eitaa logo
شعرنوش
180 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: «آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.» آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش. همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: «شما چی میخواین مادر جان؟» پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: «لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.» قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: «پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.» پیرزن یه فکری کرد و گفت: «بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.» قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم. اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد رو به خانم پیر کرد و گفت: «مادر جان اینا رو واسه سگتون میخواین؟» خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: «سگ؟!» آقای جوان گفت: «بله، آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره، سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!» خانم پیر با بغض و خجالت گفت: «میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.» آقای جوان گفت: «نژادش چیه مادر؟» خانم پیر گفت: «بهش میگن توله سگ دو پا...! اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم، خیلی وقته گوشت نخوردن!» با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر. خانم پیر بهش گفت: «شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟» جوون گفت: «چرا مادر » خانم پیر گفت: «بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر» بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت. چه زیبا گفت : اگر مستضعفی ديدی ، ولی از نان امروزت به او چيزی نبخشيدی ، به انسان بودنت شک کن! اگر چادر به سر داری ، ولی از زير آن چادر به يک ديوانه خنديدی به انسان بودنت شک کن! اگر قاری قرآنی ، ولی در درکِ آياتش دچارِ شک و ترديدی ، به انسان بودنت شک کن! اگر گفتی خدا ترسی ، ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابيدی ، به انسان بودنت شک کن! اگر هر ساله در حجّی ، ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسيدی ، به انسان بودنت شک کن! اگر مرگِ کسی ديدی ، ولی قدرِ سَری سوزن ز جای خود نجنبيدی ، به انسان بودنت شک کن. ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
به یاد وبگردی های دهه ی هشتاد دوباره وبلاک "آشنای دیروز... گمشده ی فردا" به روز رسانی می شود. علاقمندان به وبگردی و دوستانی که خاطره از آن روزها دارند، منتظر استشمام عطر حضورتان در این وبلاگ هستم. نشانی وبلاگ: https://artarahimi.blogsky.com/
🔹نام شعر: دمی کز روی آگاهی بوَد تیغ دو دم باشد به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد بوَد مُلک جهان زیر نگین اقبال‌مندی را که چترش مُهر خاموشی و تنهایی عَلَم باشد مکن از ظلمت فقر و فنا چون بیدلان وحشت که آب زندگانی در شبستان عدم باشد مشو غافل ز پاس هیچ دل در عالم وحدت که در مُلک سلیمان مور هم صید حرم باشد نی‌ام غمگین اگر گردون نگردد بر مراد من که بُرد پاکبازان بیشتر در نقش کم باشد به قدر جستجو روزی به دست آید، ز پا منشین که رزق مور با آن ناتوانی در قدم باشد ز فریاد و فغان طبل تهی سیری نمی‌دارد ندارد گوش امن آن کس که در بند شکم باشد ز خط گفتم به عاشق مهربان گردد، ندانستم که آن بیدادگر را اوّل مشق ستم باشد ندارد گنج قارون اعتبار خاک در چشمش دلی کز درد و داغ عشق (صائب) محتشم باشد ✍"صائب تبریزی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: آن مهین بانو که با خورشید نسبت داشته از ازل، بر آل پیغمبر (ص) ارادت داشته بوده خاک پای زهرای بتول و بی گمان مِهر او را در دل خود بی نهایت داشته گفت بر مولا: مکن هرگز صدایم فاطمه پیش فرزندان زهرا؛ بس نجابت داشته بعد از آن گفتا که نامم را بخوان: اُمّ البنین آفرین بر او که این‌گونه، درایت داشته بود اگرچه همسر مولا ولی در خانه‌اش حرمت زهرای اطهر را ، رعایت داشته چار شیر بیشه‌ی حق را نه تنها مادر است بر حسین و بر حسن افزون عنایت داشته مادری کرده‌ برای دلبران فاطمه (س) آنچنانکه شش یل خوش قدّ و قامت داشته جعفر و عثمان و عبدالله و هم عباس را داده درس عشق چون با عشق الفت داشته مادر میر و علمدار رشید کربلا ـ بوده و این منزلت را از لیاقت داشته شمر اگرچه داشت خویشی با وی اما از عناد با حسین بن علی، با او عداوت داشته چار فرزند رشیدش را ، به دشت نینوا داد در راه خدا از بس سخاوت داشته خم به ابرویش نیاورده‌‌است بعد از کربلا بس‌که از اخلاص، صبر و استقامت داشته هست فرزندش اگر باب الحوائج بی‌گمان «دامن او را گرفته، هر که حاجت داشته» ۱ (ساقی) دشت بلا را پرورش داده چو شیر کز شجاعت نیز بر حیدر، شباهت داشته... ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت آه دود تلخ‌کامان کار خود را می‌کند زلف پندارد مرا خاطر پریشان کرد و رفت ذرّه‌ای از آفتاب عشق در آفاق نیست این شرر را کوهکن در سنگ پنهان کرد و رفت وقت آن کان ملاحت خوش که از یک نوشخند داغ‌های سینه‌ی ما را نمکدان کرد و رفت هر که زین دریای پر آشوب سر زد چون حباب تاج و تخت خویش را تسلیم طوفان کرد و رفت پاس لشکر داشتن از خسروان زیبنده است این نصیحت مور در کار سلیمان کرد و رفت روزگار خوش عنانی خوش که چون سیل بهار کعبه گر سنگ رهش گردید، ویران کرد و رفت هر که (صائب) از حریم نیستی آمد برون بر سر خشت عناصر یک دو جولان کرد و رفت ✍"صائب تبریزی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
ماه را در چشم خود جا می کنی آسمان را غرق رویا می کنی شب خودش محتاج مویت می شود بس که جای ماه بلوا می کنی مثل بوی عطر می پیچم به باد لحظه ای که روسری وا می کنی با همان موی بلند خود مرا باز هم پابند یلدا می کنی در ترانه در غزل در مثنوی واژه واژه با قلم تا می‌کنی باید هر شب از نگاهت شعر چید چشم خود را بس که زیبا می کنی تیغ بر رگ های دفتر می زنم می نشینی و تماشا می کنی از نبودت سر بریدم خویش را مردنم را باز حاشا می کنی ✍داود قرجه لو 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: زیر مجموعه ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی ست عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی حرکت پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی بیند هرکه در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی بیند دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هرچه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده ها قفس است وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... ✍- یاسر قنبرلو - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh .
🔹نام شعر: ... دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم ✍- سعدی - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
اول هوس و شیطنتی پُر هیجان بود نوعی طپشِ قلب شبیهِ ضربان بود کم‌کم همه‌ی دغدغه‌ام دیدنِ او شد انگار که جذاب‌ترین فردِ جهان بود هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم دلبستگی‌ام بیشتر از تاب و توان بود می‌خواستم اقرار کنم عاشقم، اما؛ «چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟» فهمید که دیوانه و دلبسته‌ی اویَم «از بس‌که اشاراتِ نظر نامه‌رسان بود» القصه، گرفتارِ دلِ هم شده بودیم روزی که جوان بودم و او نیز جوان بود از آن‌چه میانِ من و او بود چه گویم؟ مجنونِ زمان بودم و لیلای زمان بود اما وسط آن‌همه دلبستگی و عشق معشوقه‌ام انگار کمی دل‌نگران بود خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده من زاغه‌نشین بودم و او دخترِ خان بود کم‌کم به خودش آمد و فهمید چه کرده حق داشت که پا پس بکشد... بحثِ زیان بود! اصلاً تو بگو، دخترِ خان با دَک و پوزش هم شأنِ منِ پاپتیِ غازچران بود!؟ البتّه که نه!، رفت... خدا پُشت و پناهش اصرار چرا؟ قسمتِ او با دگران بود او رفت و غمش شعله به جانِ قلم انداخت من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود یک مشت غزل شد همه‌ی دار و ندارم دیوانِ بزرگی که پُر از آه و فغان بود بیش از دو دهه دور خودم گشتم و گشتم دل در گروِ عشق و سَرَم در دَوَران بود گفتم که بدانید، وفا... عشق... دروغ است من تجربه کردم، به همین قبله چخان بود حُسنش همه گفتند و منِ سر به هوا را آگاه نکردند به شرّی که در آن بود ویروسْ، خطرناک‌تر از عشق ندیدم یک قاتلِ بالفطره اگر بود، همان بود هی ریشه زد و ریشه زد و ریشه‌کَنَم کرد این توده‌ی بدخیم گمانم سرطان بود ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد گه دشمن خلق و فتنه‌پرور باشد باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست باد پیغام رسان من و او خواهد ماند گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹 چند رباعی و دوبیتی: کاش می شد بوسه ها را قاب کرد مثل نامه سوی هم پرتاب کرد کاش می شد عشق را تقسیم کرد مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد ✍️ دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟ ✍️ مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان نیک‌رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان ✍️ گر همچو من افتاده ی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh