خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
✍- مولانا -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دائما_یکسان_نباشد_حال_دوران...
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
✍- حافظ -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #فضای_خالی_بیانتها
دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود
الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود
نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!
دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی
مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی
دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود
الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود
که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود
تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود
کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت
نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت
که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت
که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت
✍- فاطمه اختصاری-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #حرف_بزن...
شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم
سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم
تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم
همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم
تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم
من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم
به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم
تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم
***
غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت
صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟
صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟
نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟
تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان
که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #جمع_اضدادم
مرا با خاک می سنجی، نمی دانی که من بادم
نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم
نه خود با آب کوثر هم سرشتم، نز بهشتم من
که من از دوزخم، با آتش نمرود، هم زادم
نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خروشانم
که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم
گهی تنگ است دنیایم، گهی در مشت گنجایم
فرو مانده است عقل مدّعی، در کار ابعادم
برای شب شماری، چوب خطّ ِ روزها، کافی است
جز این دیگر چه کاری است با ارقام و اعدادم؟
به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه
اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم
گهی با کوه بستیزم، گه از کاهی فرو ریزم
به حیرت مانده حتّا آن که افکنده است بنیادم
همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ
اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم
به زخمی مرهمم کس را و زخمی می زنم کس را
شگفت آور ترینم، من چنینم: جمع اضدادم!
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خوب_مطلق
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
✍- حسین منزوی-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
اوّلین قهوهی ما تا تهِ فنجان نرسید
فال تلخم که در آن درد به درمان نرسید
وعدهی بوسه به صد مهر در آبان دادی
هرچه جان کَند تَنم مهر به آبان نرسید
دلِ من یوسف مصر است و زلیخا چشمت
پیرهن پاره شد و دست به دامان نرسید
اگر از حادثهی عشق زمین تر شده است
همه از چشم من است و نم باران نرسید
گوشهی باغچهات پیچک تُردی بودم
دستم امّا به تنِ سروِ خرامان نرسید
گفته بودم که کمی عطر تنت را بفرست
پس چرا هدیهای از قمصر کاشان نرسید
بوف کور آمد و بر شانهی من زخمی زد
مرهمِ نغمهای از مرغ خوشالحان نرسید
چه غمانگیز که یک عمر نشستم سرِ راه
ولی افسوس که راهِ تو به کنعان نرسید
قصهی موی تو را در دلِ شب میگفتم
ناگهان صبح شد و قصه به پایان نرسید
✍️ #حمیدرضا_امیری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
زیر سقفت تا منم، معمار می خواهی چه کار؟
با ستون شانه ام ديوار می خواهی چه کار؟
سرشماری میکنی در سرزمین قلب من
یک نفر... تنها تویی! آمار می خواهی چه کار؟
می کُشی با چشمهای قهوه ای رنگت مرا
روی میزت قهوه ی قاجار می خواهی چه کار؟!
مثل گلدانی عتیقه اعتبار موزه ای
خاک خوردن گوشه ی انبار می خواهی چه کار؟
خنده ی شیرین تو متن خبرهای جهان!
در کنارم تلخی ِاخبار می خواهی چه کار؟
فصل خرمنکوبی ِتبدار آغوشت رسید...!
این همه خوشه به گندمزار می خواهی چه کار؟
عشق یعنی راهی ِ پیچ و خم " حیران " شدن
همسفر! یک جاده ی هموار می خواهی چه کار؟
✍️ #محمد_علی_نیکومنش
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانهات محدودهی آغوشِ من باشد
حرام دیگران هستی، به من باید روا باشی!
برای درک بهتر گاهگاهی رو به آیینه
تماشا کن خودت را با جنونم آشنا باشی
مرا قانع نخواهد کرد جایی گوشهی قلبت
تو از این سینه سر رفتی که کل ماجرا باشی
اگر مستی فراتر رفت از حدش، پشیمانی ست
کمی از خوبیات کم کن به قدر اکتفا باشی
بیا دیوانگی کن این جهان دیوانه کم دارد
برایت پهن کردم چشم را، ای کاش پا باشی
بخواهی یا نه، لایه لایه بر جانم گره خوردی
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
✍️ #علی_صفری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آب_زندگانی
دمی کز روی آگاهی بوَد تیغ دو دم باشد
به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد
بوَد مُلک جهان زیر نگین اقبالمندی را
که چترش مُهر خاموشی و تنهایی عَلَم باشد
مکن از ظلمت فقر و فنا چون بیدلان وحشت
که آب زندگانی در شبستان عدم باشد
مشو غافل ز پاس هیچ دل در عالم وحدت
که در مُلک سلیمان مور هم صید حرم باشد
نیام غمگین اگر گردون نگردد بر مراد من
که بُرد پاکبازان بیشتر در نقش کم باشد
به قدر جستجو روزی به دست آید، ز پا منشین
که رزق مور با آن ناتوانی در قدم باشد
ز فریاد و فغان طبل تهی سیری نمیدارد
ندارد گوش امن آن کس که در بند شکم باشد
ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم
که آن بیدادگر را اوّل مشق ستم باشد
ندارد گنج قارون اعتبار خاک در چشمش
دلی کز درد و داغ عشق (صائب) محتشم باشد
✍"صائب تبریزی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مادر_داشت_میسوخت
وقتـی به دسـت ظــالمــان در داشت میسوخت
در پشـتِ در، مــاهـــی منـــوّر داشت میسوخت
در، شعــــلهور گــــــردیــــد؛ امــــا پشـت آن در ـ
ناموس حق، زهـــرای اطهــــر داشت میسوخت
«محسن»، عــزیــز فــاطمـــه (س) مانند مـــادر
از ضربِ در، در بطــن مـــــادر داشت میسوخت
فضّــه، چــو شــد آگـــاه، از زخمــی جگـــرســوز
بر پهلـــوی زهـــــرا به بســتر، داشت میسوخت
وقتی عــزیــز مصطفی (ص)، میسوخت از درد
در آسمـــــان، قلــب پیمبــــــر داشت میسوخت
از ایـــن مصیـبـت نیــــز بـــا انــــدوه و مـــاتـــم
جبــریـــل هم با دیــدهای تـــر داشت میسوخت
آه از نهــــاد کــودکـــان بـــرخــاست تـــا عـــرش
وقتــی که مــــادر همچــو آذر داشت میسوخت
یک سو حســن، گـــریـــان بــه همــــراه بـــــرادر
سوی دگر زینـب چو خواهـــر داشت میسوخت
وقتــی گـــرفــت آتــش، در و دیـــــوار خــــانـــه
بـا کــودکــانش نیـــز حیــــدر داشت میسوخت
تنهـــا نه حیـــدر ســوخــت آن جـا با عـــزیـــزان
از این غــــم جــانســوز، داور داشت میسوخت
«دیــــوار، دم مــیداد و در، بـــر ســیـــنـه میزد
محـــراب مینـالیـد و منـــبر داشت میسوخت»
خــانــه نه تنهــا ســوخــت در آتـش کـه گــویــی
در شعلـههای خصــم، کــوثــر داشت میسوخت
«کــوثــر» نه تنهــا ســوخــت بلکــه در حقیـقت
ای وای مـن! قــــــرآن سراسر داشت میسوخت
آن خــانــهای که بــوســه مـیزد جبـــرییـــلاش
در آتــش خصـــــم ســـتمگــر داشت میسوخت
آن خـــانـــهای کــه سجـــــدهگــــاه انبــــیا بـــود
در دسـت کفّـــــار بــداختـــــر داشت میسوخت
آتـــش بــه جــــــان شـیعیـــــان افتـــــاد وقتــی
دیدند خــانـه همچو مجمـــــر داشت میسوخت
تکثــــــیر شــــد چــــون آینــــــه، داغ عظیـــمی
وقتــی که یک جمـــع مکسّــر داشت میسوخت
هم عــــرشِ حــق ، همنــالــه با آل پیمبــــر (ص)
هم فــــرش نیز از ظلم کـافـر داشت میسوخت
از داغ زهــــــرا (س) سـوخـت در قلـب سماوات
خورشید که چون ماه و اختر داشت میسوخت
در پیــش چشـــــم دشمنـــــــان بـــی مــــــروّت
مــولا چو شد بـی یــار و یاور داشت میسوخت
وقتــی به پــایــان آمــد این شعــــر جگـــرسـوز
دیدم قــلم چون شعر و دفتـر داشت میسوخت
القصـه : وقتی قلـب کــوثــر، داشت میسوخت
از سوز غــم، (ساقی) کــوثــر داشت میسوخت.
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #چادر_خاکی
در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زندهست علی خانهنشین نیست
ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست...
انصار هم از خطبۀ تو شرم نکردند
کردند بهانه که چنان است و چنین نیست
غصب فدک این بود که نام تو نباشد
پیداست که دعوا سر یک تکّه زمین نیست
کو چادر خاکی شده؟ کو دامن مولا؟
تا کی بزنم چنگ به حبلی که متین نیست
جایی که علی هست معاویه چه کارهست
قرآنِ سر نیزه که قرآن مبین نیست!
ای کاش که خود را برسانم به رکوعش
زیرا که به جز نام تواَش نقش نگین نیست
مقصود خدا از دو جهان خلقت زهراست
«المنّة للّه» که این است و جز این نیست
✍مهدی جهاندار
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh