🔹نام شعر: #دیر_خراب
دوستی، از منٍ گمنام، پی ضربِ مَثَل
خواست کیفیت تشبیه خلایق به جُعَل
گرچه در عهدهی این ذرهی بیقدر نبود
که کند مشکل ارباب مودّت را ، حل
لیک از غایت نادانی و در عین قصور
خواستم تا نبوَد عقدهی او لاینحل
خامه برداشته و ساختم او را عنوان
تا پدیدار شود مختصری از مجمل
عمر بیچاره جُعَل، سال و مه و هفته و روز
هست در جمعِیت فضله به دوران مختل
عوض فایدهی زندگی و کسب و حیات
غیر سرگین کشیاش نیست دگر شغل و عمل
فضله از مخرج انعام نیفتاده هنوز
که کشد تنگ چو فرزند عزیزش به بغل
کوس کُشتی زند از فرط طمع با سرگین
افکند پنجه درآن فضله چو گرشاسبِ یل
به سر و سینه و پا و شکم و پهلو و دست
کشد او را سوی سوراخ به الطاف حیل
چون شود داخل منزل جُعَل خستهی لنگ
فضله برگردد و غلتد به مقام اوّل
اهل دنیا جُعَل و جیفهی وی چون سرگین
قبر سوراخ جُعَل زحمت وی، طول امل
هر که را مینگری در طلب عزت و جاه
غرق در لجّهی غفلت شده چون خر، به وحل
گوهر عمر گرانمایهی خود را کردهاست
سربهسر در هوس حرص و هوا مستعمل
نه در افسوسِ طلب کردن عمر ماضی
نه مهیای عِلاج و عملِ مستقبل
گاه در پیلهوری در سفر شهر و بلوک
گاه در راهزنی رهسپر تل و جبل
گهی از شرکِ خفی گه به عبادات جلی
گاه بینا و گهی کور و زمانی احول
هر دم از بهر گدایی ز پی لقمهی نان
خویش را گاه کند فالج و گه سازد شل
سر فرو برده به لذات جهان فانی
همگی چون مگس نحل به اسراف عسل
ز پی خوردن خونِ دل هر بیوهزنی
دم به دم در صدد حیله چو روباه دغل
پی آبادی کاخِ بدن خود مشغول
غافل از آنکه در او افتد از مرگ خلل
شود از روی مَحبت به عزازیل، مرید
کند از کثرت عِصیان به خداوند جدل
هر زمان پیرهنی پاره کند با چنگال
همچو بوزینه که سر کرده برون از جنگل
نفْس در موسم انفاق کند با چنگال
مده، ای خواجه مبادا که شوی مستأصل
به ره خواب و خور و بغی و ضلالت چالاک
موسم طاعت و احکام عبادات کسل
گشته با زال جهان در طرب و عیش قرین
غافل از وقت رحیل و اجل مستعجل
شیوهی او ابدالدهر هوای زر و سیم
صفت وی همه دم یاد حریر و مخمل
نکند زخم دل خستهدلی را درمان
نکند خاتمهی امر کسی را فیصل
ناگهان حلقه زند بر در او قاصد مرگ
فکند رخنه به حصن املش پیک اجل
شهد در ذائقهی او شود از هول شرنک
عسل اندر دهن وی کند از غم حَنظل
نهَد اندوختهی خویش و به زندان لحد
جا کند دست تهی با محن و رنج و علل
آنگه از خردل و خروار حساب کم و بیش
باز میجوید از او ذوالنعم عزوجل
(صامتا) آمدن و رفتن این دیر خراب
نشدی کاش نصیب من و تو روز ازل
✍"صامت بروجردی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
گلدان لبخند را باید که آبیاری کرد
با خنده بر مردم دنیا حکمرانی کرد
پاک کرد از گریه باید دیده را
نگاه کرد طور دیگری باید فردا را
قلقلکی باید داد پای احساس را
تا روشن کند باز ستاره بخت ما را
باید که دور کرد حس منفی را
باید گرفت حس مثبت اندیشی را
پیدا باید کرد شهر پر آوازه امید را
از همه جا دور باید کرد ناامیدی را
✍“ژیلا شجاعی”
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #باغ_خود
آنکه میترسد ز مرگش، او نکرده بندگی
او که آرامش ندارد هم نکرده زندگی
قدر آرامش بُود برتر ز آسایش، همین
راز این والا بُود در (بی) و (با) ای نازنین
بی، همان بیخود شدن، بیچیز و بیدل، بیکسی
با، همان با عشق بودن با خدا، ما را بسی
ذهن کارش ترس و دلشوره و شک با فکر بد
لیک، آگاهانه، مانع میشویم از شر چو سَد
مثبت اندیشی و خوشبینی، شفا دارد شفا
سرزنش یا اعترافت از شکست را کن رها
پرورش ده باغ خود با مهر و عشقی بینظیر
هم تمرکز کن فقط بر باغ خود، خرده مگیر
تا نپوشد ذهن و جسمت با علفهای مریض
حاصل این دل بُود غم، روح هم گردد حضیض
ای خداجونم، خداجونم، خداجونم، خدا
یاد و مهرت، رحم خود، از ما نکن هرگز جدا
✍آزیتا احمدی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیمداد
و مهربانی دست زیبایی را خواهدگرفت…
و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که نباشم
✍“شاملو”
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی!
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظهی شادی که گذشت
غصه هم میگذرد!
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهدماند
لحظهها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز…
✍“سهراب سپهری”
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
شب اول :هجوم نازی ها
طرف کوره های انسانی
وسط خون و بمب می رقصند
چند تا دختر لهستانی
شب دوم :کلاه و بارانی
چند تا بوسه ی بدون دلیل
پشت هم تیر خوردن و مردن
ته هر فیلم ژان پِیِر مِلویل
شب سوم: طناب یخ زده ای
بر گلوی کبود بیداری
هیچکاکی که دوستت دارد
هیچکاکی که دوستش داری!
شب چارم: ادامه ی سردرد
گریه با خنده، چای با بروفن
زندگی با کلانتر فارگو
خودکشی با برادران کوئن!
شب پنجم: هنوز بیداری
سینما هست! زنده می مانی
دکترت گفته زنده باش… برقص
با زن و زوربای یونانی!
شب بعدی: تپانچه و جانگو
توی هر کافه، توی هر کازینو
با لباس سیاه خندیدن
زیر شلاق با تارانتینو!
شب هفتم: درخت سوخته ای
توی یک روستای بودایی
راهزن می شوی ولی سخت است
کشتن هفت تا سامورایی!
شب هشتم: گذشتن از دل جنگ
گذر از حوض خون بدون شنا
توی میدان شهر، با گریه
دیدن سنگ خوردن ِمالنا
نهمین شب، شکست را بپذیر!
با سکوتت بساز، گریه نکن
مثل ادوارد دست قیچی باش
آخر فیلم های تیم برتون!
شب آخر، پولانسکی خوب است!
تا تو را توی ترس ها بکُشد
شب آخر فقط اجازه بده
بچه ی ُرزماری تو را بکُشد!
باز ده شب گذشت تا جادو
به وفاداری تو شک نکند
ده شب سرد… باورش سخت است
فیلم دیدن به تو کمک نکند!
قهرمانت همیشه تنها ماند
قهرمانت به هیچ جا نرسید
سینما دوست بود و محرم بود
زورش اما به غصه ها نرسید
زنده ماندی برای چند ریال؟
زنده ماندی برای چند پِنی؟
گیج و برعکس زندگی کردی
با سرانجام بنجامین باتنی!
کاش با شعر می شد از غم نان
رو بگیری و باز نان بخوری
کاش با شعر می شد از فردا
توی قبرت کمی تکان بخوری!
تا دل خاک، سینه خیز برو
-زخم هایت اگر که بگذارند-
سهم یک گور دسته جمعی شو
با زنانی که دوستت دارند
سرزمینت تو را نمی خواهد
به سرت فوت کرده خاکش را
گرگ پیری شدی که توی تله
می جود پای دردناکش را…
لب یک پرتگاه منتظرید
خودت و سایه ات! فقط دو نفر
تو هولش می دهی: نخند! نرقص!
او هولت می دهد: نترس! بپر!
✍- حامد ابراهیمپور
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #بوسه_های_سُر_خورده
کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
چه بس خیال پریشان به چشم بیخواب است
به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد
که باز کشتی ما در میان غرقاب است
ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
که نقش مردم حقبین همیشه بر آب است
به سینه سرّ محبت نهان کنید که باز
هزار تیر بلا در کمین احباب است
ببین در آینهداری ثبات سینهی ما
اگر چه با دل لرزان بهسان سیماب است
بر آستان وفا سر نهادهایم و هنوز
اگر امید گشایش بود ازین باب است
قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت
مرید ساقی خویشم که بادهاش ناب است
مدار چشم امید از چراغدار سپهر
سیاه گوشهی زندان چه جای مهتاب است
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بد روز مرگ سهراب است
عقابها به هوا پر گشادهاند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
چنین که جان پریشان سایه بیتاب است
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠 { کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم
هرجا گذری غلغله شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیامست ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جوئی نجهاندیم
ماننده ی افسون زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر «امید» که صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
✍- مهدی اخوان ثالث -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹#داستان_کوتاه
خانم معلمی تعریف میکرد:
در مدرسه ابتدایی بودم ، مدتی بود تعدادی از بچهها را برای یک سرود آماده میکردم به نیت این که آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان.
پدر و مادرشان هم به مراسم دعوت شدند تا بچهها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند. چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
روز مراسم بچهها را آوردم و مرتبشان کردم. با هم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند.
ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکات عجیب و غریب جلوی جمع. دست و پا تکان میداد و خودش رو عقب جلو میکرد و حرکات عجیبی انجام میداد.
بچهها هم سرود را میخواندن و ریز میخندیدند ، کمی مانده بود بخاطر خندهشان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.
سرم از غصه سنگین شده بود و نمیتونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم.
خب چرا این بچه این کار رو میکنه ، چرا شرم نمیکنه از رفتارش؟
این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
نمونهی خوب و تو دل بروی بچهها بود!!
رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمیفهمید
به قدری عصبانیام کرده بود که آب دهانم را نمیتوانستم قورت دهم.
خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرفتر و دوباره شروع کرد!
فضا پر از خنده حاضران شده بود ، همه سیر خندیدند.
نگاهی گرداندم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرقهایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت:
فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟!
اخراجش میکنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه...
من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانشآموز حتمی شود.
مادر بچه هم رفته بود جلو و مانند دخترش جوگیر شده بود. بسیار پرشور میخندید و کف میزد، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.
همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
چرا اینجوری کردی؟!
چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
دخترک جواب داد:
آخر مادرم اینجاست، برای مادرم اینکار را میکردم!!
خانم معلم ادامه داد:
با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم :
آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها این چنین نمیکنند و خود را لوس نمیکنند؟!
چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت:
خانم اجازه! صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح میدهم؛
مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من " کرولال " است، چیزی نمیشنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه میکردم، تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود، این زبان اشاره است، زبان کرولالها...
همین که این حرفها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!!
آفرین دختر...
چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیزه، ببین به چه چیزی فکر کرده!
فضای مراسم پر شد از پچپچ و درگوشی حرف زدن و...
تا این که همه موضوع را فهمیدند...
نه تنها من که هر کس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانشآموز نمونه را به او عطا کرد!
با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش میرفت و برای مادرش جست و خیز میکرد تا مادرش را شاد کند!
🔸درس این داستان این بود:
زود عصبانی نشو ،
زود از کوره در نرو،
تلاش کن زود قضاوت نکنی،
صبر کن تا ماجرا را کامل بفهمی!
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آینه_روشن
علی که آینۀ روشن خدای تو بود
همیشه آینهاش روی حقنمای تو بود
حدیث قدسی لولاک معتبر سندیست
که هرچه کرد خدا خلق، از برای تو بود
به خشت خشت سرایت بهشت حسرت بُرد
که توتیای ملک گردِ بوریای تو بود
ملک حضور تو را در نماز عاشق بود
ولیک شیفتهتر از ملک، خدای تو بود
ز پا نشست علی تا تو راه میرفتی
که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود
نگاه بیرمقت با علی سخن میگفت
زبان دردِ دلت در نگاههای تو بود
به خانۀ دل او، نور داد و دلگرمی
جوابِ گرمِ سلامی که با صدای تو بود
ز گریهات همه هستی به گریه میافتاد
همین نه شهر مدینه پر از نوای تو بود
✍علی انسانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #هوادار_فاطمه
هستم به روزگار هوادار فاطمه (س)
از جان و دل من آمده غمخوار فاطمه
هستم چو من ز حزب غلامان مرتضی
غمخوار اهلبيتم و افگار فاطمه
هستم چو فاطمینسب و خانهزاد او
زين هر دو راه گشته هوادار فاطمه
در دوستیِ شبّر زهرا و مرتضی
از جان و دل شدیم مددکار فاطمه
فردا به مُلک خلد ز شاهان جنت است
هر کس كه هست تابع رفتار فاطمه
بیشک به بزم قرب حبيب خدا بود
آن کو مقيد است به كردار فاطمه
از کردگار خلق سزاوار لعنت است
هر کس که بوده در پی آزار فاطمه
آن مصحفی که جامع اسرار کائنات
و ز خط مرتضاست ز گفتار فاطمه
گر مرتضی نبود، به عالم کسی نبود
کو باشدی به رتبه سزاوار فاطمه
جز حق مصطفی و بجز مرتضی و آل
در حشر کس نبیند دیدار فاطمه
وصفا و حوریان جِنان، قاصراتِ طرف
در خلد محو رونق بازار فاطمه
از بندگان درگه خاتون محشر است
آنکس که رازجوست ز اسرار فاطمه
✍"مرحوم آقا ميرزا ابوالقاسم شيرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #تسبیحِ_گریه
توان واژه کجا و مدیح گفتن او ؟
قلم قناری گنگیست در سرودن او
چه دختری، که پدر پشت بوسهها میدید
کلید گلشن فردوس را به گردن او
چه همسری، که برای علی به حظّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او
چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسهی کربلاست دامن او
بمیرم آن همه احساس بیتعلق را
که بار پیرهنی را نمیکشد تن او
دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام میچکد از چلچراغ شیون او
از آن ز دیدهی ما، در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او
✍"شادروان غلامرضا شکوهی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh