عاشقان، اینجا کلاس درس ماست
ما همه شاگرد و استادش خداست
درس آن راه کمال و بندگی ست
شیوه ی انسان شدن در زندگی ست
امتحانش از کتاب معرفت
نمره اش ایمان و تقوا، منزلت
با عمل تنها بُوَد این آزمون
از مسیر عقل رفتن تا جنون
باید اینجا چشم دل را وا کنی
تا که در عرش خدا مأوا کنی
درس اول در وصالش، اشتیاق
درس آخر، وصل و پایان فراق
شرط اول، عاشقی، تسلیم عشق
ورنه بیخود دیده ای تعلیم عشق
شاهدان در حلقه تسلیم اند و بس
محو رُخسار گلی بی خار و خس
✍️ #محمدرضا_فکرجوان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
نسل من جا مانده از تاريخ
نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يك ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست...
نسل من ديگر نمي داند چه بايد كرد
نسل من هر جا كه سايد دست، ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يك منجي ست
نسل من اي نسل من؟
موعود ما واهي ست!
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من مي بيند اما...
من نمي دانم چرا اينگونه خاموش است ؟
زيستن با مرگ يكسان است
نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده...
✍️ #حسین_سوگمند
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🤔 #تقدس_گرگ!؟
تقدس گرگ در میان ترکها (نه آذری ها) به دلایل زیر بوده است:
شمنیسم بهعنوان یکی از کهنترین آیینهای معنوی بشر، در میان ترکهای باستان بهویژه در سیبری نقش مهمی داشت.
ترکها در دوران ابتدایی خود، از طریق شمنیسم به طبیعت و ارواح حیوانات خصوصا گرگ متصل میشدند.
اما تقدس گرگ تنها به باورهای شمنیستی محدود نمیشود، بلکه ارتباطی عمیق با شیوه زندگی ترکها نیز دارد.
ترکهای باستان عمدتاً جامعهای دامدار بودند که در مناطق سرد و بیابانی زندگی میکردند. گرگها در این مناطق بزرگترین خطر برای دامها به شمار میرفتند و گلههای آنان را تهدید میکردند.
این تهدید دائمی گرگ، نه تنها به شناخت بهتر ترکها از این حیوان منجر شد، بلکه بهتدریج باعث شد گرگ جایگاه ویژهای در فرهنگ آنها پیدا کند.
در واقع، همانطور که خرس در فرهنگ روسها جایگاه توتمی و مقدس یافت، گرگ نیز در میان ترکها بهعنوان توتمی مقدس و راهنما شناخته شد.
افسانههایی مانند گرگ خاکستری (Bozkurt) که در اسطورههای ترکی دیده میشود، بازتاب این باورها هستند.
در این افسانهها، گرگ بهعنوان ناجی قوم ترک ظاهر میشود و به آنها راهنمایی و ازایشان حمایت میکند!
این نشان میدهد که چگونه تهدید اولیه به یک باور معنوی و نماد فرهنگی تبدیل شده است.
در نهایت، گرگ در فرهنگ ترکها نمادی از قدرت، بقا، و پیوند با طبیعت است.
این در حالی است که در فرهنگ آذری گرگ کاملا موجودی منفی است و هیچگونه تقدسی ندارد و همین امر نشان می دهد مردم آذربایجان از نظر نژادی ترک نیستند و به مرور زمان خصوصاً پس از حمله مغول زبان مردم این منطقه ترکی شده است و یافته های ژنتیکی نیز این مسئله را کاملاً تایید می کند
در فرهنگ محلی آذربایجان (ایران و جمهوری باکو)، برخلاف تبلیغات و هویتسازیهای اخیر پانترکیسم، گرگ هرگز نماد مثبت یا مقدسی نبوده است. گرگ در ادبیات و ضربالمثلهای آذری نماد درندگی، خیانت، فریب و تهدید به شمار میرود و همواره با صفات منفی توصیف شده است. این نگاه، برخاسته از واقعیات زندگی دامداری در مناطق آذربایجان است که در آن گرگ بهعنوان خطری جدی برای گلهها شناخته میشد.
شاعران بزرگ منطقه، از جمله نظامی گنجوی، خاقانی شیروانی و حتی معاصرینی چون پروین اعتصامی، گرگ را در اشعار خود درندهخوی، خائن و بدسرشت توصیف کردهاند.
نظامی گنجوی حدود ۸۵۰ سال پیش:
از آن بر گرگ روبه راست شاهی
که روبه دام بیند گرگ ماهی.
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ.
- **خاقانی شیروانی حدوداً معاصر نظامی گنجوی:
چند ازین یوسفان گرگ صفت
چند ازین دوستان دشمن روی.
همه فرعون و گرگ پیشه شدند
من عصا و شبان نمییابم.
پروین اعتصامی (معاصر):
گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوانست.
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود.
در فولکلور آذری، گرگ نه تنها نماد تهدید است، بلکه بهعنوان دشمن چوپان و گلهها شناخته میشود. ضربالمثلهای زیر به این موضوع اشاره دارند:
"آرخالی ایت قوردو باسار"
سگی که پشتیبان دارد، بر گرگ غالب میشود.
مفهوم: با حمایت میتوان بر پلیدی غلبه کرد.
"آتا سین گورمهین تولهنی قورد یئیهر"
تولهای که جلوتر از پدرش راه برود، طعمه گرگ میشود.
مفهوم: جوانان باید از تجربه و راهنمایی بزرگان استفاده کنند.
جالب اینجاست پانترک های وطن فروش و به غایت احمق برای سرپوش گذاشتن بر این حقیقت یک دیوان جعلی به زبان ترکی برای نظامی و یک بیت شعر از زبان او جعل کرده اند، بیتی که در هیچ یک از نسخه های خطی موجود نیست و احتمالاً در زمان شوروی جعل شده است!
پدر در پدر مر مرا تورک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود
منتها از آنجا که بهره ای از عقل؛ خردمندی و شعور شاعرانه نبرده اند
واژه "ترک" را با "گرگ" قافیه کرده اند که غلط بودن آن هیچ نیازی به توضیح ندارد.
✍️ پژوهش: #علی_اکبر_رائفی_پور
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اينکه مي باريد
بر دلهاي مردم سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد
بر آن کشتي خودکامگي موج خون
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هاي تان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کنند
بنگريد اين خلق عالم را
که دندان بر جگر
بيدادتان را بردباري مي کنند
دست ها از دست تان اي سنگ چشمان بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است
و وجدان شماست
با تمام اشک هايم باز نوميدانه خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد
✍️ #فریدون_مشیری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
وقتي دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
که بدونم لايق تو
هر بلايي سرم اومد
همه زجري که کشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هرجا بودم با تو بودم
هرجا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو کشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت
به غريبه سرسپردي
بدون اينو که دل من شده جادو به طلسمت
يکي هست اين ور دنيا که تو يادش مونده اسمت
✍️ #لیلا_کسری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
قاصدک از تو خبر آوردند!
که دلت خسته ز دیدار من است!؟
همه سرمای زمستان دیدم
تو فقط پیک بهارم بودی
قاصدک،پر پرواز تو را باد بچید!
که پیام دل ما را به آن کوچه رساندی دیشب!؟
تا به کی گوش به فرمان نسیم سحری؟
گر نداری دل عاشق لااقل آزاده باش!
گفته بودی دلخوشی خوشتر ز دلباختگی ست!! دل مباز
گر دل ببازی خوشی دل را ز یادت می برد!؟
گفته بودم : آرزویم را به تو ای نارفیق!
راز دل را بر دل بیگانگان پنهان بدار ، من نگفتم؟؟
داد از این بیداد تو!
چون دو هفته سال بهر انتظار یک خبر آسان نبود
قاصدک همخانهای اینجا نبود _
_ قاصدک میخانهها جای دل تنها نبود
جام می را من به خون دل همی پر کردهام
آشیان دل به پابوس پیام آور نشست
بس که شلاقش زده آن نارفیق پایش شکست
قاصدک این رسم دلداری نبود
قاصدک این رسم دلداری نبود
دوش رفتم که سر کوچه ببندم تاج گل
گر تو آئی خستگی را سرکنی بر بام گل
لنگ لنگان آمدم بهر پیامت قاصدک
سر آن کوچه دگر بلبل بیچاره نبود!
در سکوت دل خود زیر مهتاب بلبلک آنجا نبود
به قفس خندیدم که درش باز و پیامی بر جاست
خط این نامه به امضای تو بود!
که دلت خسته شده از دل ما
قاصدک هر جا که هستی خوش نشین باش و بدان
ساده دل دل را به زلف یار می بازد چه خوش
✍️ #حسین_سعدی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
شعر کامل و بدون حذفی "باز باران":
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﺣﺘﻤﺎً ﯾﺎﺩﺵ ﺍﺳﺖ "ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ" شعری که هرگز به طور کامل در کتاب ها نوشته نشد.
ﻣﺠﺪﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯿﺮ ﻓﺨﺮﺍﯾﯽ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ "ﮔﻠﭽﯿﻦﮔﯿﻼﻧﯽ" ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٢٨٨ ﺩﺭ ﺭﺷﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ. ﺗﺎ ﮐﻼﺱ ﺷﺸﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺷﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﮔﺮﻓﺖ.
ﺳﺎﻝ ١٣١٢ ﺑﺎ ﺑﻮﺭﺳﯿﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٣۵١ ﺩﺭ ﻟﻨﺪﻥ به علت ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺧﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﻭ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩ.
ﺷﻌﺮ "باز ﺑﺎﺭﺍﻥ" ﯾﮏ ﺷﻌﺮ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻤﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻣﺎ ﭼﺎﭖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮﻣﺠﺪﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯿﺮ ﻓﺨﺮﺍﯾﯽ (ﮔﻠﭽﯿﻦ ﮔﯿﻼﻧﯽ) می باشد.
ﻣﺘﻦ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﻌﺮ:
ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ،
ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺎ ﮔوهرﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ
ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ.
ﻣﻦ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ
ﺩﺭ ﮔﺬﺭﻫﺎ،
ﺭﻭﺩﻫﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻭﻓﺘﺎﺩﻩ.
ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﻡ
ﯾﮏ ﺩﻭ ﺳﻪ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﭘﺮ ﮔﻮ،
ﺑﺎﺯ ﻫﺮ ﺩﻡ
ﻣﯽ ﭘﺮﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮ
ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ
ﻣﺸﺖ ﻭ ﺳﯿﻠﯽ،
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ
ﻧﯿﺴﺖ ﻧﯿﻠﯽ.
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﺭﺩ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ:
ﮔﺮﺩﺵ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺮﯾﻦ؛
ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﺗﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﻫﺎﯼ ﮔﯿﻼﻥ.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﻡ
ﻧﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﺯﮎ
ﭼﺴﺖ ﻭ ﭼﺎﺑﮏ
ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ،
ﺍﺯ ﺧﺰﻧﺪﻩ،
ﺍﺯ ﭼﺮﻧﺪﻩ،
ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ.
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ، ﭼﻮ ﺩﺭﯾﺎ
ﯾﮏ ﺩﻭ ﺍﺑﺮ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ
ﭼﻮﻥ ﺩﻝ ﻣﻦ،
ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ.
ﺑﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ،
ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺗﺮ
ﻫﻤﭽﻮ ﻣﯽ ﻣﺴﺘﯽ ﺩﻫﻨﺪﻩ.
ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ می زﺩﯼ ﭘﺮ،
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ.
ﺑﺮﮐﻪ ﻫﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺁﺑﯽ؛
ﺑﺮﮒ ﻭ ﮔﻞ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ،
ﭼﺘﺮ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ؛
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ.
ﺳﻨﮓ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺟَﺴﺘﻪ،
ﺍﺯ ﺧﺰﻩ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺗﻦ ﺭﺍ؛
ﺑﺲ ﻭﺯﻍ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ،
ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻏﻮﻏﺎ.
ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،
ﺑﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ؛
ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ
ﭼﺮﺥ می زد، ﭼﺮﺥ می زد، ﻫﻤﭽﻮ ﻣﺴﺘﺎﻥ.
ﭼﺸﻤﻪ ﻫﺎ ﭼﻮﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ،
ﻧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭ ﻟﺮﺯﻩ؛
ﺗﻮﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ،
ﺳﺮﺥ ﻭ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺁﺑﯽ.
ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ
ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻫﻤﭽﻮ ﺁﻫﻮ،
ﻣﯽ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺟﻮ،
ﺩﻭﺭ می گشتم ﺯ ﺧﺎﻧﻪ.
ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ،
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺪ ﻣﺸﮑﯽ
ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺭﻧﮕﯿﻦ،
ﺍﺯ ﺗﻤﺸﮏِ ﺳﺮﺥ ﻭ ﻣﺸﮑﯽ.
ﻣﯽ شنیدم ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﻩ،
ﺩﺍﺳﺘﺎن هاﯼ ﻧﻬﺎﻧﯽ،
ﺍﺯ ﻟﺐ ﺑﺎﺩ ﻭﺯﻧﺪﻩ،
ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ
ﺑﻮﺩ ﺩﻟﮑﺶ، ﺑﻮﺩ ﺯﯾﺒﺎ؛
ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻡ
ﻣﯽ ﺳﺮﻭﺩﻡ
ﺭﻭﺯ، ﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﺩلآرا...!
ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺕ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺧﺸﺎﻥ
ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ؛
ﻭﺭﻧﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺑﯿﺠﺎﻥ.
ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ،
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ
ﮔﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺟﺰ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﯽ
ﮔﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻣﻬﺮ ﺭﺧﺸﺎﻥ؟
ﺭﻭﺯ، ﺍﯼ ﺭﻭﺯ دلآرا...!؟
ﮔﺮ ﺩﻻﺭﺍﯾﯽ ﺳﺖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ”.
ﺍﻧﺪﮎ ﺍﻧﺪﮎ، ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ، ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﮔﺸﺘﻨﺪ ﭼﯿﺮﻩ.
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺗﯿﺮﻩ،
ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺧﺸﺎﻥ
ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ.
ﺟﻨﮕﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ
ﭼﺮﺥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺯﺩ ﭼﻮ ﺩﺭﯾﺎ
ﺩﺍﻧﻪﻫﺎﯼ [ﮔﺮﺩ] ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﭘﻬﻦ می گشتند ﻫﺮ ﺟﺎ.
ﺑﺮﻕ ﭼﻮﻥ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺑﺮﺍﻥ
ﭘﺎﺭﻩ می کرد ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﻨﺪﺭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻏﺮّﺍﻥ
ﻣﺸﺖ می زد ﺍﺑﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ.
ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮐﻪ ﻣﺮﻍ ﺁﺑﯽ،
ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻧﻪ، ﺍﺯ ﮐﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺑﯽ ﭼﺮﺥ می زد ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ.
ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻣﻪ ﺭﺍ
ﺷﺎﻧﻪ می زد ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺎﺩﻫﺎ، ﺑﺎ ﻓﻮﺕ، ﺧﻮﺍﻧﺎ
ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﺵ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ.
ﺳﺒﺰﻩ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ
ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ
ﺗُﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺟﻮﺷﺎﻥ
ﺟﻨﮕﻞ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ.
ﺑﺲ دلآﺭﺍ ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ،
ﺑﻪ، ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺟﻨﮕﻞ!
ﺑﺲ ﻓﺴﺎﻧﻪ، ﺑﺲ ﺗﺮﺍﻧﻪ،
ﺑﺲ ﺗﺮﺍﻧﻪ، ﺑﺲ ﻓﺴﺎﻧﻪ.
ﺑﺲ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﻪ، ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ!
ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻧﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻫﺮ ﻓﺸﺎﻧﯽ
ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﯽ، ﭘﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ؛
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ، ﮐﻮﺩﮎ ﻣﻦ
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﻓﺮﺩﺍ،
ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ _ﺧﻮﺍﻩ ﺗﯿﺮﻩ، ﺧﻮﺍﻩ ﺭﻭﺷﻦ_
ﻫﺴﺖ ﺯﯾﺒﺎ، ﻫﺴﺖ ﺯﯾﺒﺎ، ﻫﺴﺖ ﺯیبا...
✍️ #گلچین_گیلانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
به زانو در آمدیم و
باز از آخرین آواز محرمانه ی ماه
هیج رازی با پرسندگان پروانه نگفتیم
پرسیدند
اگر تو از نشانی نهان مانده ی آن پرنده
بی خبری
پس این عطر نا به هنگام را
از خواب کدام گل گمنام به خانه آورده ای؟
پرسیدند
اگر که حکمت نور و
وحی واژه از وزیدن اسم او میسر نیست
پس تو خواندن دست دریا و
نوشتن راز گریه را
از روی کدام کتاب سوخته آموخته ای؟
و من هیچ نگفتم
الا منشوری از غبار غروب
که در سایه روشن راه راه دریچه می تابید
برخساتند
مثل دو سایه سار
یکیشان آشنای دوره ی دبستان و
تقسیم سیب و بارش باران بود
پرسیدند
رویا نویس به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه ی باد و وزیدن این واژه ها می ترسی؟
تمام ترانه های تو را
از آفتاب و پرنده پس خواهیم گرفت
به خواب به خانه به رویا راهت نمی دهیم
حالا به ما بگو
استعاره ی غمگین خواب وستاره کدام است؟
خلاصه ی بی پایان آب و علاقه برای چیست؟
تو تکرار مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد؟
و من هیچ نگفتم هیچ
ماه رفته بود داشت با دست خط لرزان همان پرنده
باز منشور پروانه را
بر دریچه ی مه گرفته ی دریا می نوشت
او نیز به زانو درآمده بود
✍️ #سیدعلی_صالحی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #مهر-علی
همیشه ذکر علی بهترین ترانهی ماست
علی علی همه جا ذکر عارفانهی ماست
بگو به ماه نتابد دگر به کلبهی ما
تجلیات علی چلچراغ خانهی ماست
بهار مهر علی بی خزان بوَد، آری
همیشه گنج ولا زینت خزانهی ماست
کبوتر دل ما مرغ بارگاه علی ست
فراز صحنهی این بارگاه، لانهی ماست
کنارچشمهی لعل تو ،خال هندویی ست
فدای گندم خالی شوم که دانهی ماست
به شهسوار عرب مرتضی علی صلوات
اگر ز عشق نشان خواهی این نشانهی ماست
من از ریاض ریاضت نمیروم (حداد)
که ذکر زیر لبی، سرّ عاشقانهی ماست
✍"عباس حداد کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #جمال-حق
نهان شد از گل زردی، گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم
به ما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم
قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم به سودای خود، نه میآئیم
بخود نظاره کنیم ار به چشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم
به گرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که به گلشن، من و تو تنهائیم
هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم
درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هرچه ما بیفزائیم
خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانهای بپیمائیم
فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم
چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم
همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم
به رنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم
درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم
برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم
تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم
درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر به نظر، زشت یا که زیبائیم
چو غنچههای دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم
درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم
ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم.
✍"بانو پروین اعتصامی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #کتیبه–ی–لب
به روی ساغر چشمش خطی مورّب داشت
دو جام جای دو چشم از نگه لبالب داشت
بدیع مثل ژکوند از دریچهی لبخند
هزار موزه هنر ، بر کتیبهی لب داشت
نه آن حریرِ به دوشش نشسته زلف نبود
به روی شانهی خود آبشاری از شب داشت
چنان ز هُرم تنش سوخت رنگ احساسم
که نبض واژه به هر بیت شعر من تب داشت
فدای آن صف مژگان که در سیهمستی
همیشه نوبت پیمانه را مرتب داشت
به این امید که خود را به نور بسپارد
همیشه آینه را بهترین مخاطب داشت
دلم هواییِ مرغی است در شبانهی باغ
که تا سپیده به منقار درد یارب داشت
✍"شادروان غلامرضا شکوهی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #هـــادی-راه
هــادی شدی که راهنــمای جهـان شوی
روشــنگر مســیر شـب کــــاروان شوی
ما را به راه راست هـدایت کنی و خود
کشته به دست قافلهی رهــزنـان شوی
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh