🔹نام شعر: #خوب_مطلق
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
✍- حسین منزوی-
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
اوّلین قهوهی ما تا تهِ فنجان نرسید
فال تلخم که در آن درد به درمان نرسید
وعدهی بوسه به صد مهر در آبان دادی
هرچه جان کَند تَنم مهر به آبان نرسید
دلِ من یوسف مصر است و زلیخا چشمت
پیرهن پاره شد و دست به دامان نرسید
اگر از حادثهی عشق زمین تر شده است
همه از چشم من است و نم باران نرسید
گوشهی باغچهات پیچک تُردی بودم
دستم امّا به تنِ سروِ خرامان نرسید
گفته بودم که کمی عطر تنت را بفرست
پس چرا هدیهای از قمصر کاشان نرسید
بوف کور آمد و بر شانهی من زخمی زد
مرهمِ نغمهای از مرغ خوشالحان نرسید
چه غمانگیز که یک عمر نشستم سرِ راه
ولی افسوس که راهِ تو به کنعان نرسید
قصهی موی تو را در دلِ شب میگفتم
ناگهان صبح شد و قصه به پایان نرسید
✍️ #حمیدرضا_امیری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
زیر سقفت تا منم، معمار می خواهی چه کار؟
با ستون شانه ام ديوار می خواهی چه کار؟
سرشماری میکنی در سرزمین قلب من
یک نفر... تنها تویی! آمار می خواهی چه کار؟
می کُشی با چشمهای قهوه ای رنگت مرا
روی میزت قهوه ی قاجار می خواهی چه کار؟!
مثل گلدانی عتیقه اعتبار موزه ای
خاک خوردن گوشه ی انبار می خواهی چه کار؟
خنده ی شیرین تو متن خبرهای جهان!
در کنارم تلخی ِاخبار می خواهی چه کار؟
فصل خرمنکوبی ِتبدار آغوشت رسید...!
این همه خوشه به گندمزار می خواهی چه کار؟
عشق یعنی راهی ِ پیچ و خم " حیران " شدن
همسفر! یک جاده ی هموار می خواهی چه کار؟
✍️ #محمد_علی_نیکومنش
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانهات محدودهی آغوشِ من باشد
حرام دیگران هستی، به من باید روا باشی!
برای درک بهتر گاهگاهی رو به آیینه
تماشا کن خودت را با جنونم آشنا باشی
مرا قانع نخواهد کرد جایی گوشهی قلبت
تو از این سینه سر رفتی که کل ماجرا باشی
اگر مستی فراتر رفت از حدش، پشیمانی ست
کمی از خوبیات کم کن به قدر اکتفا باشی
بیا دیوانگی کن این جهان دیوانه کم دارد
برایت پهن کردم چشم را، ای کاش پا باشی
بخواهی یا نه، لایه لایه بر جانم گره خوردی
تو بیخود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
✍️ #علی_صفری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آب_زندگانی
دمی کز روی آگاهی بوَد تیغ دو دم باشد
به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد
بوَد مُلک جهان زیر نگین اقبالمندی را
که چترش مُهر خاموشی و تنهایی عَلَم باشد
مکن از ظلمت فقر و فنا چون بیدلان وحشت
که آب زندگانی در شبستان عدم باشد
مشو غافل ز پاس هیچ دل در عالم وحدت
که در مُلک سلیمان مور هم صید حرم باشد
نیام غمگین اگر گردون نگردد بر مراد من
که بُرد پاکبازان بیشتر در نقش کم باشد
به قدر جستجو روزی به دست آید، ز پا منشین
که رزق مور با آن ناتوانی در قدم باشد
ز فریاد و فغان طبل تهی سیری نمیدارد
ندارد گوش امن آن کس که در بند شکم باشد
ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم
که آن بیدادگر را اوّل مشق ستم باشد
ندارد گنج قارون اعتبار خاک در چشمش
دلی کز درد و داغ عشق (صائب) محتشم باشد
✍"صائب تبریزی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مادر_داشت_میسوخت
وقتـی به دسـت ظــالمــان در داشت میسوخت
در پشـتِ در، مــاهـــی منـــوّر داشت میسوخت
در، شعــــلهور گــــــردیــــد؛ امــــا پشـت آن در ـ
ناموس حق، زهـــرای اطهــــر داشت میسوخت
«محسن»، عــزیــز فــاطمـــه (س) مانند مـــادر
از ضربِ در، در بطــن مـــــادر داشت میسوخت
فضّــه، چــو شــد آگـــاه، از زخمــی جگـــرســوز
بر پهلـــوی زهـــــرا به بســتر، داشت میسوخت
وقتی عــزیــز مصطفی (ص)، میسوخت از درد
در آسمـــــان، قلــب پیمبــــــر داشت میسوخت
از ایـــن مصیـبـت نیــــز بـــا انــــدوه و مـــاتـــم
جبــریـــل هم با دیــدهای تـــر داشت میسوخت
آه از نهــــاد کــودکـــان بـــرخــاست تـــا عـــرش
وقتــی که مــــادر همچــو آذر داشت میسوخت
یک سو حســن، گـــریـــان بــه همــــراه بـــــرادر
سوی دگر زینـب چو خواهـــر داشت میسوخت
وقتــی گـــرفــت آتــش، در و دیـــــوار خــــانـــه
بـا کــودکــانش نیـــز حیــــدر داشت میسوخت
تنهـــا نه حیـــدر ســوخــت آن جـا با عـــزیـــزان
از این غــــم جــانســوز، داور داشت میسوخت
«دیــــوار، دم مــیداد و در، بـــر ســیـــنـه میزد
محـــراب مینـالیـد و منـــبر داشت میسوخت»
خــانــه نه تنهــا ســوخــت در آتـش کـه گــویــی
در شعلـههای خصــم، کــوثــر داشت میسوخت
«کــوثــر» نه تنهــا ســوخــت بلکــه در حقیـقت
ای وای مـن! قــــــرآن سراسر داشت میسوخت
آن خــانــهای که بــوســه مـیزد جبـــرییـــلاش
در آتــش خصـــــم ســـتمگــر داشت میسوخت
آن خـــانـــهای کــه سجـــــدهگــــاه انبــــیا بـــود
در دسـت کفّـــــار بــداختـــــر داشت میسوخت
آتـــش بــه جــــــان شـیعیـــــان افتـــــاد وقتــی
دیدند خــانـه همچو مجمـــــر داشت میسوخت
تکثــــــیر شــــد چــــون آینــــــه، داغ عظیـــمی
وقتــی که یک جمـــع مکسّــر داشت میسوخت
هم عــــرشِ حــق ، همنــالــه با آل پیمبــــر (ص)
هم فــــرش نیز از ظلم کـافـر داشت میسوخت
از داغ زهــــــرا (س) سـوخـت در قلـب سماوات
خورشید که چون ماه و اختر داشت میسوخت
در پیــش چشـــــم دشمنـــــــان بـــی مــــــروّت
مــولا چو شد بـی یــار و یاور داشت میسوخت
وقتــی به پــایــان آمــد این شعــــر جگـــرسـوز
دیدم قــلم چون شعر و دفتـر داشت میسوخت
القصـه : وقتی قلـب کــوثــر، داشت میسوخت
از سوز غــم، (ساقی) کــوثــر داشت میسوخت.
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #چادر_خاکی
در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زندهست علی خانهنشین نیست
ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست...
انصار هم از خطبۀ تو شرم نکردند
کردند بهانه که چنان است و چنین نیست
غصب فدک این بود که نام تو نباشد
پیداست که دعوا سر یک تکّه زمین نیست
کو چادر خاکی شده؟ کو دامن مولا؟
تا کی بزنم چنگ به حبلی که متین نیست
جایی که علی هست معاویه چه کارهست
قرآنِ سر نیزه که قرآن مبین نیست!
ای کاش که خود را برسانم به رکوعش
زیرا که به جز نام تواَش نقش نگین نیست
مقصود خدا از دو جهان خلقت زهراست
«المنّة للّه» که این است و جز این نیست
✍مهدی جهاندار
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
راه امشب می برد سویت مرا
می کشد در بند به گیسویت مرا
گاه لیلا گاه مجنون می کند
گرگ و میش چشم آهویت مرا
من تو را بر شانه هایم می کشم
یا تو می خوانی به گیسویت مرا
زخمها زد راه بر جانم ولی
زخم عشق آورده تا کویَت مرا
خوب شد دردم دوا شد خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد
✍️ #اهورا_ایمان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
توی قصابی بودم که یه خانم پیر
اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد.
یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت:
«آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو
فیله گوساله بکش عجله دارم.»
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله
و جدا کردن اضافههاش.
همینجور که داشت کارشو انجام میداد
رو به پیرزن کرد گفت:
«شما چی میخواین مادر جان؟»
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله
گذاشت تو ترازو گفت:
«لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.»
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت:
«پونصد تومان!
این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.»
پیرزن یه فکری کرد و گفت:
«بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.»
قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو
کند و گذاشت برای اون خانم.
اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود
همین جور که با موبایلش بازی میکرد
رو به خانم پیر کرد و گفت:
«مادر جان اینا رو واسه سگتون میخواین؟»
خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد
و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت:
«سگ؟!»
آقای جوان گفت:
«بله، آخه سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره،
سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!»
خانم پیر با بغض و خجالت گفت:
«میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.»
آقای جوان گفت:
«نژادش چیه مادر؟»
خانم پیر گفت:
«بهش میگن توله سگ دو پا...!
اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم،
خیلی وقته گوشت نخوردن!»
با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد.
یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت
گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر.
خانم پیر بهش گفت:
«شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟»
جوون گفت: «چرا مادر »
خانم پیر گفت:
«بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر»
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و
آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت.
چه زیبا گفت #فروغ_فرخزاد:
اگر مستضعفی ديدی ،
ولی از نان امروزت
به او چيزی نبخشيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر چادر به سر داری ،
ولی از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولی در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسی ،
ولی از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّی ،
ولی از حال همنوعت
سوالی هم نپرسيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر مرگِ کسی ديدی ،
ولی قدرِ سَری سوزن
ز جای خود نجنبيدی ،
به انسان بودنت شک کن.
✍️ #فروغ_فرّخزاد
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
به یاد وبگردی های دهه ی هشتاد دوباره وبلاک "آشنای دیروز... گمشده ی فردا" به روز رسانی می شود. علاقمندان به وبگردی و دوستانی که خاطره از آن روزها دارند، منتظر استشمام عطر حضورتان در این وبلاگ هستم.
نشانی وبلاگ:
https://artarahimi.blogsky.com/
🔹نام شعر: #آب_زندگانی
دمی کز روی آگاهی بوَد تیغ دو دم باشد
به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد
بوَد مُلک جهان زیر نگین اقبالمندی را
که چترش مُهر خاموشی و تنهایی عَلَم باشد
مکن از ظلمت فقر و فنا چون بیدلان وحشت
که آب زندگانی در شبستان عدم باشد
مشو غافل ز پاس هیچ دل در عالم وحدت
که در مُلک سلیمان مور هم صید حرم باشد
نیام غمگین اگر گردون نگردد بر مراد من
که بُرد پاکبازان بیشتر در نقش کم باشد
به قدر جستجو روزی به دست آید، ز پا منشین
که رزق مور با آن ناتوانی در قدم باشد
ز فریاد و فغان طبل تهی سیری نمیدارد
ندارد گوش امن آن کس که در بند شکم باشد
ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم
که آن بیدادگر را اوّل مشق ستم باشد
ندارد گنج قارون اعتبار خاک در چشمش
دلی کز درد و داغ عشق (صائب) محتشم باشد
✍"صائب تبریزی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #حضرتِ_اُمّالبنین
آن مهین بانو که با خورشید نسبت داشته
از ازل، بر آل پیغمبر (ص) ارادت داشته
بوده خاک پای زهرای بتول و بی گمان
مِهر او را در دل خود بی نهایت داشته
گفت بر مولا: مکن هرگز صدایم فاطمه
پیش فرزندان زهرا؛ بس نجابت داشته
بعد از آن گفتا که نامم را بخوان: اُمّ البنین
آفرین بر او که اینگونه، درایت داشته
بود اگرچه همسر مولا ولی در خانهاش
حرمت زهرای اطهر را ، رعایت داشته
چار شیر بیشهی حق را نه تنها مادر است
بر حسین و بر حسن افزون عنایت داشته
مادری کرده برای دلبران فاطمه (س)
آنچنانکه شش یل خوش قدّ و قامت داشته
جعفر و عثمان و عبدالله و هم عباس را
داده درس عشق چون با عشق الفت داشته
مادر میر و علمدار رشید کربلا ـ
بوده و این منزلت را از لیاقت داشته
شمر اگرچه داشت خویشی با وی اما از عناد
با حسین بن علی، با او عداوت داشته
چار فرزند رشیدش را ، به دشت نینوا
داد در راه خدا از بس سخاوت داشته
خم به ابرویش نیاوردهاست بعد از کربلا
بسکه از اخلاص، صبر و استقامت داشته
هست فرزندش اگر باب الحوائج بیگمان
«دامن او را گرفته، هر که حاجت داشته» ۱
(ساقی) دشت بلا را پرورش داده چو شیر
کز شجاعت نیز بر حیدر، شباهت داشته...
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh