🥀 #شهید_جمهور
🔹 نام اثر #دوربین_ها_دوباره_آمده_اند
✍️ شاعر #جواد_جعفری_نسب
🎙 صداخوانی #هایده
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🍀 @shernosh
HayedehHayedeh _ Dorbinha Dobare Amadeand.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
🥀 #شهید_جمهور
🔹 نام اثر #دوربین_ها_دوباره_آمده_اند
✍️ شاعر #جواد_جعفری_نسب
🎙 صداخوانی #هایده
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
دوربین ها دوباره آمده اند به تماشای سوگواری ما
باز هم راویان ما شده اند اشک های همیشه جاری ما
در گلوی خبرگزاری ها ناگهان بغض یک صدا پیچید
سرخطِ ویژه ی خبرها شد خبر داغ بیقراری ما
ابرهای سیاه را میدید بر مهِ آلودِ سرد جنگل و کوه
بالگردی که بی خبر بود از تلخیِ چشم انتظاری ما
زخم هایی عمیق سر واکرد دردهایی عتیق تیر کشید
زنده شد داغ حاج قاسم و باز، تازه شد زخم های کاری ما
بُهتِ سنگینِ بی سرانجامی، روی دلهای داغدار افتاد
داشتیم از فراق می مُردیم رهبر آمد به غمگساری ما
گفت: آرام و دل قوی باشید به خداوند متکّی باشید
به خدایی که لطف او بوده است تکیه گاهِ امیدواری ما
صخره از موج و از هیاهویش خم نمی آورد به ابرویش
پیش دریای درد پا برجاست تا ابد کوه بردباری ما
کشورِ اُسوه ی مجاهدتیم، لنگر محور مقاومتیم
دشمنان را به خاک میکوبند پهلوانان پایداری ما
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
🥀 #شهید_جمهور
🔹 نام اثر #خداحافظ
✍️ شاعر #ناصر_دوستی
🎙 صداخوانی #فاطمه_طاووسی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🍀 @shernosh
Fatemeh TavousiFatemeh Tavousi _ Khoda Hafez.mp3
زمان:
حجم:
9.9M
🥀 #شهید_جمهور
🔹 نام اثر #خداحافظ
✍️ شاعر #ناصر_دوستی
🎙 صداخوانی #فاطمه_طاووسی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
آه ای سیّد خراسانی، هست داغت گران خداحافظ!
خادم ملّت امام حسین، سیّد قهرمان خداحافظ
شب میلاد حضرت خورشید، روز پرواز توست بیتردید
عطر نامت در آسمان پیچید، مرد خلد آشیان خداحافظ
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
▫️ متن کامل شعر در پست بعدی 👇
🍀 @shernosh
آه ای سیّد خراسانی، هست داغت گران خداحافظ!
خادم ملّت امام حسین، سیّد قهرمان خداحافظ
شب میلاد حضرت خورشید، روز پرواز توست بیتردید
عطر نامت در آسمان پیچید، مرد خلد آشیان خداحافظ
ای تو مصداق" حَملَةُ القُرآن"، تو شدی اهل روضه رضوان
واژه واژه کلام تو عرفان، سیّد عارفان خداحافظ
"صَدَقوا "جز این "رِجال" تویی، فارغ از محنت و ملال تویی
صاف چون چشمه زلال تویی، تا ابد بیکران خداحافظ
با ولایت اِلا شهادت تو، شمع سوزان راه وحدت تو
خادم باوفای ملّت تو، خادم مهربان خداحافظ
ای که در صحن سازمان ملل، لرزه انداختی به جان هبل
خادم راستین و مرد عمل، قهرمان جهان خداحافظ
تو گذشتی از آتش نمرود، تا رسیدی به منزل مقصود
تو شهیدیّ و لایقت این بود، پَر زدی تا جنان خداحافظ
زخم بر زخم قصّه ات این است، روی سُرخت غبارآگین است
برگهایت به دست گُلچین است، ای گُل ارغوان خداحافظ
خبر از سید غریب رسید و سلامی هم از حبیب رسید
بر مشام تو عطر سیب رسید از فراز سنان، خداحافظ
ای شهید ای عزیز مِی نوشان، در صف اوّل سیاوشان
داغ بر داغ سینه ات جوشان، کوه آتش فشان خداحافظ
نقطه صفرِ مرزیِ ایران، در دل کوه و جنگل و باران
دادهای چه صلابتی تو نشان، تا ابد پُرتوان خداحافظ
زیستی در جهان شهیدانه، بادهی حق زدی به پیمانه
پَر زدی تا خدا چو پروانه، از دلِ وَرزَقان خداحافظ
کوهها تا تن تو را دیدند، در غمت قله قله باریدند
از تنت لاله لاله گُل چیدند، آه از این دودمان...، خداحافظ
بود عاری دل تو از مَنها، یک مجاهد کجا و جوشنها!
مرد رویینتن تهمتنها، فاتح هفتخوان خداحافظ
در تو دیدیم ما رجایی را، معنی کامل فدایی را
عشق و آزادی و رهایی را، آه آیینهجان خداحافظ
گل اردیبهشت باغ بهار، زنده شد با غم تو داغ بهار
می گرفت از تو دل سراغ بهار، ای گُل بی خزان خداحافظ
شب میلاد عشق، ابراهیم، روز پرواز توست در تقویم
به تو کردم من این غزل تقدیم، ای خلیل زمان خداحافظ
آری آری شهادت اینسان است، هنرِ واقعیِّ مردان است
هشتمین خوان خطّ عرفان است، سید عاشقان خداحافظ
جمعتان جمع بود با پاکان، روز میلاد حضرت باران
داغ تو آه داغ همراهان، شد روان اشکمان خداحافظ
سیدی هم از آل هاشم بود، مثل تو یار حاج قاسم بود
یک مجاهد فقیه و عالم بود، سیدی خوشبیان، خداحافظ
رتبه ای بهتر از شهادت نیست، شب سخت دوشنبه... رازش چیست؟
"شب جمعه وَ ساعت یک و بیست"، تو شدی جاودان خداحافظ
تا شهادت کلام تو این بود، وه که حُسن ختام تو این بود
خادم خلق نام تو این بود، شد به تو این نشان خداحافظ
این شهادت اگرچه شیرین است، داغت اما چقدر سنگین است
اول داستان سلام علیک، آخر داستان خداحافظ
چشم در راه عشق می مانیم، صبح هر جمعه ندبه میخوانیم
تو میایی دوباره میدانیم، با امام زمان خداحافظ
✍️ #ناصر_دوستی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
دل به سودای تو بستیم خدا می داند
وز مه و مهر گسستیم خدا می داند
ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان
ز آرزویت ننشستیم خدا می داند
با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست
بر همانیم که بستیم خدا می داند
به امیدی که گشاید ز وصال تو دری
در دل بر همه بستیم، خدا می داند
خاستیم از سر شادی وغم هر دو جهان
با غمت خوش بنشستیم خدا می داند
دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف
روز و شب جز تو نجستیم خدا می داند
دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت
آرزومند تو هستیم خدا می داند.
✍️ #شمس_مغربی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی¬سوزد
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فرو بسته به یخ
ماهی که از بالا می افروزد
من چراغم را در آمد رفتن همسایه¬ام افروختم
در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می پیچید با کاج،
در میان کومه¬ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده¬ی باریک
و هنوز قصه بر یاد است
وین سخن آویزه¬ی لب: که می افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.
✍️ #نیما_یوشیج
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا
برگها را می کند باد خزان از هم جدا
قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط
تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا
گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا
می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا
در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر
تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا
می پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد
گر چه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند
به که باشد خانه های دوستان از هم جدا
در خموشی حرفهای مختلف یک نقطه اند
می کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا
پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل
هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا
گر چه در صحبت قسم ها بر سر هم می خورند
خون خود را می خورند این دوستان از هم جدا
نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هم
می کند بیگانگان را آسمان از هم جدا
لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید
کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟
✍️ #صائب_تبریزی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشود
خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان میشود
گر چمن زین رنگ میبالد به یاد مقدمت
شاخگل محملکش پرواز مرغان میشود
تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری
در دهان زخم عاشق بخیه دندان میشود
ترک خودداریست مشکل ورنه مشت خاکما
طرف دامانی گر افشاند بیابان میشود
هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازهکرد
در زمین نرم نقش پا نمایان میشود
کینه مییابد رواج از سرمهریهای دهر
آبروی آتش افزون در زمستان میشود
کلفت اسباب رنج، طبع حرصاندود نیست
خار و خس در دیده ی گرداب مژگان میشود
صافی دل را زیارتگاه عبرت کردهاند
هرکه میرد خانه ی آیینه ویران میشود
حاکم معزول را از بیوقاری چاره نیست
زلف در دور هجوم خط مگس ران میشود
اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم
هرچه دل گم میکند بر دیده تاوان میشود
شعله ی ما هرقدر خاکستر انشا میکند
جامه ی عریانی ما را گریبان میشود
دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست
گردی از خود میفشاند هر که دامان میشود.
✍️ #بیدل_دهلوی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت
که ای ز وصف تو الکن زبان تسحینم
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
که من نه در خور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟
به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم
✍️ #رهی_معیری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
نفرین ابد بر تو ، كه آن ساقی چشمت
دردی كش خمخانه ی تزویر ریا بود
پرورده مریم هم اگر چشم تو می دید
عیسای دگر می شد و غافل ز خدا بود
نفرین ابد بر تو ، كه از پیكر عمرم
نیمی كه روان داشت جدا كردی و رفتی
نفرین ابد بر تو ، كه این شمع سحر را
در رهگذر باد رها كردی و رفتی
نفرین بستایشگرت از روز ازل باد
كاینگونه ترا غره بزیبایی خود كرد
پوشیده ز خاك ، آینه حسن تو گردد
كاینگونه ترا مست ز شیدایی خود كرد
این بود وفا داری و ، این بود محبت؟
ای كاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای كاش ، كه در آن محفل دلساده فریبت
بر سر در خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت
دیوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
لبهای تو می ریخته را ، كز سخن افتی
دیوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم
تا گریه كنان آیی و ، در پای من افتی
دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت
صورتگر تو ، زحمت بسیار كشیده
تا نقش ترا با همه نیرنگ ، بصد رنگ
چون صورت بیروح ، بدیوار كشیده
تنها بگذارم ، كه در این سینه دل من
یكچند ، لب از شكوه ی بیهوده ببندد
بگذار ، كه این شاعر دلخسته هم از رنج
یك لحظه بیاساید و ، یك بار بخندد
ساكت بنشین ، تا بگشایم گره از روی
در چهره من ، خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم ، كه در این موج سرشكم
گیسوی بهم ریخته بر دوش تو ، پیداست
من عاشق احساس پر از آتش خویشم
خاكستر سردی چو تو ، با من ننشیند
باید تو زمن دور شوی ، تا كه جهانی
این آتش پنهان شده را ، باز ببیند
✍️ #رهی_معیری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فروماندهست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست
✍️ #رهی_معیری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh