eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
گلدان لبخند را باید که آبیاری کرد با خنده بر مردم دنیا حکم‌رانی کرد پاک کرد از گریه باید دیده را نگاه کرد طور دیگری باید فردا را قلقلکی باید داد پای احساس را تا روشن کند باز ستاره بخت ما را باید که دور کرد حس منفی را باید گرفت حس مثبت اندیشی را پیدا باید کرد شهر پر آوازه امید را از همه جا دور باید کرد ناامیدی را ✍“ژیلا شجاعی” 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: آن‌که می‌ترسد ز مرگش، او نکرده بندگی او که آرامش ندارد هم نکرده زندگی قدر آرامش بُود برتر ز آسایش، همین راز این والا بُود در (بی) و (با) ای نازنین بی، همان بی‌خود شدن، بی‌چیز و بی‌دل، بی‌کسی با، همان با عشق بودن با خدا، ما را بسی ذهن کارش ترس و دل‌شوره و شک با فکر بد لیک، آگاهانه، مانع می‌شویم از شر چو سَد مثبت اندیشی و خوش‌بینی، شفا دارد شفا سرزنش یا اعترافت از شکست را کن رها پرورش ده باغ خود با مهر و عشقی بی‌نظیر هم تمرکز کن فقط بر باغ خود، خرده مگیر تا نپوشد ذهن و جسمت با علف‌های مریض حاصل این دل بُود غم، روح هم گردد حضیض ای خداجونم، خداجونم، خداجونم، خدا یاد و مهرت، رحم خود، از ما نکن هرگز جدا ✍آزیتا احمدی 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پرواز خواهیم‌داد و مهربانی دست زیبایی را خواهدگرفت… و من آن روز را انتظار می‌کشم حتی روزی که نباشم ✍“شاملو” 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
نه تو می‌مانی و نه اندوه و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی! به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت غصه هم می‌گذرد! آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهدماند لحظه‌ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز… ✍“سهراب سپهری” 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
شب اول :هجوم نازی ها طرف کوره های انسانی وسط خون و بمب می رقصند چند تا دختر لهستانی شب دوم :کلاه و بارانی چند تا بوسه ی بدون دلیل پشت هم تیر خوردن و مردن ته هر فیلم ژان پِیِر مِلویل شب سوم: طناب یخ زده ای بر گلوی کبود بیداری هیچکاکی که دوستت دارد هیچکاکی که دوستش داری! شب چارم: ادامه ی سردرد گریه با خنده، چای با بروفن زندگی با کلانتر فارگو خودکشی با برادران کوئن! شب پنجم: هنوز بیداری سینما هست! زنده می مانی دکترت گفته زنده باش… برقص با زن و زوربای یونانی! شب بعدی: تپانچه و جانگو توی هر کافه، توی هر کازینو با لباس سیاه خندیدن زیر شلاق با تارانتینو! شب هفتم: درخت سوخته ای توی یک روستای بودایی راهزن می شوی ولی سخت است کشتن هفت تا سامورایی! شب هشتم: گذشتن از دل جنگ گذر از حوض خون بدون شنا توی میدان شهر، با گریه دیدن سنگ خوردن ِمالنا نهمین شب، شکست را بپذیر! با سکوتت بساز، گریه نکن مثل ادوارد دست قیچی باش آخر فیلم های تیم برتون! شب آخر، پولانسکی خوب است! تا تو را توی ترس ها بکُشد شب آخر فقط اجازه بده بچه ی ُرزماری تو را بکُشد! باز ده شب گذشت تا جادو به وفاداری تو شک نکند ده شب سرد… باورش سخت است فیلم دیدن به تو کمک نکند! قهرمانت همیشه تنها ماند قهرمانت به هیچ جا نرسید سینما دوست بود و محرم بود زورش اما به غصه ها نرسید زنده ماندی برای چند ریال؟ زنده ماندی برای چند پِنی؟ گیج و برعکس زندگی کردی با سرانجام بنجامین باتنی! کاش با شعر می شد از غم نان رو بگیری و باز نان بخوری کاش با شعر می شد از فردا توی قبرت کمی تکان بخوری! تا دل خاک، سینه خیز برو -زخم هایت اگر که بگذارند- سهم یک گور دسته جمعی شو با زنانی که دوستت دارند سرزمینت تو را نمی خواهد به سرت فوت کرده خاکش را گرگ پیری شدی که توی تله می جود پای دردناکش را… لب یک پرتگاه منتظرید خودت و سایه ات! فقط دو نفر تو هولش می دهی: نخند! نرقص! او هولت می دهد: نترس! بپر! ✍- حامد ابراهیم‌پور 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است چه بس خیال پریشان به چشم بی‌خواب است به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد که باز کشتی ما در میان غرقاب است ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان که نقش مردم حق‌بین همیشه بر آب است به سینه سرّ محبت نهان کنید که باز هزار تیر بلا در کمین احباب است ببین در آینه‌داری ثبات سینه‌ی ما اگر چه با دل لرزان به‌سان سیماب است بر آستان وفا سر نهاده‌ایم و هنوز اگر امید گشایش بود ازین باب است قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت مرید ساقی خویشم که باده‌اش ناب است مدار چشم امید از چراغدار سپهر سیاه گوشه‌ی زندان چه جای مهتاب است زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد سزای رستم بد روز مرگ سهراب است عقاب‌ها به هوا پر گشاده‌اند و دریغ که این نمایش پرواز نقش در قاب است در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت چنین که جان پریشان سایه بی‌تاب است ✍- هوشنگ ابتهاج - 💠 { کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بیدلی او را ز در خانه براندیم هرجا گذری غلغله شادی و شورست ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیامست ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند ما این خرک لنگ ز جوئی نجهاندیم ماننده ی افسون زدگان، ره به حقیقت بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم طوفان بتکاند مگر «امید» که صدبار عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم ✍- مهدی اخوان ثالث - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹 خانم معلمی تعریف می‌کرد: در مدرسه ابتدایی بودم ، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم به نیت این که آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان. پدر و مادرشان هم به مراسم دعوت شدند تا بچه‌ها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند. چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند. روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم. با هم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند. ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکات عجیب و غریب جلوی جمع. دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد. بچه‌ها هم سرود را می‌خواندن و ریز می‌خندیدند ، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود. سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم. خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه ، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!! نمونه‌ی خوب و تو دل بروی بچه‌ها بود!! رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم. خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد! فضا پر از خنده حاضران شده بود ، همه سیر خندیدند. نگاهی گرداندم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش می‌کنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه... من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود. مادر بچه هم رفته بود جلو و مانند دخترش جوگیر شده بود. بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود. همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم: چرا اینجوری کردی؟! چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟! دخترک جواب داد: آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!! خانم معلم ادامه داد: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم : آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها این چنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟! چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: خانم اجازه! صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من " کرولال " است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم، تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود، این زبان اشاره است، زبان کرولال‌ها... همین که این حرف‌ها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!! آفرین دختر... چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیزه، ببین به چه چیزی فکر کرده! فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و... تا این که همه موضوع را فهمیدند... نه تنها من که هر کس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!! از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد! با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند! 🔸درس این داستان این بود: زود عصبانی نشو ، زود از کوره در نرو، تلاش کن زود قضاوت نکنی، صبر کن تا ماجرا را کامل بفهمی! 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: علی که آینۀ روشن خدای تو بود همیشه آینه‌اش روی حق‌نمای تو بود حدیث قدسی لولاک معتبر سندی‌ست که هرچه کرد خدا خلق، از برای تو بود به خشت خشت سرایت بهشت حسرت بُرد که توتیای ملک گردِ بوریای تو بود ملک حضور تو را در نماز عاشق بود ولیک شیفته‌تر از ملک، خدای تو بود ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود نگاه بی‌رمقت با علی سخن می‌گفت زبان دردِ دلت در نگاه‌های تو بود به خانۀ دل او، نور داد و دلگرمی جوابِ گرمِ سلامی که با صدای تو بود ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد همین نه شهر مدینه پر از نوای تو بود ✍علی انسانی 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: هستم به روزگار هوادار فاطمه (س) از جان و دل من آمده غمخوار فاطمه هستم چو من ز حزب غلامان مرتضی غمخوار اهل‌بيتم و افگار فاطمه هستم چو فاطمی‌نسب و خانه‌زاد او زين هر دو راه گشته هوادار فاطمه در دوستیِ شبّر زهرا و مرتضی از جان و دل شدیم مددکار فاطمه فردا به مُلک خلد ز شاهان جنت است هر کس كه هست تابع رفتار فاطمه بی‌شک به بزم قرب حبيب خدا بود آن کو مقيد است به كردار فاطمه از کردگار خلق سزاوار لعنت است هر کس که بوده در پی آزار فاطمه آن مصحفی که جامع اسرار کائنات و ز خط مرتضاست ز گفتار فاطمه گر مرتضی نبود، به عالم کسی نبود کو باشدی به رتبه سزاوار فاطمه جز حق مصطفی و بجز مرتضی و آل در حشر کس نبیند دیدار فاطمه وصفا و حوریان جِنان، قاصراتِ طرف در خلد محو رونق بازار فاطمه از بندگان درگه خاتون محشر است آنکس که رازجوست ز اسرار فاطمه ✍"مرحوم آقا ميرزا ابوالقاسم شيرازی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: توان واژه کجا و مدیح گفتن او ؟ قلم قناری گنگی‌ست در سرودن او چه دختری، که پدر پشت بوسه‌ها می‌دید کلید گلشن فردوس را به گردن او چه همسری، که برای علی به حظّ حضور طلوع باور معراج داشت دیدن او چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا حریم مدرسه‌ی کربلاست دامن او بمیرم آن همه احساس بی‌تعلق را که بار پیرهنی را نمی‌کشد تن او دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد پیام می‌چکد از چلچراغ شیون او از آن ز دیده‌ی ما، در حجاب خواهد ماند که چشم را نزند آفتاب مدفن او ✍"شادروان غلامرضا شکوهی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: نیست بهتر به جهان هیچ چو گفتارِ کتاب عالمان بهره‌ورستند ز پندارِ کتاب گر که خواهی شوی آگاه، از اسرار جهان سیر کن در دل گنجینه‌ی اسرار کتاب باغ و بستان جهان، سبز اگر هست، یقین برگِ زردند همه ، در برِ گلزار کتاب غرق در خواب جهالت بشود بی تردید هرکه غافل شود از دیده‌ی بیدار کتاب هست تاریک اگر خانه‌ی اندیشه‌، ولی نورباران شود از پرتوِ انوار کتاب بالِ پرواز خٍرد را به تن خویش مجوی که بوَد هر پَرِ آن، برگِ سبکبار کتاب نوکِ شاهین ترازوی عَدالت، شده اَست در توازن، همه از معنی و معیار کتاب گر بخواهی که تورا پشت و پناهی باشد تکیه کن در همه‌ی عمر، به دیوار کتاب گنج جاوید نیابد به جهان هیچ کسی گر که غافل شود از گنج گهربار کتاب ای‌خوش آن‌کس که به بازار فضایل گردد بهر آموختن خویش، خریدار کتاب ای‌خوش آن‌دل، که درین عصر مَجازی بشود به حقیقت، همه‌ی عمر، گرفتار کتاب (ساقیا) مستی جاوید اگر می‌خواهی!؟ جرعه‌ای نوش کن از باده‌ی سرشار کتاب. ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh