بهشت از دست آدم رفت
از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که
یه جو از حق مردم خورد
کسایی که توُ این دنیا
حساب ما رو پیچیدن
یه روزی هر کسی باشن
حساباشونو پس می دن
عبادت از سر وحشت
واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه
پرستیدن تجارت نیست
سر آزادگی مردن
ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین
همین آزادگی میشه
کنار سفره ی خالی
یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی یک عمر
بهت گندم نشون می دن!!
نذار بازی کنن بازم
برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو
که حق خوردن نمی بخشه
کسایی که به هر راهی
دارن روزیتو می گیرن
گمونم یادشون رفته
همه یک روز می میرن
جهان بدجور کوچیکه
همه درگیر این دردیم
همه یک روز می فهمن
چه جوری زندگی کردیم!!
✍️ #روزبه_بمانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
عشق بـازی به همیـن آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار هموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلی و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
✍️ #مجتبی_کاشانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی
واسه چی منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری می میرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری می میرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
✍️ #محسن_شیراله
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
زندگی عشق است عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که به یادش باشی
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی؟
اجازه هست خیال کنم بازم میآی می بینمت؟
با اون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی؟
طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو؟
با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟
"آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
خلق می گویند گر او یاد توست
مایه ی غم از چه در سیمای توست؟!"
وقتی که زندگی برات سخت شد
یادت باشه که:
دریای آروم ناخدای ماهر نمی سازه
زندگی گل زردی ست به نام "غم"
فریاد بلندی ست به نام "آه"
مروارید غلتانی ست به نام "اشک"
و آیینه ای شکستنی ست به نام "دل"
قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی
نامه ی عاشقی ام را تو فقط می خوانی،
قاصدک...! هیچ کس با من نیست
همه رفتند تو چرا می مانی؟!
دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی ست،
ای کاش دلم امشب بگرید،
شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....
حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت،
هیچ می دانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است:
ساده بودن،
ساده دیدن،
و ساده پذیرفتن...
پس ساده می گویم، ساده...
دوستت دارم
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ حرفی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ واژه ای
شاید...
شاید احساسم اینگونه نمیرد
آرزومه که عاقبت،
تو کلبه ی قشنگمون
دست بکشم رو گونه هات ،
خیره بشم به اون چشات
حس بکنم کنارمی...
سرت رو شونه هام باشه،
از عشق هم گر بگیریم ،
از امروزو فردا بگیم
با این دلهای پاکمون ،
یه جشن کوچیک بگیریم
✍️ #مرجان_مریم_ثانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
آینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم
و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان
بیاورم؟
کجا باید از تماشا برخیزم؟
چه قدر درخت ، در همیشه ی این دشت ها تنهاست
چه قدر راه ، مرا تا مردمان پراکنده برد
تقصیر جاده هاست
که مردمان پراکنده دورند
تقصیر چشمه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند
مردمان آن سوی نمی دانم کی باران ریز
مردمان این سوی نمی دانم کی آفتاب در
مردمانی که چه قدر سکوت کردند و آنها فقط سکوت کردند
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می روم
من به شیوه ی پدر
با گام های مقدّس به راه افتادم
و حالا چه قدر نزدیک زیارتم
و حالا چه قدر به سایه ی تنهاترین درخت شهید می رسم
که سکوت
مادران زمین را تاب آورده است
من به سکوت تمام مادرانی می روم
که جاده های بی آمدن
تا چشم های خیسشان رفته است
من پسر تمام مادران زمینم
که در تکرار راه
دورترین جاده ها را بیدار می کنم
و حالای چشم انتظاری مادران نقاب و باد در پیراهن
کنار لمس جنوبی ترین
لیموی تر
برای تمام آن سالها سکوت
حرف جاده های نرفته را آورده ام
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسری های پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
آینه ی روبروی من از یاد می رود؟
دارم چه قدر افشا می شوم
سکوت مادران
زمین
تقصیر نرفتن و تکرار آینه ای است
که روبروی من
آینه پر از حرف جاده های نرفته
آینه پر از تماشای جهان است
حالا که به شیوه پدر
به راه آفتاب در آمدم
تقصیر آینه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند.
✍️ #هیوا_مسیح
📚 مجموعه ی: من پسر تمام مادران زمینم
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تو آیا عاشقی کردی، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی؟
نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز،
که از شرم نبود شاد پیغامی،
میان کوچه ها سر گشته می چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی
می کند
چیزی نمی خواهد؟
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی منت و با مهر می تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله های شمع،
پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای راز هدایت، در شبی تاریک؟
تو آیا، یا کریمی دیده ای در آشیان، بی عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده ای، رخ از نگاه عاشقان
نیمه شب ها بربتاباند؟
نپرسیدی چرا گاهی، دلت تنگ دل تنگی نمی گردد؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد؟
تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار
قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت
باغی؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان، آواز آزادی؟
و سرخی شقایق دیده ای، کو همنشینی می کند با
سبزی یک گلبرگ؟
تو آیا هیچ می دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده ای در خویش؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فرو بستن، نمی دانی؟
نمی دانی که گاهی، شانه ای، دستی، کلامی را نمی یابی
و لیکن سینه ات لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه شیری، دب اکبر را صدا کردی؟
تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را، داده ای آیا؟
تو آوازی برای مریمی خواندی
و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را؟
خیالت پر کشیده، پشت پرچین حصار بسته باغی؟
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می سازی؟
نفهمیدی چرا دل بست فال گیری می شوی با ذوق
که فردا می رسد پیغام شادی!!
یک نفر با اسب می آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!!
کلاغی را، به خانه رهنمون گشتی؟
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد؟؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی آبی احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده ای آیا؟
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار؟
ز خود پرسیده ام در تو
که عاشق بوده ام آیا؟
جوابش را توهم، البته می دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من
به گوش بسته می خوانی
✍️ #کیوان_شاه_بداغی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
قلمت را بردار
و برای دل شب بازنویس
که اگر خسته نوشتم در شب
از سر غصه ی تاریکی نیست
روزگارم لبریز... از تمامیت نور...
دیدگانم بیدار
دل من بس غمگین... دل من غمناک است...
واگر بیدارم
درگذر از همه شبها... هرشب...
کوچه ها خسته و بیدار زده
همدمم خواهد بود...
ماه و مهتاب کنار دل من
و به همپائی هر نقطه ز نور
در دل شب زده ی غمناکم
هم سخن گشته دلم...
با گل و کوکب و مهتاب و نسیم
آه افسوس ولی...
کس در این خلوت تنهای سکوت
همصدا با من و با قلبم نیست
کوچه هم بس تنها... و دلم بس غمگین
آسمان گاه بگاه، ابری و تیره و بارانی و تلخ
با دل من هم پاست.
لیک افسوس دلم...
همچنان غمزده در کوچه ی تنهائی ها
رهگذار شب غمناک ِدل است!
تو ولی ازدل من بازنویس:
آسمان تنها نیست...
گل ز هر شبنم شب، بوسه بخود می گیرد...
آسمان بوسه زنان دل اوست!
من ولی... من ولی باز همان سرگردان...
من همان بیدارم!
با دلی بس تنها... رهروی تیره رهِ راهِ سحر
در هرآن ساعت غمناک ِگذر!
دل من همدم ِ تنهائی هاست
دل من بس تنهاست!
✍️ #نادیا_امینی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ایستادهام تقاطع ولی عصر و تخت طاووس.
سیگار کنت قرمز میکشم.
یک زن میآید درست سر تقاطع میایستد.
کمی نگاهم میکند.
میآید نزدیکم، در گوشم میگوید:
«حرفی برای گفتن داری!؟
حرفی که نجات بخش باشد!
مثلاً از عمق جانت بگویی دوستم داری و من باور کنم!
فقط حرفی بزنی که بتوانم باورش کنم.
همین...!!»
چیزی نمیگویم.
حتی سرم را پایین میاندازم.
کمی دورم میچرخد.
نگاهم میکند.
مستأصل میآید و در گوشم زمزمه میکند:
«سرت را پایین نینداز.
اقلیم و زمانۀ ویرانی است اینجا که تو ایستاده ای؛
اینجا که من ایستاده ام.
حرف نجات بخشی در کار نیست.
حتّی کلمهای که بشود باورش کرد.»
میدَوَد و خودش را به شیشۀ جلوی اولین ماشینی که
با سرعت غیر مجاز میراند،
میکوبد...
✍️ #امید_بلاغتی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
بنده به هر دختری درخواست دادم، گفت نه!
شعله خانم پاسخ رد داد و مریم گفت نه!
نسترن زد بر ملاجم لنگهکفشش را سریع!
شانس آوردم که نسرین عین آدم گفت نه!
نازگل با خنده گفت از من نخواه این را و رفت...
نازنین آورد بر ابروی خود خم، گفت نه!
تا به هستی عشق را ابراز کردم، فحش داد!
تا به نرگس گفتم او را دوست دارم گفت نه!
کار کردم روی ذهن یاسمن، گفتم به او
پاسخ منفی بدی من میخورم سم! گفت نه!
گفتمش: قطّام حتی پاسخ منفی نداد
هانیه! من بهترم از ابنملجم! گفت نه!
خواهر اصغر که سنّش هست از من بیشتر
من به او انداختم رو... تازه او هم گفت نه!
هم خودش هم مادرش راضی شدند اما چه سود!
پای محضر ناگهان بابای شبنم گفت نه!
آمدم به «سین» بگویم I am a Lover، ولی
در میان جملهام هنگام I am، گفت نه!
اولش انگار مهسا پاسخش منفی نبود
من نفهمیدم چه شد او نیز کمکم گفت نه!
آن قدَر گفتند نه! این بار میگویم به یاس
«خط بکش دور مرا لطفاً»، که بلکم گفت نه!
✍️ #محسن_طاهری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #کفرنامه
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضحتر و بهتر بگویم، کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه ی پیشین
هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
نکردم خلق، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم!
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع یدت از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
هر آن کس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر، فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را، عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهرو صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم...!
✍️ #کارو_دردریان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخِ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکبِ عشقم چنین آهسته می رانی
تپش های دلِ خسته ام چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی؟
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
✍️ #لاادری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh