گفتي كه: مي بوسم تو را، گفتم تمنا مي كنم
گفتي كه: گر بيند كسي؟ گفتم كه: حاشا مي كنم
گفتي: ز بخت بد اگر، ناگه رقيب آيد ز در؟
گفتم كه: با افسونگري او را ز سر وا مي كنم
گفتي كه: تلخي هاي من، گر ناگوار افتد ترا؟
گفتم كه: با نوش لبم، آنرا گوارا مي كنم
گفتي: چه مي بيني بگو، در چشم چون آئينه ام؟
گفتم كه: من خود را در او، عريان تماشا مي كنم
گفتي كه: از بي طاقتي، دل قصد يغما مي كند
گفتم كه: با يغماگران، باري مدارا مي كنم
گفتي كه: پيوند تو را، با نقد هستي مي خرم
گفتم كه: ارزان تر از اين، من با تو سودا مي كنم
گفتي: اگر از كوي خود، تو را گويم برو؟
گفتم كه: صد سال دگر، امروز و فردا مي كنم
گفتي: اگر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم
گفتم: ز تو ديوانه تر، داني كه پيدا مي كنم
✍️ #سیمین_بهبهانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبدگردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند
✍️ #ملا_احمد_نراقی
📚 کتاب: معراج السعاده
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹 سه شعر کوتاه
گفتمش دل می خری پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
✍️ #حسین_جباراهری
دل خـوش از آنیم که حـج می رویم
غـافـل از آنــیم که کــــج مـی رویم
کعــبه به دیدار خــــــــدا می رویم
او که همین جاست کجـــا می رویم
حــج به خدا جـز دل پـاک نیست
شستن غم از دل غمـناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هـر که علــی گفـت که درویـش نیست
✍️ #حسین_عبدی_پور
دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ای از خاک و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم
چیست این مجنون شیدا؟ کیست این؟
بهرکه نامه نویسی؟ چیست این
گفت: مشقِ نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی می کنم با نام او
✍️ #عبدالرحمان_جامی
📚 هفت اورنگ
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست
از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد
عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل
ای وای (!) چه با خوی خداداد توان کرد
زین بعد کسی ناله من نشنود آری
تا چند مگر ناله و فریاد توان کرد
مستم زمی عشق چنان کز پی مرگم
صید میکده از خاک من آزاد توان کرد
انصاف کجا رفت ببین مدرسه کردند
جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد
منمای به زاهد تو ره کوی خرابات
این ره نه به هر بوالهوس ارشاد توان کرد
با غیر صفایی مه من عهد وفا بست
دل را به چه امید دگر شاد توان کرد
✍️ #ملا_احمد_نراقی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفتی به چه دلخوشی؟سوالت خوب است
گفتی که غریب...احتمالت خوب است
از شهر، دلم گرفته...برخواهم گشت
ای تنهایی! سلام! حالت خوب است؟
✍️ #میلاد_عرفان_پور
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!
زندگی کن زندگی افسانه نیست
گوش کن؛ دریا صدایت می زند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش می داند تو را
با صدایی سبز می خواند تو را
زیر دریا آتشی در جان توست
قمری تنها پی دستان توست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست...!
این تمامش ماجرای زندگی ست...
✍️ #محمد_رشوند
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدّس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتّی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو امّا خوابِ چشمم، هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامی ام تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تو امّا صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت
✍️ #باران_بهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تا باد هست خواهم لرزيد
و تا عشق هست خواهم ورزيد
تا نگاه هست خواهم ديد
تا پگاه هست خواهم روييد
تا راز است، خواهم جُست
تا ريا هست خواهم شست
تا هستي است، خواهم زيست
و تا مرگ هست، خواهم خنديد
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت
نوید شادی بخش پر ستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم
امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید
بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پُر کنم
دستانت را در دستانم بگذار
تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا
احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم
آرامش را در تو زنده کنم
«دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
و نخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پُر از پاييز است»
تو مي روي و من فقط نگاهت مي كنم،
تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم،
بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يك لحظه باقي است
✍️ #نگین_شمال
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
«بچه ها لال شوید»، بی ادب ها ساکت
سخت آشفته و غمگین بودم، به خودم می گفتم
«بچه ها تنبل و بد اخلاقند» دست کم می گیرند
درس و مشق خود را
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم، و نخندم اصلاً
تا بترسند از من و حسابی ببرند.
خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم،
چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید
«مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید»
اولی کامل بود، خوب، دومی بد خط بود، بر سرش داد زدم،
سومی می لرزید، خوب گیر آوردم
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود
دفتر مشق «حسن»گم شده بود
این طرف، آن طرف نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟ بله آقا اینجا، همچنان می لرزید
«پاک تنبل شده ای بچه ی بد»
«به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند»
ما نوشتیم آقا
باز کن دستت را، خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش
بزنم، او تقلا می کرد، چوب پایین آمد
ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم،
گوشه ی صورت او قرمز بود،
هق هقی کرد و سپس ساکت شد، همچنان می گریید
مثل شمعی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد
گفت آقا اینهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
سرخی گونه ی او به کبودی گروید
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، با یکی مرد دگر
سوی من می آیند، خجل و شرم زده، دل نگران
منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید، سخت در اندیشه ی آنها بودم
پدرش بعد سلام، گفت:
«لطفی بکنید، وحسن را بسپارید به ما»
گفتمش چی شده آقا رحمان؟
گفت:«این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده!
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه و تاثر گشتم
من شرمنده معلم بودم
لیک این کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آنروز «معلم» شده ام
بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم
نه کسی بد اخلاق
نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند، تا حدود امکان
درس هم می خواندند
او به من یاد آورد
این کلام از مولا (ع)
که به هنگام خشم
«نه به فکرم تصمیم»
«نه به لب دستوری»
«نه کنم تنبیهی»
یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم؟
با محبت شاید
گرهی بگشاییم با خشونت هرگز!
✍وحید_امینایی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
او قول داده بود که لیلا نمیرود
مال من است، بی من از اینجا نمیرود
او قول داده بود آدم و حوّاش میشویم
سوگند خورده بود که فرداش میشویم
او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکیِ دامان ما دو تاست
ایّوب را به خاطر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است
ترسی نداشتیم که از بتپرستها
مردی تبربهدست فرستاد پیش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی، شعور منی، منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب، بد
بیاذن او که رود به دریا نمیرود
اما عجیب، رود به دریا رسید و رفت
بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت
فردا رسیده است، تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنهترینی به خون من
فردا رسید و آدم و حوّا تمام شد
«لیلا دوباره قسمت ابنالسّلام شد»
«لیلا دوباره قسمت ابنالسّلام شد»
«دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد»
موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت
با هر دو دست زد سر ما را شکست و رفت
وقتی که دید کار من و تو نمیشود
از روی عرشه، نوح، خودش را به خواب زد
ایّوب بر خلاف همیشه عجول شد
آتشی بر من زد و باران نزول شد
قوم یهود بود و سراسر شلوغ بود
عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود
مرد تبربهدست مرا ترک میکند
تنها بت بزرگ، مرا درک میکند
موسی عصای معجزهاش را غلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد
دیگر خودم به جای خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام
اقرأ به نام هر چه نمیدانی از غزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقرأ به نام لیلی و مجنون که قرنهاست
تمثیلهای واقعی اشتیاق ماست
لیلا؛ تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسود کور، تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو همه ایمان بیاورند
از سرزمین ابرهه تا فیل میوزد
از روشنای چشم تو انجیل میوزد
حالا حجاز دامنهی روسری توست
این سرزمین کودکی و مادری توست
با پیروان واقعیّت، خالصانه باش
تبلیغ عشق کن، غزلی عاشقانه باش
بیتالمقدّس تو همین چشمهای توست
عشق، آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بگرد و خودت را طواف کن
بر گرد آن لبان صورتیات اعتکاف کن
لبیک، لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک، لا شریک لبت جز من و خودت
✍حسین_منزوی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفتمَش نقّاش بودی
گُفت گاهی میکِشم
اکثراً شَب ها زِ دِل
آهی زِ دوری میکِشم
گفتمَش دیوانگی را
از کُجا آموختی
گُفت تا ساقی بِریزد
دَم به دَم سَر میکِشم
گفتمَش از آسِمان
چیزی کِشیدی تا بِحال
گُفت گاهی ماه را
با چَشمِ گِریان میکِشم
گفتمَش مَجنون چِرا
دَر عِشقِ لیلی پیر شُد
گُفت اگر دِلداده باشی
رازِ مَجنون میکِشم
گفتمَش دِلداده بودَم
گُفت حالا نیستی...؟
گفتمَش هِیهات و گُفتا
گر بِگویی میکِشم
گفتمَش دِل خون و گفتا
عِشق یَعنی سکّه ای
شیر و خطّ دارَد که آن را
دَر دو سویَش میکِشم
گفتمَش پَس دِل چه شُد
آهسته گُفت
مَخزن الاسرار را
دَر وَصفِ دِلبر میکِشم
گفتمَش دِل را چه دیدی
گُفت حُکمش واجِب است
عَقل و منطِق را مُریدِ
قَلبِ عاشِق میکِشم
گفتمَش زیبا کِشیدی
گُفت زیبا دیده ای
هَر چه از مِی باشَد و
مَعشوقه، زیبا میکِشم
گفتمَش دَر باده نوشی
حُکمِ شَرع ات پَس چه شُد
گُفت مَن مَعشوقه را
دَر وَصفِ خالِق میکِشم
✍حمیدرضایگانه
💠{کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
به من بگو:
چگونه خودم را از امواج طوفان برهانم
بگو به من:
چه کنم با تو؟ که من معتاد توام
بگو چاره چیست؟
حال که به مرزِ جنون کشاندهست مرا
اشتیاقم ...
✍نزارقبانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh