🔹نام شعر :#اَلسَّلامُ_عَلَیكِ_یٰا_فاطِمَةَ_المَعصومَه"
برآر از آستین معرفت دست دعا اینجا
به آیین دگر بر آستان کبریا، اینجا
به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسی
که جان را میدهد آیینهی لطفش جلا، اینجا
مجو از خیل بیدردان دوای درد بیدرمان
«اگر درمان درد خویش میخواهی، بیا اینجا» ۱
صدای قدسیان بشنو که میآید به گوش جان
که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا
بریز اشک نیازی در نمازستان بیخویشی
برآر آهی ز سوز سینهی دردآشنا اینجا
حریم یثرب و بطحاست گویی مرقد پاکش
که نور آذین بُوَد چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا
فضای قدس، معراج حقیقت، بزم «اَو اَدنی»
شب اَسری، فروغ جاودان مصطفی اینجا
به نام او که خاک پاک او بوی نجف دارد
که از او میتراود عطرِ جانِ مرتضی اینجا
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویی
ز بام آشنایی، زاده ی خیرالنّسا اینجا
اگر مرد رهی پای ارادت نِه در این وادی
که با دست طلب جمعاند مردان خدا اینجا
برآی از ظلمت هستی، که خضر آمد به سرمستی
به بوی چشمهسار زندگیبخشِ بقا اینجا
منم (مشفق) غباری دامنافشان در هوای او
که میجویم رضای او به تسلیم و رضا اینجا
✍"عباس مشفق کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر:#دریای_رحمت
در و دیوار «قم» از غم به تن، رخت عزا کرده
چنانکه «شهر قم» را در غمت، ماتمسرا کرده
تو مهمان بودی ای دریای رحمت! در کویر قم
ولی قم را غم جانسوز تو ، صاحبعزا کرده
به دیدار برادر راهی مشهد شدی ؛ اما...
به ساوه دشمنت مَسموم با زهر جفا کرده
سعادت داشت شهر قم که باشد میزبان تو
چنانکه مَرقدت این شهر را دارالشِفا کرده
ببالد قم بهخود که هرکه آمد در حریم قم
غبار بارگاهت را به چشمش توتیا کرده
تویی اسطورهی عصمت پس از زهرا درین عالم
که حق، نام تو را همشأن دختِ مصطفا کرده
تو هستی فاطمه، معصومه، دخت حضرت موسیٰ
که از تو فخر بر عالم، علی موسی الرضا کرده
نه تنها خواهر هشتم امام و، دخت موسایی
که ایزد شافعت از رتبه در روز جزا کرده
اگرچه عشّ آل مصطفیٰ باشد یقیناً قم
ولی قم را کرامات تو فارغ ، از بلا کرده
چو در تقوا و زهد و عِلم ، دارای مقاماتی ـ
چنین کشف و کراماتی، خدا بر تو عطا کرده
چو هستی مَظهر عِلم و فضیلت «حائرییزدی»
جوار بارگاهت، «حوزهی قم» را بنا کرده
که قم شد مرکز عِلم و فقاهت در همه عالم
بسی عالِم که زیر سایهات کسب ضیا کرده
خوشا آنکس که بوسد آستانت را به قم زیرا
عنایات تو ، زُوّار تو را از غم ، رها کرده
ببالد (ساقی) ای بانوی آب و آینه! بر قم
که از بَدو ِ تولد ، با تو ، او را آشنا کرده...
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر:#قدرت_و_مکنت
هميشه قدرت و مکنت بهجا نخواهد ماند
مدام در کف زرگر طلا نخواهد ماند
غم زمانه مخور فکر توشهی ره کن
که جاودان احدی جز خدا نخواهد ماند
به چند روزهی سختی بساز وصابر باش
بشر هميشه دچار بلا نخواهد ماند
الا که صاحب سيم و زری به احسان کوش
که غير بخشش وجود و سخا نخواهد ماند
فقير گوشهنشين با توانگری خوش گفت
جهان هميشه به کام شما نخواهد ماند
کنون که چرخ بهکام تو گشته، قدر بدان
که آب جوی، به يک آسيا نخواهد ماند
هر آنچه مینگری در جهان شود فانی
به غير خوبی اهل وفا نخواهد ماند
دل کسی مشکن ای قوی به پنجهی ظلم
که اين شکستن دل بیصدا نخواهد ماند
به غير کار نكو در جهان مکن (خسرو)
که کار خير و نکو بی بها نخواهد ماند.
✍سید محمد خسرونژاد (خسرو)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #بخوان_دعای_فرج
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد
تو در هجوم حوادث، صبور باش، صبور
که صبر میوهی شیرینتر از ظفر دارد
در آستان ولا، جای ناامیدی نیست
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
دل شکسته بیاور، که با شکستهدلان
نسیم مهر خدا، لطف بیشتر دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
که شام خستهدلان مژدهی سحر دارد
صفا بده دل و جان را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیّت سفر دارد
زمین چو پر شود از عدل، آسمانها را
شمیم غنچهی نرگس، ز جای بردارد
بخوان دعای فرج را، زِ پشت پردهی اشک
که یار، چشم عنایت به چشم تر دارد
دهند مژده به ما از کنار خیمهی سبز
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد
مراقبت بکن از دل، که یوسف زهرا
زِ پشت پردهی غیبت به ما نظر دارد
برآر دست دعایی، که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن ماهروی بردارد
غروب و دامنهی نور آفتاب و (شفق)
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد.
✍محمدجواد غفورزاده (شفق)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #طره_ی_طرار
غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد
سیر از سِیر و صفای گل و بستانم کرد
گرچه زنّارپَرستی همه کفر است ولیک
زلف زنّار وَشت، خوب مسلمانم کرد
چه بلایی به سر زلف تو خفتهاست که باز
یاد آن طرهی طرار، پریشانم کرد
این همه غنچهی داغی که ز دل سر زده است
خندهها بود که دل بر سر سامانم کرد
این هم از مرحمتت بس ز پی رد و قبول
که سر خوان بلا عشق تو مهمانم کرد
دل بریدم ز تو ، امّا چه کنم با لبِ تو
که ز حقّ نمکِ خویش ، پشیمانم کرد
لطف جانان به من و بار گرانش (صامت)
فرق این بود که پیش از همه قربانم
✍"صامت بروجردی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #نخل_ناخلف
فردا که لاله زیستن آغاز میکند
داغش زبان شعر مرا باز میکند
درمان یکی است طفل دل غم گرفته را
غافل مشو ز اشک که اعجاز میکند
جایی که داغ گفتن و ناگفتنش یکی است
مغبون شقایق است که ابراز میکند
از داغ شعله، شیشهی می را هراس نیست
خشت نپخته وحشت پرواز میکند
چشم از غزال خوش که غزلهای دیگران
کی کار بیت خواجهی شیراز میکند
انصاف را نگر که به اندک بهانهای
تعظیم تاک، سروِ سرافراز میکند
اهل نظر ز یک نظر آگه شود ولی
ما را هنوز عشق، برانداز میکند
آن نخل ناخلف که قفس شد، ز ما نبود
ما را زمانه چون شکند ساز میکند
با سرو سربلند، چنار شکسته گفت:
هر کس که دلپذیر شود ناز میکند
از دل به حیرتم که به هفت آسمان (پریش)
خون میچکد ز بالش و پرواز میکند.
✍بهرام سیاره (پریش شهرضایی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #طول_امل
مشو چو موج شلاین به هر کنار و برو
کمند طول امل را ، فراهم آر و برو
جهان تیره، نه جای سپیدکاران است
سبک ز دل نفسی چون سَحر برآر و برو
بریز برگ تعلّق ز خود مسیحاوار
سر سپهر به زیر قدم درآر و برو
قمار عشق ندارد ندامت از دنبال
بباز هر دوجهان را درین قمار و برو
نثار توست همه گنج های روی زمین
مشو مقید سیم و زر نثار و برو
مکن چو شمع به یک خانه عمر خود را صرف
چو آفتاب به هرجا سری بدار و برو
جهان، شکار و تو چون برق بر جناح سفر
بگیر ران کبابی ازین شکار و برو
چو پیش روی تو آید هر آنچه میکاری
مکن نگاه به دنبال خود، بکار و برو
چو رفتن از سر کوی وجود ناچار است
چو شمع، ماتم خود پیشتر بدار و برو
ز انتظار مکش طایران قدسی را
سری ز بیضه درین آشیان برآر و برو
به یک رفیق موافق بساز در عالم
منافقان جهان را به هم گذار و برو
ز لالهزار جهان نیست حاصلی جز داغ
مبند دل به تماشای لاله زار و برو
نسیم مصر طلبکار پاک چشمان است
سفید ساز نظر را ز انتظار و برو
مشو مقید ویرانهی جهان چون سیل
سبک دو پای تعلق ز گِل برآر و برو
ز فیض بیثمری سرو فارغ از سنگ است
به برگ سبز، قناعت کن از بهار و برو
زمین پاک درین روزگار اکسیر است
مریز دانهی خود را به شوره زار و برو
به قدر سعی، صفا یافتند راهروان
به هر دو گام درین راه، سر مخار و برو
هزار زخم نمایان اگر خوری بر دل
به روی دشمن خونخوار خود میار و برو
مباد دولت بیدار را به خواب دهی
نمک به چشم گرانخواب خود فشار و برو
چو میبَرند بخواهی نخواهی از دستت
ببوس نقد دل و بر زمین گذار و برو
حریف راهزنان عدم نمیگردی
به زلف او دل و دین و خرد سپار و برو
میانجی می و مینا ، نه کار سنگ بوَد
دل مرا و غمش را به هم گذار و برو
جهان، کرایهی دیدن نمیکند (صائب)!
چو غنچه سر ز گریبان برون میار و برو
جواب آن غزل است این که گفت عارف روم:
«به هر زمین که رسی دانهای بکار و برو»
✍صائب تبریزی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دیار_یار
گفتمش : عزم دیار یار داری گفت : آری
گفتمش : با درد هجرش سازگاری؟ گفت : آری
گفتمش : با یار چونی؟ گفت : با یادش بسازم
گفتمش : بر وصل او امّیدواری ؟ گفت : آری
گفتم از عهدی که بستی آگه هستی؟ گفت : هستم
گفتمش : بر عهدت اکنون استواری؟ گفت : آری
گفتمش: سودت درین سودا چه باشد؟ گفت عشقش
گفتم : آگاهی ز سرّ عشق داری؟ گفت : آری
گفتمش : این راه را پایان چه باشد؟ گفت : هستی
گفتمش : ره سوی هستی میسپاری؟ گفت : آری
گفتمش : شاهد چه داری؟ گفت : بسیار است بسیار
گفتمش : جزئی از آن را میشماری؟ گفت : آری
گفتمش : برخوان حدیث عشق، خط خون رقم زد
گفتمش : نقش شهادت مینگاری؟ گفت : آری
گفتمش : نقش شهیدان چیست؟ گفت آزادمردی
گفتمش : آزادگی را پاسداری؟ گفت : آری
گفتمش : هادی راهت کیست؟ گفت : از نسل احمد
گفتمش : شیدای آن والا تباری؟ گفت : آری
گفتمش کو نام پاکش؟ گفت : روح الله خمینی
گفتمش داری عجب نیکو شعاری ؟ گفت : آری
گفتم : این پیر توانا کیست؟ گفتا : قلب اسلام
گفتمش : اسلام را دادهست یاری؟ گفت : آری
گفتمش : کاری حسینی میکند ؟ گفتا : مسلّم
گفتمش : حجت بر این گفتار داری؟ گفت : آری
گفتمش : او نائب مهدی است ؟ گفتا : نیست جز این
گفتمش : هست از محمد (ص) یادگاری ؟ گفت : آری
گفتم : او را کیست پشتیبان به عالم ؟ گفت : یزدان
گفتمش : او را به یزدان میسپاری گفت : آری
گفتمش : (مردانی) از کویش چه جویی؟ گفت : وصلش
گفتمش : بر آری ِ او گفتی آری ؟ گفت : آری
✍"محمدعلی مردانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید
✍️ شیخ اجل #سعدی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #بوسه_های_سُر_خورده
کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
چه بس خیال پریشان به چشم بیخواب است
به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد
که باز کشتی ما در میان غرقاب است
ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
که نقش مردم حقبین همیشه بر آب است
به سینه سرّ محبت نهان کنید که باز
هزار تیر بلا در کمین احباب است
ببین در آینهداری ثبات سینهی ما
اگر چه با دل لرزان بهسان سیماب است
بر آستان وفا سر نهادهایم و هنوز
اگر امید گشایش بود ازین باب است
قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت
مرید ساقی خویشم که بادهاش ناب است
مدار چشم امید از چراغدار سپهر
سیاه گوشهی زندان چه جای مهتاب است
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بد روز مرگ سهراب است
عقابها به هوا پر گشادهاند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
چنین که جان پریشان سایه بیتاب است
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #پریدیم
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امّید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
(وحشی) سبب دوری و این قِسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم.
✍"وحشی بافقی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #مرحمت_دوست
گرچه یک عمر، من از دلبر خود بیخبرم
لحظهای نیست که یادش برود از نظرم
نظر مرحمت دوست اگر قطع شود
آنی و کمتر از آن، طعمهی صدها خطرم
عمر بگذشت، ولیکن بخدا خشنودم
که از این عمر بوَد مهر ولایش ثمرم
ایخوش آن دیده که بر چهرهی جانان وا شد
من که از حسرت او مانده به ره چشم تَرَم
نه که امروز بوَد دیدهی من بر راهش
از همان روز ازل، منتظِر منتظَرَم
نه مرا قدرت پرواز سر کویش بود
داده او، از کرم و لطف، چنین بال و پرم
روز محشر که بپرسند که هستی گویم
من سگ قافلهی مهدی ثانی عشرم
(ملتجی) را همه وابسته به او میدانند
شکر لِله که به وابستگیاش مشتهرم
✍علی اصغر یونسیان (ملتجی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh