🔹نام شعر: #من_پر_از_نورم_و_شن
از اتفاق چشم تو باران به من رسید
باران رنج های فراوان به من رسید
از اتفاق چشم تو صدها هزار سال...
صدها هزار سال پریشان به من رسید
صدها هزار سال پیاپی قدم زدم
صدها هزار مقصد ویران به من رسید
از روزگار کوه و بیابان گذشتم و
شب پرسه های شهر و خیابان به من رسید
از چشم ها دو حسرت در حال سوختن
از شانه ها دو شانه ی لرزان به من رسید
از روزها غریبی و دلتنگی مدام
از خواب ها پریدن و هذیان به من رسید
گفتی پرنده باش، شدم، بال و پر زدم
دلتنگی ات به هیات طوفان به من رسید،
از اتفاق چشم تو افتادم از خودم
بالی نبود و سوختن جان به من رسید
✍- عادل سالم -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #شاهد_افلاکی
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بیسروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بیتو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهیجویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
✍- رهی معیری -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #به_طرف_خورشید
بی تو دلم از سردی ایام می سوزد
در چشمهایم باغی از بادام می سوزد
آتش گرفته چشم های روشنم بی تو
با شعله های آبی آرام می سوزد
از بس حواس خانه پرت خاطرات توست
هی چایمان یخ میزند، هی شام می سوزد
دیوان سعدی بغض دارد شعر حافظ درد
تنها نشسته مولوی، خیام می سوزد
لبريزم از حس غزل اما گلوی من
از بغض های خسته ناکام می سوزد
دست دلم دادم تمام واژه هایم را
بی تو ولی انگیزه و الهام می سوزد
✍- بی تا امیری -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #دنیای_من
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بیخبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
راست خواهی تو مرا شیفته میگردانی
گرد عالم به چنین روز نه من میگردم
خاک نعلین تو ای دوست نمییارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم
✍- سعدی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خواب
خواب خواب خواب
او غنوده است
روی ماسه های گرم
زیر نور تند افتاب
از میان پلکهای نیمه باز
خسته دل نگاه می کند
جویبار گیسوان خیس من
روی سینه اش روان شده
بوی بومی تنش
در تنم وزان شده
خسته دل نگاه می کنم :
آسمان به روی صورتش خمیده است
دست او میان ماسه های داغ
با شکسته دانه هایی از صدف
یک خط سپید بی نشان کشیده است
دوست دارمش ...
مثل دانه ای که نور را ...
مثل مزرعی که باد را ...
مثل زورقی که موج را ...
یا پرنده ای که اوج را ...
دوست دارمش ...
از میان پلکهای نیمه باز
خسته دل نگاه می کنم :
کاش با همین سکوت و با همین صفا
در میان بازوان من
خاک می شدی
با همین سکوت و با همین صفا ...
در میان بازوان من
زیر سایبان گیسوان من
لحظه ای که می مکد تورا
سرزمین تشنه تن جوان من
چون لطیف بارشی
یا مه نوازشی
کاش خاک می شدی ...
کاش خاک می شدی ...
تا دگر تنی
در هجوم روزهای دور
از تن تو رنگ و بو نمی گرفت
با تن تو خو نمی گرفت
تا دگر زنی
در نشیب سینه ات نمی غنود
سوی خانه ات نمی غنود
سوی خانه ات نمی دوید
نغمه دل تو را نمی شنود
از میان پلکهای نیمه باز
خسته دل نگاه می کنم
مثل موجها تو از کنار من
دور می شوی ...
باز دور می شوی ...
روی خط سربی افق
یک شیار نور می شوی
با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟
با کدام بوسه با کدام لب ؟
در کدام لحظه در کدام شب ؟
مثل من که نیست می شوم ...
مثل روزها ...
مثل فصلها ...
مثل آشیانه ها ...
مثل برف روی بام خانه ها ...
او هم عاقبت
در میان سایه ها غبار می شود
مثل عکس کهنه ای
تار تار می شود
با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت ؟!
با کدام اشک می توان
پرده بر نگاه خیره زمان کشید ؟
عشق را به بند جاودان کشید ؟
با کدام دست ؟
خواب خواب خواب
او غنوده است
روی ماسه های گرم
زیر نور تند افتاب
✍- فروغ فرخزاد-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست
پیشِ من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟
✍- مهدی فرجی-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #ولی_ارزشش_و_داره...
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
راه ششصدسالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شما، ها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسیدم؟
در کف فرهاد، تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را، میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم... مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #از_آنچه_نیست_مخور_غم_از_آنچه_هست_برون_آ
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
عجب به خواب چه دیدهست دوش این دل من
که هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضا
همیرسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی
که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی
گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه
روان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار
قدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت
به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان
خبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت میجوید
نه وعده دارد و نه نسیهای و نی رایی
✍- مولانا -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #ما_چرا_می_فهمیم؟
ای نسیم سحر آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَه وادیِ اَیمَن در پیش
آتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟
آن کَس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دل غمزده سرگشته، گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد، آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش، بییار مهیّا نشود، یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان، در چمنِ دهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما، گلِ بیخار کجاست؟
✍-حافظ-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #وعده_و_پیمان
سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان
اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان
آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم:
لبخند تو کردهاست مرا ، واله و حیران
دل بستی و دل بردی و ناگاه برفتی
چه زود رسیدی به خط قرمز پایان؟
برتافتی از روی من آن روی منیرت
من ماندم و تاریکی شبهای بیابان
گویی که تو از قافلهی گنجوَرانی
اما منم از قافلهی قافلهگیران
من ساکن کوخی که خراب است به شوشام
تو ساکن کاخی به بلندای شمیران
در سلسلهی عشق تو عمریست اسیرم
تو بیخبر از سلسله و سلسله جنبان
مانند کویری که ترک خورده ز خشکی
چون دیر زمانیست که دور است ز باران ـ
من تشنهی ته جرعهای از آب حیاتم
اما تو شدی مست ز سرچشمهی حیوان
سرخ است گل روی تو از رونق بازار
زرد است ولی روی منِ بیسر و سامان
من شاخهی خشکیدهای از باغ خزانم
آن شاخهی درماندهی در بندِ زمستان
اما تو دلانگیزتر از فصل بهاری
مانند گل نسترنی در دل گلدان
هرچند که پژمرده و افسردهترینم
اما تو فریباتری از قالی کرمان
دل میکَنم از (ساقی) و میخانه و مستی
اما تو مرا جرعهای از عشق، بنوشان.
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #السلام_علیك_یا_فاطمة_الزهراء
از داغت ای بهانهی خلقت! جهان گریست
چشم فلک، ز ماتم تو، بی امان گریست
شد قامتت خمیده، اگر از غم پدر
بر قامت کمان تو، پیر و جوان گریست
هجده بهارِ عمر تو، یکباره شد خزان
بر کوتهی عمر تو، حتیٰ خزان گریست
قَدرت غریب مانده چو قبرت به روزگار
بر بیکسیّ و غربت تو، یک جهان گریست
از ماجرای کوچه و سیلی به اشک و آه
هر کس شنید قصّهی تو، بیگمان گریست
سیلی چو زد بهروی تو ابلیس سیرتی
دیوار هم به ناله در آمد، ز جان گریست
زخم دل حسن (ع) که مداوا نشد به اشک
تا آخرین نفس ز غمت بی امان گریست
از گریه های روز و شبت در غم پدر
ابر بهار ناله زد و، آسمان گریست
از کینه سوخت اهل سقیفه، سرای تو
آتش ز شرم فتنهی اهریمنان گریست
وقتی که سوخت چادرت ای کوثر علی!
احمد ز جور امّت خود، در جنان گریست
بر جسم ناتوانِ تو و، زخم سینهات
شرمنده گشت میخ در و خونفشان گریست
شد غنچهات ورق ورق ای باغ عاطفه!
از داغ این مصیبت تو، باغبان گریست
آن شب که دفن کرد تو را دست آفتاب
چشم زمین به غربتِ شاه زمان گریست
چشم "شقایق" از غم لاله بخون نشست
هر شب به یاد آن حرم بینشان گریست.
✍حمید رضازاده "شقایق"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #یاس_کبود
میخواهم از خیرالنسا زهرا بگویم
از نور چشم مصطفا زهرا بگویم
از همسر شیر خدا زهرا بگویم
از شافع روز جزا زهرا بگویم
آن که نبی، « اُمّ ابیها » خوانْد او را
مظلومهاش مولا به دنیا خواند او را
اُمّ الائمه، حضرت زهرای اطهر (س)
او را که در قرآن خدایش خواند کوثر
کوثر، همان خار دوچشم خصم ابتر
یاس کبودِ باغ و بستان پیمبر (ص)
زهرا که نور چشم خیرالمرسلین است
هم همسر مولا امیرالمؤمنین است
آن بانویی که نیست همتایش به عالم
آنکه کند خم، سر به پیش پاش، مریم
نزد خدا و عرشیان باشد مکرّم
اما ندیده در جهان جز رنج و ماتم
در خردسالی داد از کف مادرش را
یعنی خدیجه، مادر غمپرورش را
او بود و بابا بود و غمهای فراوان
در کوچه و پسکوچهها آن ماهِ تابان
از خشم و توهینهای قوم نامسلمان
میدید بر بابا ، جفا ، بی هیچ بُرهان
ای وای...! از نامردمان بی مروّت
پرتاب سنگ و خاک بر روی نبوّت
در کودکی تنها پرستار پدر بود
همدرد و هم همراه و هم یار پدر بود
چون شاهد غمهای بسیار پدر بود
آرامبخش روح و غمخوار پدر بود
تنها نه دختر بود بلکه بود مادر
هرگاه که میگشت با بابا برابر
چندی گذشت و داغ بابا شد مضاعف
شد فتنهای دیگر ز ایوان مُسقف
خود را خبیثان با حِیَل خواندند اشرف
شادیکنان، بربطزنان، در دستشان دف
بر جانشینی نبی، خود را نشاندند
بر عهد و پیمان غدیریشان نماندند
خانهنشین کردند مولا را، به تزویر
روباهِ پیری را عوض کردند با شیر
تختِ ولایت شد به حکم زور تسخیر
آهن نمیگردد طلا هرگز به اکسیر
کِشتند بذر خودسری را در سقیفه
تا که شوند از شهوت قدرت خلیفه
شیر خدا هرگز نشد تسلیم کفتار
چون بود بر امر ولایت، خود سزاوار
میخواستند از او وقیحانه به اجبار
گیرند بیعت، لاجرم در بین انظار ـ
بستند دستان امیر اولیا را
تا که کند ناچار، با دشمن مدارا
زآن پس پلیدی روسیاه و بیمروّت
شد حملهور بر خانهی شاه ولایت
تا که کند غصب فدک را با دنائت
از حضرت خیرالنسا دخت نبوّت
بر خانهی شیر خدا آتش کشیدند
هرچند خواری را برای خود خریدند
در خانهی شیر خدا محشر به پا شد
توهین به مولا و عزیز مصطفیٰ شد
زهرا به پشت در؛ که در با ضربه وا شد
شد محسنش سقط و علی بیهمنوا شد
کُشتند از کین دخت ختمالمرسلین را
صاحب_عزا کردند امیرالمؤمنین را
(ساقی) کوثر ماند و اطفال یتیمش
حرمت شکستند از دنائت در حریمش
غیر از خدا که بود همواره کلیمش
شد چاه، همراز غم و رنج عظیمش
خاموش اگرچه شد چراغ عمر زهرا
داغ غمش آلاله سان مانده به دلها
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠 { کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh