بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدّس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتّی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو امّا خوابِ چشمم، هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامی ام تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود، حرفی از نمی آیی نداشت
عشق اگر دیروز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تو امّا صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت
✍️ #باران_بهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تا باد هست خواهم لرزيد
و تا عشق هست خواهم ورزيد
تا نگاه هست خواهم ديد
تا پگاه هست خواهم روييد
تا راز است، خواهم جُست
تا ريا هست خواهم شست
تا هستي است، خواهم زيست
و تا مرگ هست، خواهم خنديد
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت
نوید شادی بخش پر ستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم
امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید
بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پُر کنم
دستانت را در دستانم بگذار
تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا
احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم
آرامش را در تو زنده کنم
«دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
و نخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پُر از پاييز است»
تو مي روي و من فقط نگاهت مي كنم،
تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم،
بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يك لحظه باقي است
✍️ #نگین_شمال
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
«بچه ها لال شوید»، بی ادب ها ساکت
سخت آشفته و غمگین بودم، به خودم می گفتم
«بچه ها تنبل و بد اخلاقند» دست کم می گیرند
درس و مشق خود را
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم، و نخندم اصلاً
تا بترسند از من و حسابی ببرند.
خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم،
چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید
«مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید»
اولی کامل بود، خوب، دومی بد خط بود، بر سرش داد زدم،
سومی می لرزید، خوب گیر آوردم
صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود
دفتر مشق «حسن»گم شده بود
این طرف، آن طرف نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟ بله آقا اینجا، همچنان می لرزید
«پاک تنبل شده ای بچه ی بد»
«به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند»
ما نوشتیم آقا
باز کن دستت را، خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش
بزنم، او تقلا می کرد، چوب پایین آمد
ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم،
گوشه ی صورت او قرمز بود،
هق هقی کرد و سپس ساکت شد، همچنان می گریید
مثل شمعی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد
گفت آقا اینهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
سرخی گونه ی او به کبودی گروید
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، با یکی مرد دگر
سوی من می آیند، خجل و شرم زده، دل نگران
منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید، سخت در اندیشه ی آنها بودم
پدرش بعد سلام، گفت:
«لطفی بکنید، وحسن را بسپارید به ما»
گفتمش چی شده آقا رحمان؟
گفت:«این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده!
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه و تاثر گشتم
من شرمنده معلم بودم
لیک این کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آنروز «معلم» شده ام
بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم
نه کسی بد اخلاق
نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند، تا حدود امکان
درس هم می خواندند
او به من یاد آورد
این کلام از مولا (ع)
که به هنگام خشم
«نه به فکرم تصمیم»
«نه به لب دستوری»
«نه کنم تنبیهی»
یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم؟
با محبت شاید
گرهی بگشاییم با خشونت هرگز!
✍وحید_امینایی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
او قول داده بود که لیلا نمیرود
مال من است، بی من از اینجا نمیرود
او قول داده بود آدم و حوّاش میشویم
سوگند خورده بود که فرداش میشویم
او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکیِ دامان ما دو تاست
ایّوب را به خاطر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است
ترسی نداشتیم که از بتپرستها
مردی تبربهدست فرستاد پیش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی، شعور منی، منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب، بد
بیاذن او که رود به دریا نمیرود
اما عجیب، رود به دریا رسید و رفت
بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت
فردا رسیده است، تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنهترینی به خون من
فردا رسید و آدم و حوّا تمام شد
«لیلا دوباره قسمت ابنالسّلام شد»
«لیلا دوباره قسمت ابنالسّلام شد»
«دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد»
موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت
با هر دو دست زد سر ما را شکست و رفت
وقتی که دید کار من و تو نمیشود
از روی عرشه، نوح، خودش را به خواب زد
ایّوب بر خلاف همیشه عجول شد
آتشی بر من زد و باران نزول شد
قوم یهود بود و سراسر شلوغ بود
عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود
مرد تبربهدست مرا ترک میکند
تنها بت بزرگ، مرا درک میکند
موسی عصای معجزهاش را غلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد
دیگر خودم به جای خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام
اقرأ به نام هر چه نمیدانی از غزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقرأ به نام لیلی و مجنون که قرنهاست
تمثیلهای واقعی اشتیاق ماست
لیلا؛ تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسود کور، تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو همه ایمان بیاورند
از سرزمین ابرهه تا فیل میوزد
از روشنای چشم تو انجیل میوزد
حالا حجاز دامنهی روسری توست
این سرزمین کودکی و مادری توست
با پیروان واقعیّت، خالصانه باش
تبلیغ عشق کن، غزلی عاشقانه باش
بیتالمقدّس تو همین چشمهای توست
عشق، آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بگرد و خودت را طواف کن
بر گرد آن لبان صورتیات اعتکاف کن
لبیک، لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک، لا شریک لبت جز من و خودت
✍حسین_منزوی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفتمَش نقّاش بودی
گُفت گاهی میکِشم
اکثراً شَب ها زِ دِل
آهی زِ دوری میکِشم
گفتمَش دیوانگی را
از کُجا آموختی
گُفت تا ساقی بِریزد
دَم به دَم سَر میکِشم
گفتمَش از آسِمان
چیزی کِشیدی تا بِحال
گُفت گاهی ماه را
با چَشمِ گِریان میکِشم
گفتمَش مَجنون چِرا
دَر عِشقِ لیلی پیر شُد
گُفت اگر دِلداده باشی
رازِ مَجنون میکِشم
گفتمَش دِلداده بودَم
گُفت حالا نیستی...؟
گفتمَش هِیهات و گُفتا
گر بِگویی میکِشم
گفتمَش دِل خون و گفتا
عِشق یَعنی سکّه ای
شیر و خطّ دارَد که آن را
دَر دو سویَش میکِشم
گفتمَش پَس دِل چه شُد
آهسته گُفت
مَخزن الاسرار را
دَر وَصفِ دِلبر میکِشم
گفتمَش دِل را چه دیدی
گُفت حُکمش واجِب است
عَقل و منطِق را مُریدِ
قَلبِ عاشِق میکِشم
گفتمَش زیبا کِشیدی
گُفت زیبا دیده ای
هَر چه از مِی باشَد و
مَعشوقه، زیبا میکِشم
گفتمَش دَر باده نوشی
حُکمِ شَرع ات پَس چه شُد
گُفت مَن مَعشوقه را
دَر وَصفِ خالِق میکِشم
✍حمیدرضایگانه
💠{کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
به من بگو:
چگونه خودم را از امواج طوفان برهانم
بگو به من:
چه کنم با تو؟ که من معتاد توام
بگو چاره چیست؟
حال که به مرزِ جنون کشاندهست مرا
اشتیاقم ...
✍نزارقبانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
عاشقان، اینجا کلاس درس ماست
ما همه شاگرد و استادش خداست
درس آن راه کمال و بندگی ست
شیوه ی انسان شدن در زندگی ست
امتحانش از کتاب معرفت
نمره اش ایمان و تقوا، منزلت
با عمل تنها بُوَد این آزمون
از مسیر عقل رفتن تا جنون
باید اینجا چشم دل را وا کنی
تا که در عرش خدا مأوا کنی
درس اول در وصالش، اشتیاق
درس آخر، وصل و پایان فراق
شرط اول، عاشقی، تسلیم عشق
ورنه بیخود دیده ای تعلیم عشق
شاهدان در حلقه تسلیم اند و بس
محو رُخسار گلی بی خار و خس
✍️ #محمدرضا_فکرجوان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
نسل من جا مانده از تاريخ
نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يك ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست...
نسل من ديگر نمي داند چه بايد كرد
نسل من هر جا كه سايد دست، ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يك منجي ست
نسل من اي نسل من؟
موعود ما واهي ست!
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من مي بيند اما...
من نمي دانم چرا اينگونه خاموش است ؟
زيستن با مرگ يكسان است
نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده...
✍️ #حسین_سوگمند
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🤔 #تقدس_گرگ!؟
تقدس گرگ در میان ترکها (نه آذری ها) به دلایل زیر بوده است:
شمنیسم بهعنوان یکی از کهنترین آیینهای معنوی بشر، در میان ترکهای باستان بهویژه در سیبری نقش مهمی داشت.
ترکها در دوران ابتدایی خود، از طریق شمنیسم به طبیعت و ارواح حیوانات خصوصا گرگ متصل میشدند.
اما تقدس گرگ تنها به باورهای شمنیستی محدود نمیشود، بلکه ارتباطی عمیق با شیوه زندگی ترکها نیز دارد.
ترکهای باستان عمدتاً جامعهای دامدار بودند که در مناطق سرد و بیابانی زندگی میکردند. گرگها در این مناطق بزرگترین خطر برای دامها به شمار میرفتند و گلههای آنان را تهدید میکردند.
این تهدید دائمی گرگ، نه تنها به شناخت بهتر ترکها از این حیوان منجر شد، بلکه بهتدریج باعث شد گرگ جایگاه ویژهای در فرهنگ آنها پیدا کند.
در واقع، همانطور که خرس در فرهنگ روسها جایگاه توتمی و مقدس یافت، گرگ نیز در میان ترکها بهعنوان توتمی مقدس و راهنما شناخته شد.
افسانههایی مانند گرگ خاکستری (Bozkurt) که در اسطورههای ترکی دیده میشود، بازتاب این باورها هستند.
در این افسانهها، گرگ بهعنوان ناجی قوم ترک ظاهر میشود و به آنها راهنمایی و ازایشان حمایت میکند!
این نشان میدهد که چگونه تهدید اولیه به یک باور معنوی و نماد فرهنگی تبدیل شده است.
در نهایت، گرگ در فرهنگ ترکها نمادی از قدرت، بقا، و پیوند با طبیعت است.
این در حالی است که در فرهنگ آذری گرگ کاملا موجودی منفی است و هیچگونه تقدسی ندارد و همین امر نشان می دهد مردم آذربایجان از نظر نژادی ترک نیستند و به مرور زمان خصوصاً پس از حمله مغول زبان مردم این منطقه ترکی شده است و یافته های ژنتیکی نیز این مسئله را کاملاً تایید می کند
در فرهنگ محلی آذربایجان (ایران و جمهوری باکو)، برخلاف تبلیغات و هویتسازیهای اخیر پانترکیسم، گرگ هرگز نماد مثبت یا مقدسی نبوده است. گرگ در ادبیات و ضربالمثلهای آذری نماد درندگی، خیانت، فریب و تهدید به شمار میرود و همواره با صفات منفی توصیف شده است. این نگاه، برخاسته از واقعیات زندگی دامداری در مناطق آذربایجان است که در آن گرگ بهعنوان خطری جدی برای گلهها شناخته میشد.
شاعران بزرگ منطقه، از جمله نظامی گنجوی، خاقانی شیروانی و حتی معاصرینی چون پروین اعتصامی، گرگ را در اشعار خود درندهخوی، خائن و بدسرشت توصیف کردهاند.
نظامی گنجوی حدود ۸۵۰ سال پیش:
از آن بر گرگ روبه راست شاهی
که روبه دام بیند گرگ ماهی.
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ.
- **خاقانی شیروانی حدوداً معاصر نظامی گنجوی:
چند ازین یوسفان گرگ صفت
چند ازین دوستان دشمن روی.
همه فرعون و گرگ پیشه شدند
من عصا و شبان نمییابم.
پروین اعتصامی (معاصر):
گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوانست.
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود.
در فولکلور آذری، گرگ نه تنها نماد تهدید است، بلکه بهعنوان دشمن چوپان و گلهها شناخته میشود. ضربالمثلهای زیر به این موضوع اشاره دارند:
"آرخالی ایت قوردو باسار"
سگی که پشتیبان دارد، بر گرگ غالب میشود.
مفهوم: با حمایت میتوان بر پلیدی غلبه کرد.
"آتا سین گورمهین تولهنی قورد یئیهر"
تولهای که جلوتر از پدرش راه برود، طعمه گرگ میشود.
مفهوم: جوانان باید از تجربه و راهنمایی بزرگان استفاده کنند.
جالب اینجاست پانترک های وطن فروش و به غایت احمق برای سرپوش گذاشتن بر این حقیقت یک دیوان جعلی به زبان ترکی برای نظامی و یک بیت شعر از زبان او جعل کرده اند، بیتی که در هیچ یک از نسخه های خطی موجود نیست و احتمالاً در زمان شوروی جعل شده است!
پدر در پدر مر مرا تورک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود
منتها از آنجا که بهره ای از عقل؛ خردمندی و شعور شاعرانه نبرده اند
واژه "ترک" را با "گرگ" قافیه کرده اند که غلط بودن آن هیچ نیازی به توضیح ندارد.
✍️ پژوهش: #علی_اکبر_رائفی_پور
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اينکه مي باريد
بر دلهاي مردم سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد
بر آن کشتي خودکامگي موج خون
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هاي تان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کنند
بنگريد اين خلق عالم را
که دندان بر جگر
بيدادتان را بردباري مي کنند
دست ها از دست تان اي سنگ چشمان بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است
و وجدان شماست
با تمام اشک هايم باز نوميدانه خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد
✍️ #فریدون_مشیری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
وقتي دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
که بدونم لايق تو
هر بلايي سرم اومد
همه زجري که کشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هرجا بودم با تو بودم
هرجا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو کشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت
به غريبه سرسپردي
بدون اينو که دل من شده جادو به طلسمت
يکي هست اين ور دنيا که تو يادش مونده اسمت
✍️ #لیلا_کسری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
قاصدک از تو خبر آوردند!
که دلت خسته ز دیدار من است!؟
همه سرمای زمستان دیدم
تو فقط پیک بهارم بودی
قاصدک،پر پرواز تو را باد بچید!
که پیام دل ما را به آن کوچه رساندی دیشب!؟
تا به کی گوش به فرمان نسیم سحری؟
گر نداری دل عاشق لااقل آزاده باش!
گفته بودی دلخوشی خوشتر ز دلباختگی ست!! دل مباز
گر دل ببازی خوشی دل را ز یادت می برد!؟
گفته بودم : آرزویم را به تو ای نارفیق!
راز دل را بر دل بیگانگان پنهان بدار ، من نگفتم؟؟
داد از این بیداد تو!
چون دو هفته سال بهر انتظار یک خبر آسان نبود
قاصدک همخانهای اینجا نبود _
_ قاصدک میخانهها جای دل تنها نبود
جام می را من به خون دل همی پر کردهام
آشیان دل به پابوس پیام آور نشست
بس که شلاقش زده آن نارفیق پایش شکست
قاصدک این رسم دلداری نبود
قاصدک این رسم دلداری نبود
دوش رفتم که سر کوچه ببندم تاج گل
گر تو آئی خستگی را سرکنی بر بام گل
لنگ لنگان آمدم بهر پیامت قاصدک
سر آن کوچه دگر بلبل بیچاره نبود!
در سکوت دل خود زیر مهتاب بلبلک آنجا نبود
به قفس خندیدم که درش باز و پیامی بر جاست
خط این نامه به امضای تو بود!
که دلت خسته شده از دل ما
قاصدک هر جا که هستی خوش نشین باش و بدان
ساده دل دل را به زلف یار می بازد چه خوش
✍️ #حسین_سعدی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh