🔹نام شعر: #ذهن_آشفته_من
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
✍- حافظ -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #نقش_و_نگار_دل_من
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس دل ماست در آیینه جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی
در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #دل_دهد_تاوان
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان
من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید
آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری
با نواهــای جـــرس گاهی به فریادم برس
کین ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری
کام درویشان نداده خـدمت پیران چه سود
پیر را گو شهریار از شبروان است ای پری
✍- شهریار -
💠{کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
صبح در دیدهی تو:
خندهی خوشهی انگور به تاریکی تاکستان بود
زندگی: نوبر انجیر سیاه
در دهان گس تابستان بود
وآن قطاری که ز اقلیم سحر میآمد
تخم نیلوفر و آواز قناریها را
تا کران ابدیت میبرد
موج، گلبرگ پریشان اقاقیها را
از لب رود به غارت میبرد
تو، به خنیاگری چلچلهها در دل سقف
گوش میدادی و میخندیدی
میوهی کال خدا را به سر انگشت هوس
از درختان جوان میچیدی
مرگ را چون سرطانی نوزاد
در بن آب روان میدیدی
ناگهان یک نفر از دور صدا زد: - سهراب!
تو، ز جا جستی و فریاد زدی: - کفشم کو؟
وآنگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد
زیر باران بودی
✍-سهراب سپهری-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
خواب آشفتهی من پایان یافت
وندر آن ظهر زلال
از سر خاک تو برمیگشتم:
خاک پاکی که تورا در برداشت.
آسمان مرثیهای نیلی بود
دشت، رنگ غم و خاکستر داشت
لحظهای چند در آفاق خیال
من تو را دیدم و گریان گشتم...
تو مرا دیدی و خندان بودی...
✍- نادر نادرپور - ( درسوگ سهراپ سپهری)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #قسم_به_شعر
مُردم ! چقدر فاصله ؟ آخر نمی شود ...
یک عمر صبر کردم و دیگر نمی شود
حسی که سال ها به تو ابراز کرده ام
زیر سوال رفته و باور نمی شود
هر شب اگر چه دسته گلی آب می دهی !
بی فایده ست ! عشق تناور نمی شود
ای سوژه تمام غزل های قبل ازین
بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی شود
افتاده ام درست تهِ چال گونه ات
پایِ دلم شکسته و بهتر نمی شود
نابرده رنج ، گنج ، میسّر اگر شود ...
با تارِ مویی از تو برابر نمی شود
مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده
بی تو ولی ... به شعر قسم ... سر نمی شود ...
✍- امید صباغ نو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #چاره
هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر
هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر
هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر
هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر
هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خود نمایی بیشتر
هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر
هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر
هرچه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر
✍- معینی کرمانشاهی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #رنج_اولین_قدم
خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخواندهای و بچشم تو راه و چاه، یکیست
ز پای، چون تو در افتادهاند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست ؟
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست
ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست
چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست
✍- پروین اعتصامی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
✍- مولانا -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دائما_یکسان_نباشد_حال_دوران...
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
✍- حافظ -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #فضای_خالی_بیانتها
دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود
الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود
نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!
دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی
دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود
الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود
که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود
تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود
کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت
نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت
که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت
که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت
✍- فاطمه اختصاری-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #حرف_بزن...
شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم
سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم
تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم
همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم
تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم
من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم
به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم
تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم
***
غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت
صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟
صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟
نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟
تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان
که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh