حكم در دست شما نيست ولی سر هستيد
داغ يك غزوه نداريد، پيمبر هستيد
با شما هستم، اگر جنگ صليبی كرديد
دست در خون دل اين همه بی بی كرديد
لا اقل بُر بزنيد آس به ما هم برسد
قطره ای جرعه ی عباس به ما هم برسد
اين همه دست يكی نيست قبولم باشد
آيه ی ديگری از شأن نزولم باشد
سهم من چيست مگر؟! صندلی دار شما
عكس ترحيم من و سينه ی ديوار شما
خانه بر دوش غزل هستم و می گردم من
حاج زنبور عسل هستم و می گردم من
داده ام پيش تر از من خبرم را ببَرند
دل افتاده به خون جگرم را ببَرند
خواستم مضحكه ی شهر شود اين همه حرف
حرف هايی كه قرار است سرم را ببرند
ديگرم زخم نزن داس تو را می دانم
قسم حضرت عباس تو را می دانم
دل نده نامه نده شعر نخوان ليلا جان
ديگر از چشم من افتاده جهان ليلا جان
روزگاری ست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
ديو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هايی كه لباس پدری می پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر می سنجند
عشقها را همه با دور كمر مي سنجند
خب طبيعی ست يك روزه به پايان برسد
عشق هايی كه سرِ پيچِ خيابان برسد
صبح يك روز من از پيش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درويش خودم خواهم رفت
می روم تا درِ ميخانه كمی مست كنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبايست كنم
بی خيال همه كس باشم و دريا باشم
دائم الخمرترين آدم دنيا باشم
آنقدر مست كه اندوه جهانم برود
استكان روی لبم باشد و جانم برود
ساقيا در بدنم نيست توان، جام بده
گور بابای غم هر دو جهان، جام بده
برود هر كه دلش خواست شكايت بكند
شهر بايد به من الكلی عادت بكند
✍️ #جابر_نوری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
تا باده ز دست تو دلآرام گرفتم
شوریده ی بی نام و نشان نام گرفتم
آخر دم ما بود و طبیبان به تماشا
آن بوسه ی جانانه به هنگام گرفتم
مستانه سماع کردم و دستار دریدم
خاک در بتخانه به انعام گرفتم
هر پخته که دیدم به تکاپوی سوالی ست
فارغ ز سوالم که می خام گرفتم
در منظر ما باده گرانت نظری بود
جانا همه را دیدم و آرام گرفتم
گفتی به وصالم نرسی بیش میاندیش
شاعر صفت این جمله به ایهام گرفتم
این مطلع فرخنده ز چشمان تو جوشید
هر قافیه را از نگهت وام گرفتم
✍️ #دکتر_شهرام_اقوامی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی:
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
وَ باد بی سرو سامان وَ باد سر گردان
تمام قصه همین بود، راست می گفتی!
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
✍️ #محمدحسین_بهرامیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
من و سیگار
به کرار
رفاقت زده برهم
و دل از هم ببریدیم
ولی هر چه به بازار
بگشتیم
رفیقی که بسوزد
و بسازد
به غم و غصه ی بسیار
به جز خویش ندیدیم
همین است بسی سال که همواره اگر چه بشود
قصه ی این آشتی و قهر به تکرار
ولی باز
با شوق فراوان به هر جا بنشینیم
چو دلداده و دلدار
چه بسیار و به کرار
ز هم بوسه بچینیم...
✍️ #ساسان_مظهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
▪️ شعری در مورد ریاضیات
شعر زیبایی که به اشتباه به پروفسور هشترودی منسوب شده است!
شعر «با تو در عالم ریاضیات» سروده دکتر محمدحسین قائمی است که اغلب به اشتباه به زندهیاد پروفسور محسن هشترودی منسوب شده و البته اغلب با غلطهای فراوان بازگو شدهاست. اصل شعر را در زیر بخوانید. شعر «با تو در عالم ریاضیات» که دکتر قائمی آن را به تضمین تکبیتی (بیت نخست: منحنی قامتم...) سروده که شاید تنها همان تکبیت از پروفسور محسن هشترودی باشد.
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
مهر تو چون میدهد سمت به بردار دل
هر طرفی روکنی، همجهت و سوی توست
پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو
گرمی و جانبخشیاش جزئی از آن خوی توست
چون به عدد، یک تویی، من همه صفرها
آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست
گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم
سر به رهت مینهم، چون که سرم گوی توست
هجر و فراقت شکست قائمه قائمی
نقطه پرگار عشق واله و پیجوی توست
✍️ #دکتر_محمدحسین_قائمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
▪️ كــوچـــه
پاسخی به اثر فریدون مشیری
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
✍️ #هما_میرافشار
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
دكتر نگفته های زيادی ست در دلم
لب وا كه می كنم سخنم درد می كند
می خواستم كه لال بمانم به جان تو
ديدم سكوت در دهنم درد می كند
✍️ #لاادری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتظرم بود
✍️ #پسر_مقدس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
چشمهایم راه عاشقی را
در صفحه ی سفید کاغذ از بَر شده اند
از بس عاشقانه هایم را
برایت خوانده اند...
لبهایم مزه ی ته ِ مداد گرفته اند
از بس هاج و واج
شعرهای تلخم را
مزمزه کرده اند...
انگشتانم پینه بسته اند
از بس نوشتم و
خبری از تو نشد...
فرسوده گی ِ مفرط گرفته ام
در پای دیوار ِ انتظار...
طنابی شو و
مرا از شعرهایم بالا بکش
تا غرق نشده ام
در زیرِ امواجِ خروشان ِبی کسی ام...
✍️ #لاادری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🍀 @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
زنی در اتوبوس مشغول تماشای من است
سرم را به سمت او بر نمیگردانم
چه خوب است وقتی وانمود میکنی حواست نیست
و جهان ربطی به تو ندارد
با این که شک ندارم زیباست
ولی دلم نمیخواهد نگاهش کنم
شاید میترسم سرش را پایین بیندازد
طوری که انگار نه انگار به من زل زده بود
دوست دارم همهی مسیر مرا برانداز کند
پس نمیبینمش
دیده شدن، خوب دیده شدن
هر چند تجربهاش را زیاد نداشتهام اما
حال آدم را تغییر میدهد.
مهم نیست،
دلیل تماشای تو زیباییست یا زشتی
بدلباسیست یا خندهدار بودنت
همین که چشمهای کسی که نمیشناسی
کمی مشغول توست
عجیب به نظر میآید
و عجیبتر این که نمیدانی هنوز دارد نگاه میکند
یا خیلی جلوتر پیاده شده!
✍️ #رسول_ادهمی
📚 از مجموعه شعر: دنیا بدون تو یکی دو شماره تنگ است
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست
و به اندازه خواستن های ما بخیل
و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز
و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار
فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند
بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند
بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند
بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند
فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است
فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند
فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی
میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست
یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را
و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت
و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن
و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی
یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتّی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود
و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی
آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی
یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی
یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود
یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد
و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی
و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام
هیچ چیز
✍️ #پریسا_زابلیپور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
به تو فکر می کنم
به روزهایی که من هیچ چیز نبودم و
تو مرا بیشتر از همه ی دنیا می خواستی
به تمام آن نُه ماهی که
یک لحظه اش را هم یادم نمی آید
اما برای تو پرخاطره ترین و شیرین ترین
روزهای زندگی ات بود.
به روزهایی که من نمی دانستم شادی چیست
اما با هر تکانم تو از شوق خندیدی
روزهایی که من نمی دانستم درد چیست؛
اما تو برای من دردی کشیدی که حتی
فکر کردن به آن پشتم را می لرزاند
به تو فکر می کنم
به روزهایی که هر بار زمین خوردم
دستم را گرفتی،
لباسم را تکاندی،
نگاه نگرانت را به من دوختی
و دردم را به جانت زدی
به تو فکر می کنم
به تو که از تمام دنیا خوشبختی من را خواستی
من کجا و چه زمانی کسی را خواهم یافت
که بگویند آرزو، اسم مرا بگوید...
بگویند دعا؛ اسم مرا بگوید...
بگویند شادی؛ اسم مرا بگوید
به تو فکر می کنم
به روزهای سخت زندگی ام و دامن تو
به اشک های نا تمامم و بوی پیراهن تو
به شب های دلتنگی و نگاه نگران تو!
به تو فکر می کنم
به تو فکر می کنم حضرت مادر...
به تو فکر می کنم...
✍️ #محدثه_رمضانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh