eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست پیشِ من از مزاحمت بادها نگو طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد یک بار هم سوال نکردی بهار چیست در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟ خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟ روزی قرار شد برسیم آخرش به هم حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟ ✍- مهدی فرجی- 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: ... نام من عشق است آیا می شناسیدم؟ زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟ با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟ راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟ می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم اینچنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم! من همان دریایتان ای رهروان عشق رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟ در کف فرهاد، تیشه من نهادم، من! من بریدم بیستون را، می‌شناسیدم مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم من همانم... مهربان سال‌‏های دور رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟ ✍- حسین منزوی - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی‌رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی غلام عشقم کو نقد وقت می‌جوید نه وعده دارد و نه نسیه‌ای و نی رایی ✍- مولانا - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: ؟ ای نسیم سحر آرامگَهِ یار کجاست؟ منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَه وادیِ اَیمَن در پیش آتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟ هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟ آن کَس است اهلِ بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟ هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست؟ باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش کاین دل غم‌زده سرگشته، گرفتار کجاست؟ عقل دیوانه شد، آن سلسلهٔ مشکین کو؟ دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟ ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش، بی‌یار مهیّا نشود، یار کجاست؟ حافظ از بادِ خزان، در چمنِ دهر مَرَنج فکرِ معقول بفرما، گلِ بی‌خار کجاست؟ ✍-حافظ- 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم: لبخند تو کرده‌است مرا ، واله و حیران دل بستی و دل بردی و ناگاه برفتی چه زود رسیدی به خط قرمز پایان؟ برتافتی از روی من آن روی منیرت من ماندم و تاریکی شب‌های بیابان گویی که تو از قافله‌ی گنج‌وَرانی اما منم از قافله‌ی قافله‌گیران من ساکن کوخی که خراب است به شوش‌ام تو ساکن کاخی به بلندای شمیران در سلسله‌ی عشق تو عمری‌ست اسیرم تو بی‌خبر از سلسله و سلسله جنبان مانند کویری که ترک خورده ز خشکی چون دیر زمانی‌ست که دور است ز باران ـ من تشنه‌ی ته جرعه‌‌ای از آب حیاتم اما تو شدی مست ز سرچشمه‌ی حیوان سرخ است گل روی تو از رونق بازار زرد است ولی روی منِ بی‌سر و سامان من شاخه‌ی خشکیده‌ای از باغ خزانم آن شاخه‌ی درمانده‌ی در بندِ زمستان اما تو دل‌انگیزتر از فصل بهاری مانند گل نسترنی در دل گلدان هرچند که پژمرده و افسرده‌ترینم اما تو فریباتری از قالی کرمان دل می‌کَنم از (ساقی) و میخانه و مستی اما تو مرا جرعه‌ای از عشق، بنوشان. ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: از داغت ای بهانه‌ی خلقت! جهان گریست چشم فلک، ز ماتم تو، بی امان گریست شد قامتت خمیده، اگر از غم پدر بر قامت کمان تو، پیر و جوان گریست هجده بهارِ عمر تو، یکباره شد خزان بر کوتهی عمر تو، حتیٰ خزان گریست قَدرت غریب مانده چو قبرت به روزگار بر بی‌کسیّ و غربت تو، یک جهان گریست از ماجرای کوچه و سیلی به اشک و آه هر کس شنید قصّه‌ی تو، بی‌گمان گریست سیلی چو زد به‌روی تو ابلیس سیرتی دیوار هم به ناله در آمد، ز جان گریست زخم دل حسن (ع) که مداوا نشد به اشک تا آخرین نفس ز غمت بی امان گریست از گریه های روز و شبت در غم پدر ابر بهار ناله زد و، آسمان گریست از کینه سوخت اهل سقیفه، سرای تو آتش ز شرم فتنه‌ی اهریمنان گریست وقتی که سوخت چادرت ای کوثر علی! احمد ز جور امّت خود، در جنان گریست بر جسم ناتوانِ تو و، زخم سینه‌ات شرمنده گشت میخ در و خونفشان گریست شد غنچه‌ات ورق ورق ای باغ عاطفه! از داغ این مصیبت تو، باغبان گریست آن شب که دفن کرد تو را دست آفتاب چشم زمین به غربتِ شاه زمان گریست چشم "شقایق" از غم لاله بخون نشست هر شب به یاد آن حرم بی‌نشان گریست. ✍حمید رضازاده "شقایق" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: می‌خواهم از خیرالنسا زهرا بگویم از نور چشم مصطفا زهرا بگویم از همسر شیر خدا زهرا بگویم از شافع روز جزا زهرا بگویم آن که نبی، « اُمّ ابیها » خوانْد او را مظلومه‌اش مولا به دنیا خواند او را اُمّ الائمه، حضرت زهرای اطهر (س) او را که در قرآن خدایش خواند کوثر کوثر، همان خار دوچشم خصم ابتر یاس کبودِ باغ و بستان پیمبر (ص) زهرا که نور چشم خیرالمرسلین است هم همسر مولا امیرالمؤمنین است آن بانویی که نیست همتایش به عالم آنکه کند خم، سر به پیش پاش، مریم نزد خدا و عرشیان باشد مکرّم اما ندیده در جهان جز رنج و ماتم در خردسالی داد از کف مادرش را یعنی خدیجه، مادر غم‌پرورش را او بود و بابا بود و غم‌های فراوان در کوچه و پس‌کوچه‌ها آن ماهِ تابان از خشم و توهین‌های قوم نامسلمان می‌دید بر بابا ، جفا ، بی هیچ بُرهان ای وای...! از نامردمان بی مروّت پرتاب سنگ و خاک بر روی نبوّت در کودکی تنها پرستار پدر بود همدرد و هم همراه و هم یار پدر بود چون شاهد غم‌های بسیار پدر بود آرام‌بخش روح و غمخوار پدر بود تنها نه دختر بود بلکه بود مادر هرگاه که می‌گشت با بابا برابر چندی گذشت و داغ بابا شد مضاعف شد فتنه‌ای دیگر ز ایوان مُسقف خود را خبیثان با حِیَل خواندند اشرف شادی‌کنان، بربط‌زنان، در دستشان دف بر جانشینی نبی، خود را نشاندند بر عهد و پیمان غدیری‌شان نماندند خانه‌نشین کردند مولا را، به تزویر روباهِ پیری را عوض کردند با شیر تختِ ولایت شد به حکم زور تسخیر آهن نمی‌گردد طلا هرگز به اکسیر کِشتند بذر خودسری را در سقیفه تا که شوند از شهوت قدرت خلیفه شیر خدا هرگز نشد تسلیم کفتار چون بود بر امر ولایت، خود سزاوار می‌خواستند از او وقیحانه به اجبار گیرند بیعت، لاجرم در بین انظار ـ بستند دستان امیر اولیا را تا که کند ناچار، با دشمن مدارا زآن پس پلیدی روسیاه و بی‌مروّت شد حمله‌ور بر خانه‌ی شاه ولایت تا که کند غصب فدک را با دنائت از حضرت خیرالنسا دخت نبوّت بر خانه‌ی شیر خدا آتش کشیدند هرچند خواری را برای خود خریدند در خانه‌ی شیر خدا محشر به پا شد توهین به مولا و عزیز مصطفیٰ شد زهرا به پشت در؛ که در با ضربه وا شد شد محسنش سقط و علی بی‌همنوا شد کُشتند از کین دخت ختم‌‌المرسلین را صاحب_عزا کردند امیرالمؤمنین را (ساقی) کوثر ماند و اطفال یتیمش حرمت شکستند از دنائت در حریمش غیر از خدا که بود همواره کلیمش شد چاه، همراز غم و رنج عظیمش خاموش اگرچه شد چراغ عمر زهرا داغ غمش آلاله‌ سان مانده به دل‌‌ها ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠 { کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: چرا پیش پدر، از جای مادر! بر نمی‌خیزی علی آید به بالینت ز بستر بر نمی‌خیزی به استقبال او تا پشت در می‌رفتی و اکنون عجب دارم که روی پا هم آخر بر نمی‌خیزی چه رخ داده که دیگر از پدر هم روی می‌گیری به روی باز بر دیدار همسر بر نمی‌خیزی چرا در نوجوانی با قد خم گشته در بستر علیل و ناتوان افتاده یکسر بر نمی‌خیزی چه آمد بر سرت بین در و دیوار کز آن پس بدون تکیه بر دیوار و بر در بر نمی‌خیزی پدر خانه‌نشین گردید و ما طفلان دل افسرده پی دلجویی ما از چه مادر بر نمی‌خیزی چنان غصب خلافت، از چه در غصب فدک آیا پی احقاق حقّ خویش دیگر بر نمی‌خیزی علی تنهای تنها مانده‌، ای مظلومه‌ی عالم! چرا بر یاری مظلوم رهبر بر نمی‌خیزی نمازت را به‌جا می‌آوری بنشسته و از جا برای گفتن الله اکبر بر نمی‌خیزی به هنگام دعا جای شفا مرگ از خداخواهی پی درمان چرا ای درد پرور بر نمی‌خیزی شدی راضی به مرگ خود بمیرد دخترت زینب از این بستر مگر دخت پیمبر بر نمی‌خیزی چرا قطع (امید) از زندگی کردی و دیگر بار پی افشاگری از خصم خود سر بر نمی‌خیزی ✍محمد موحدیان قمی (امید) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟ مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش که سازِ شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد ✍- حافظ - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا عکس دل ماست در آیینه جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟ تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه خون زمین است فلک وین مه نو کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته اند ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ✍- هوشنگ ابتهاج - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری با نواهــای جـــرس گاهی به فریادم برس کین ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری کام درویشان نداده خـدمت پیران چه سود پیر را گو شهریار از شبروان است ای پری ✍- شهریار - 💠{کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
صبح در دیده‌ی تو: خنده‌ی خوشه‌ی انگور به تاریکی تاکستان بود زندگی: نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان بود وآن قطاری که ز اقلیم سحر می‌آمد تخم نیلوفر و آواز قناری‌ها را تا کران ابدیت می‌برد موج، گلبرگ پریشان اقاقی‌ها را از لب رود به غارت می‌برد تو، به خنیاگری چلچله‌ها در دل سقف گوش می‌دادی و می‌خندیدی میوه‌ی کال خدا را به سر انگشت هوس از درختان جوان می‌چیدی مرگ را چون سرطانی نوزاد در بن آب روان می‌دیدی ناگهان یک نفر از دور صدا زد: - سهراب! تو، ز جا جستی و فریاد زدی: - کفشم کو؟ وآنگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد زیر باران بودی ✍-سهراب سپهری- 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh