eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی¬سوزد و به مانند چراغ من نه می افروزد چراغی هیچ، نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد من چراغم را در آمد رفتن همسایه¬ام افروختم در یک شب تاریک و شب سرد زمستان بود، باد می پیچید با کاج، در میان کومه¬ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده¬ی باریک و هنوز قصه بر یاد است وین سخن آویزه¬ی لب: که می افروزد؟ که می سوزد؟ چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟ در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا برگها را می کند باد خزان از هم جدا قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا می پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد گر چه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند به که باشد خانه های دوستان از هم جدا در خموشی حرفهای مختلف یک نقطه اند می کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا گر چه در صحبت قسم ها بر سر هم می خورند خون خود را می خورند این دوستان از هم جدا نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هم می کند بیگانگان را آسمان از هم جدا لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟ ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود ترک‌ خودداری‌ست‌ مشکل ورنه مشت‌ خاک‌ما طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند هرکه میرد خانه ی آیینه ویران می‌شود حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می‌شود شعله ی ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند جامه ی عریانی ما را گریبان می‌شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می‌شود. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت که ای ز وصف تو الکن زبان تسحینم به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر که من نه در خور لطف و عطای چندینم خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت که تا جواب نگویی ز پای ننشینم من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟ به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟ که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
نفرین ابد بر تو ، كه آن ساقی چشمت دردی كش خمخانه ی تزویر ریا بود پرورده مریم هم اگر چشم تو می دید عیسای دگر می شد و غافل ز خدا بود نفرین ابد بر تو ، كه از پیكر عمرم نیمی كه روان داشت جدا كردی و رفتی نفرین ابد بر تو ، كه این شمع سحر را در رهگذر باد رها كردی و رفتی نفرین بستایشگرت از روز ازل باد كاینگونه ترا غره بزیبایی خود كرد پوشیده ز خاك ، آینه حسن تو گردد كاینگونه ترا مست ز شیدایی خود كرد این بود وفا داری و ، این بود محبت؟ ‌ای كاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت ‌ای كاش ، كه در آن محفل دلساده فریبت بر سر در خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت دیوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم لبهای تو می ریخته را ، كز سخن افتی دیوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم تا گریه كنان آیی و ، در پای من افتی دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت صورتگر تو ، زحمت بسیار كشیده تا نقش ترا با همه نیرنگ ، بصد رنگ چون صورت بی‌روح ، بدیوار كشیده تنها بگذارم ، كه در این سینه دل من یكچند ، لب از شكوه ی بیهوده ببندد بگذار ، كه این شاعر دلخسته هم از رنج یك لحظه بیاساید و ، یك بار بخندد ساكت بنشین ، تا بگشایم گره از روی در چهره من ، خستگی از دور هویداست آسوده گذارم ، كه در این موج سرشكم گیسوی بهم ریخته بر دوش تو ، پیداست من عاشق احساس پر از آتش خویشم خاكستر سردی چو تو ، با من ننشیند باید تو زمن دور شوی ، تا كه جهانی این آتش پنهان شده را ، باز ببیند ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیست مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک مور را پای رهایی از دل گرداب نیست خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینه من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت شوق اگر زنده ی جاوید نباشد عجب است که حدیث تو در این یک دو نفس نتوان گفت. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است به یکی داد جهان بردن و جان باختن است حکمت و فلسفه را همت مردی باید تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست از همین خاک جهان دگری ساختن است. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
نخست از فکر خویشم در تحیر چه چیز است آنکه گویندش تفکر؟ کدامین فکر ما را شرط راه است چرا گه طاعت و گاهی گناه است ؟ ▫️جواب: درون سینه ی آدم چه نور است چه نور است این که غیب او حضور است من او را ثابت سیار دیدم من او را نور دیدم نار دیدم گهی نارش ز برهان و دلیل است گهی نورش ز جان جبرئیل است چه نوری جان فروزی سینه تابی نیرزد با شعاعش آفتابی بخاک آلوده و پاک از مکان است به بند روز و شب پاک از زمان است شمار روزگارش از نفس نیست چنین جوینده و یابنده کس نیست گهی وامانده و ساحل مقامش گهی دریای بی‌پایان بجامش همین دریا همین چوب کلیم است که از وی سینه ی دریا دو نیم است ◘◘◘ غزالی مرغزارش آسمانی خورد آبی ز جوی کهکشانی زمین و آسمان او را مقامی میان کاروان تنها خرامی ز احوالش جهان ظلمت و نور صدای صور و مرگ و جنت و حور ازو ابلیس و آدم را نمودی ازو ابلیس و آدم را گشودی نگه از جلوه ی او ناشکیب است تجلی‌های او یزدان فریب است بچشمی خلوت خود را به بیند بچشمی جلوت خود را به بیند اگر یک چشم بر بندد گناهی است اگر با هر دو بیند شرط راهی است ز جوی خویش بحری آفریند گهر گردد به قعر خود نشیند همان دم صورت دیگر پذیرد شود غواص و خود را باز گیرد درو هنگامه‌های بی‌خروش است درو رنگ و صدا بی‌چشم و گوش است درون شیشه ی او روزگار است ولی بر ما بتدریج آشکار است حیات از وی براندازد کمندی شود صیاد هر پست و بلندی ازو خود را به بند خود در آرد گلوی ما سوا را هم فشارد دو عالم می شود روزی شکارش فتد اندر کمند تابدارش اگر این هر دو عالم را بگیری همه آفاق میرد تو نه میری منه پا در بیابان طلب سست نخستین گیر آن عالم که در تست اگر زیری ز خود گیری زبر شو خدا خواهی بخود نزدیک تر شو به تسخیر خود افتادی اگر طاق ترا آسان شود تسخیر آفاق خنک روزی که گیری این جهان را شکافی سینه ی نه آسمان را گذارد ماه پیش تو سجودی برو پیچی کمند از موج دودی درین دیر کهن آزاد باشی! بتان را بر مراد خود تراشی بکف بردن جهان چار سو را مقام نور و صوت و رنگ و بو را فزونش کم کم او بیش کردن دگرگون بر مراد خویش کردن برنج و راحت او دل نه بستن طلسم نه سپهر او شکستن فرو رفتن چو پیکان در ضمیرش ندادن گندم خود با شعیرش شکوه خسروی این است این است همین ملک است کو توام بدین است. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
آدم را میل جاودانه شدن از پله های عصیان بالا برد و در سراشیبی دلهره ها توقف داد از پس آدم،آدمها تمام خاک را دنبال آب حیات دویدند سرانجام انسان به بیشه های نگرانی کوچید و در پی آن میل جوالهای زر را با خود به گور برد تا امروز و ما امروز چه روزهای خوشی داریم و میل مبتذلی که مدام ما را به جانب بی خودی و فراموشی می برد. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
به کعبه رفتم ز آنجا، هوای کوی تو کردم جمال کعبه تماشا ،به یاد روی تو کردم شعار کعبه چو دیدم سیاه، دست تمنا دراز جانب شعرِ سیاهِ موی تو کردم چو حلقه ی دَر کعبه به صد نیاز گرفتم دعای حلقه ی گیسوی مشکبوی تو کردم نهاده خلق حرم سوی کعبه روی عبادت من از میان همه روی دل به سوی تو کردم مرا به هیچ مقامی نبود، غیر تو نامی طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته، گفتگوی تو کردم فتاده اهل منا در پی منا و مقاصد چو جامی از همه فارغ، من آرزوی تو کردم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت بسیار بود رود در آن برزخ کبود اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار حتّی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت گم بود درعمیق زمین شانه ی بهار بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🍀 @shernosh