از دست اجل جام بگیرد
که فقط مستی مرگ است که خمیازه ندارد
✍ #هادی_محمدحسنی
📚 فقط او بخواند/ #مستی_مرگ
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
Gorohe SoroudGorohe Soroud _ Shahide Jomhoor.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
🥀 اولین #نماهنگ ویژه شهادت آیت الله رئیسی با نام #شهید_جمهور توسط گروه سرود حبیب و گروه سرود نور تهران منتشر شد.
بَه بِه عروجی چنــین
در ره عشـــق وطـــن
غصــــهی مردم به دل
جامهی خدمت به تن
🥀 #سید_شهیدان_خدمت
🥀 #ایران_تسلیت
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
☘️ @shernosh
🔹 قابل توجه دوستداران و علاقمندان به شعر و ادب پارسی
🔸 از شما دعوت می کنیم به گروه ادبی_آموزشی "جرعه نوشان" بپیوندید.
▫️اشعار ناب
▫️ صداخوانی
▫️ مشاعره
▫️ مباحث ادبی
▫️ و فعالیت های مختلف ادبی
♻️ لینک گروه "جرعه نوشان ":
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🍀 منتظر حضور سبز شما فرهیخته ی ادب دوست هستیم.
🌱🌱🌱
🥀 ویژه برنامه #شهید_جمهور
🔹 نام اثر #روایت
✍️ نوشته #پریناز_رحیمی
🎙 صداخوانی #فاطمه_طاووسی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🍀 @shernosh