راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست
خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست
✍️ #فاضل_نظری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹 چند رباعی و دوبیتی:
کاش می شد بوسه ها را قاب کرد
مثل نامه سوی هم پرتاب کرد
کاش می شد عشق را تقسیم کرد
مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد
✍️ #نیما_صادقی
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟
✍️ #قیصر_امین_پور
مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیکرویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان
✍️ #شاطر_عباس_صبوحی
گر همچو من افتاده ی این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
✍️ #حضرت_حافظ
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی ها
✍️ #فروغ_فرخزاد
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
✍️ #فاضل_نظری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفتي كه: مي بوسم تو را، گفتم تمنا مي كنم
گفتي كه: گر بيند كسي؟ گفتم كه: حاشا مي كنم
گفتي: ز بخت بد اگر، ناگه رقيب آيد ز در؟
گفتم كه: با افسونگري او را ز سر وا مي كنم
گفتي كه: تلخي هاي من، گر ناگوار افتد ترا؟
گفتم كه: با نوش لبم، آنرا گوارا مي كنم
گفتي: چه مي بيني بگو، در چشم چون آئينه ام؟
گفتم كه: من خود را در او، عريان تماشا مي كنم
گفتي كه: از بي طاقتي، دل قصد يغما مي كند
گفتم كه: با يغماگران، باري مدارا مي كنم
گفتي كه: پيوند تو را، با نقد هستي مي خرم
گفتم كه: ارزان تر از اين، من با تو سودا مي كنم
گفتي: اگر از كوي خود، تو را گويم برو؟
گفتم كه: صد سال دگر، امروز و فردا مي كنم
گفتي: اگر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم
گفتم: ز تو ديوانه تر، داني كه پيدا مي كنم
✍️ #سیمین_بهبهانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبدگردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند
✍️ #ملا_احمد_نراقی
📚 کتاب: معراج السعاده
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹 سه شعر کوتاه
گفتمش دل می خری پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
✍️ #حسین_جباراهری
دل خـوش از آنیم که حـج می رویم
غـافـل از آنــیم که کــــج مـی رویم
کعــبه به دیدار خــــــــدا می رویم
او که همین جاست کجـــا می رویم
حــج به خدا جـز دل پـاک نیست
شستن غم از دل غمـناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هـر که علــی گفـت که درویـش نیست
✍️ #حسین_عبدی_پور
دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ای از خاک و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم
چیست این مجنون شیدا؟ کیست این؟
بهرکه نامه نویسی؟ چیست این
گفت: مشقِ نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی می کنم با نام او
✍️ #عبدالرحمان_جامی
📚 هفت اورنگ
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست
از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد
عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل
ای وای (!) چه با خوی خداداد توان کرد
زین بعد کسی ناله من نشنود آری
تا چند مگر ناله و فریاد توان کرد
مستم زمی عشق چنان کز پی مرگم
صید میکده از خاک من آزاد توان کرد
انصاف کجا رفت ببین مدرسه کردند
جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد
منمای به زاهد تو ره کوی خرابات
این ره نه به هر بوالهوس ارشاد توان کرد
با غیر صفایی مه من عهد وفا بست
دل را به چه امید دگر شاد توان کرد
✍️ #ملا_احمد_نراقی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفتی به چه دلخوشی؟سوالت خوب است
گفتی که غریب...احتمالت خوب است
از شهر، دلم گرفته...برخواهم گشت
ای تنهایی! سلام! حالت خوب است؟
✍️ #میلاد_عرفان_پور
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!
زندگی کن زندگی افسانه نیست
گوش کن؛ دریا صدایت می زند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش می داند تو را
با صدایی سبز می خواند تو را
زیر دریا آتشی در جان توست
قمری تنها پی دستان توست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست...!
این تمامش ماجرای زندگی ست...
✍️ #محمد_رشوند
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدّس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتّی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو امّا خوابِ چشمم، هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامی ام تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تو امّا صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت
✍️ #باران_بهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تا باد هست خواهم لرزيد
و تا عشق هست خواهم ورزيد
تا نگاه هست خواهم ديد
تا پگاه هست خواهم روييد
تا راز است، خواهم جُست
تا ريا هست خواهم شست
تا هستي است، خواهم زيست
و تا مرگ هست، خواهم خنديد
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت
نوید شادی بخش پر ستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم
امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید
بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پُر کنم
دستانت را در دستانم بگذار
تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا
احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم
آرامش را در تو زنده کنم
«دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
و نخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پُر از پاييز است»
تو مي روي و من فقط نگاهت مي كنم،
تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم،
بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يك لحظه باقي است
✍️ #نگین_شمال
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh