صبح در دیدهی تو:
خندهی خوشهی انگور به تاریکی تاکستان بود
زندگی: نوبر انجیر سیاه
در دهان گس تابستان بود
وآن قطاری که ز اقلیم سحر میآمد
تخم نیلوفر و آواز قناریها را
تا کران ابدیت میبرد
موج، گلبرگ پریشان اقاقیها را
از لب رود به غارت میبرد
تو، به خنیاگری چلچلهها در دل سقف
گوش میدادی و میخندیدی
میوهی کال خدا را به سر انگشت هوس
از درختان جوان میچیدی
مرگ را چون سرطانی نوزاد
در بن آب روان میدیدی
ناگهان یک نفر از دور صدا زد: - سهراب!
تو، ز جا جستی و فریاد زدی: - کفشم کو؟
وآنگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد
زیر باران بودی
✍-سهراب سپهری-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
خواب آشفتهی من پایان یافت
وندر آن ظهر زلال
از سر خاک تو برمیگشتم:
خاک پاکی که تورا در برداشت.
آسمان مرثیهای نیلی بود
دشت، رنگ غم و خاکستر داشت
لحظهای چند در آفاق خیال
من تو را دیدم و گریان گشتم...
تو مرا دیدی و خندان بودی...
✍- نادر نادرپور - ( درسوگ سهراپ سپهری)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #قسم_به_شعر
مُردم ! چقدر فاصله ؟ آخر نمی شود ...
یک عمر صبر کردم و دیگر نمی شود
حسی که سال ها به تو ابراز کرده ام
زیر سوال رفته و باور نمی شود
هر شب اگر چه دسته گلی آب می دهی !
بی فایده ست ! عشق تناور نمی شود
ای سوژه تمام غزل های قبل ازین
بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی شود
افتاده ام درست تهِ چال گونه ات
پایِ دلم شکسته و بهتر نمی شود
نابرده رنج ، گنج ، میسّر اگر شود ...
با تارِ مویی از تو برابر نمی شود
مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده
بی تو ولی ... به شعر قسم ... سر نمی شود ...
✍- امید صباغ نو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #چاره
هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر
هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر
هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر
هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر
هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خود نمایی بیشتر
هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر
هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر
هرچه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر
✍- معینی کرمانشاهی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #رنج_اولین_قدم
خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخواندهای و بچشم تو راه و چاه، یکیست
ز پای، چون تو در افتادهاند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست ؟
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست
ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست
چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست
✍- پروین اعتصامی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
✍- مولانا -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دائما_یکسان_نباشد_حال_دوران...
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
✍- حافظ -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #فضای_خالی_بیانتها
دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود
الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود
نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!
دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی
دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود
الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود
که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود
تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود
کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت
نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت
که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت
که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت
✍- فاطمه اختصاری-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #حرف_بزن...
شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم
سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم
تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم
همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم
تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم
من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم
به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم
تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم
***
غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت
صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟
صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟
نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟
تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان
که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #جمع_اضدادم
مرا با خاک می سنجی، نمی دانی که من بادم
نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم
نه خود با آب کوثر هم سرشتم، نز بهشتم من
که من از دوزخم، با آتش نمرود، هم زادم
نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خروشانم
که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم
گهی تنگ است دنیایم، گهی در مشت گنجایم
فرو مانده است عقل مدّعی، در کار ابعادم
برای شب شماری، چوب خطّ ِ روزها، کافی است
جز این دیگر چه کاری است با ارقام و اعدادم؟
به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه
اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم
گهی با کوه بستیزم، گه از کاهی فرو ریزم
به حیرت مانده حتّا آن که افکنده است بنیادم
همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ
اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم
به زخمی مرهمم کس را و زخمی می زنم کس را
شگفت آور ترینم، من چنینم: جمع اضدادم!
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خوب_مطلق
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
✍- حسین منزوی-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
اوّلین قهوهی ما تا تهِ فنجان نرسید
فال تلخم که در آن درد به درمان نرسید
وعدهی بوسه به صد مهر در آبان دادی
هرچه جان کَند تَنم مهر به آبان نرسید
دلِ من یوسف مصر است و زلیخا چشمت
پیرهن پاره شد و دست به دامان نرسید
اگر از حادثهی عشق زمین تر شده است
همه از چشم من است و نم باران نرسید
گوشهی باغچهات پیچک تُردی بودم
دستم امّا به تنِ سروِ خرامان نرسید
گفته بودم که کمی عطر تنت را بفرست
پس چرا هدیهای از قمصر کاشان نرسید
بوف کور آمد و بر شانهی من زخمی زد
مرهمِ نغمهای از مرغ خوشالحان نرسید
چه غمانگیز که یک عمر نشستم سرِ راه
ولی افسوس که راهِ تو به کنعان نرسید
قصهی موی تو را در دلِ شب میگفتم
ناگهان صبح شد و قصه به پایان نرسید
✍️ #حمیدرضا_امیری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh