آینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم
و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان
بیاورم؟
کجا باید از تماشا برخیزم؟
چه قدر درخت ، در همیشه ی این دشت ها تنهاست
چه قدر راه ، مرا تا مردمان پراکنده برد
تقصیر جاده هاست
که مردمان پراکنده دورند
تقصیر چشمه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند
مردمان آن سوی نمی دانم کی باران ریز
مردمان این سوی نمی دانم کی آفتاب در
مردمانی که چه قدر سکوت کردند و آنها فقط سکوت کردند
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می روم
من به شیوه ی پدر
با گام های مقدّس به راه افتادم
و حالا چه قدر نزدیک زیارتم
و حالا چه قدر به سایه ی تنهاترین درخت شهید می رسم
که سکوت
مادران زمین را تاب آورده است
من به سکوت تمام مادرانی می روم
که جاده های بی آمدن
تا چشم های خیسشان رفته است
من پسر تمام مادران زمینم
که در تکرار راه
دورترین جاده ها را بیدار می کنم
و حالای چشم انتظاری مادران نقاب و باد در پیراهن
کنار لمس جنوبی ترین
لیموی تر
برای تمام آن سالها سکوت
حرف جاده های نرفته را آورده ام
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسری های پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
آینه ی روبروی من از یاد می رود؟
دارم چه قدر افشا می شوم
سکوت مادران
زمین
تقصیر نرفتن و تکرار آینه ای است
که روبروی من
آینه پر از حرف جاده های نرفته
آینه پر از تماشای جهان است
حالا که به شیوه پدر
به راه آفتاب در آمدم
تقصیر آینه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند.
✍️ #هیوا_مسیح
📚 مجموعه ی: من پسر تمام مادران زمینم
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تو آیا عاشقی کردی، بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی؟
نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز،
که از شرم نبود شاد پیغامی،
میان کوچه ها سر گشته می چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی
می کند
چیزی نمی خواهد؟
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی منت و با مهر می تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله های شمع،
پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب تابی سخن گفتی
از او پرسیده ای راز هدایت، در شبی تاریک؟
تو آیا، یا کریمی دیده ای در آشیان، بی عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده ای، رخ از نگاه عاشقان
نیمه شب ها بربتاباند؟
نپرسیدی چرا گاهی، دلت تنگ دل تنگی نمی گردد؟
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد؟
تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار
قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت
باغی؟
تو آیا خوانده ای با بلبلان، آواز آزادی؟
و سرخی شقایق دیده ای، کو همنشینی می کند با
سبزی یک گلبرگ؟
تو آیا هیچ می دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده ای در خویش؟
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فرو بستن، نمی دانی؟
نمی دانی که گاهی، شانه ای، دستی، کلامی را نمی یابی
و لیکن سینه ات لبریز از عشق است
شبی در کهکشان راه شیری، دب اکبر را صدا کردی؟
تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را، داده ای آیا؟
تو آوازی برای مریمی خواندی
و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را؟
خیالت پر کشیده، پشت پرچین حصار بسته باغی؟
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می سازی؟
نفهمیدی چرا دل بست فال گیری می شوی با ذوق
که فردا می رسد پیغام شادی!!
یک نفر با اسب می آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!!
کلاغی را، به خانه رهنمون گشتی؟
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد؟؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی آبی احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده ای آیا؟
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار؟
ز خود پرسیده ام در تو
که عاشق بوده ام آیا؟
جوابش را توهم، البته می دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من
به گوش بسته می خوانی
✍️ #کیوان_شاه_بداغی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
قلمت را بردار
و برای دل شب بازنویس
که اگر خسته نوشتم در شب
از سر غصه ی تاریکی نیست
روزگارم لبریز... از تمامیت نور...
دیدگانم بیدار
دل من بس غمگین... دل من غمناک است...
واگر بیدارم
درگذر از همه شبها... هرشب...
کوچه ها خسته و بیدار زده
همدمم خواهد بود...
ماه و مهتاب کنار دل من
و به همپائی هر نقطه ز نور
در دل شب زده ی غمناکم
هم سخن گشته دلم...
با گل و کوکب و مهتاب و نسیم
آه افسوس ولی...
کس در این خلوت تنهای سکوت
همصدا با من و با قلبم نیست
کوچه هم بس تنها... و دلم بس غمگین
آسمان گاه بگاه، ابری و تیره و بارانی و تلخ
با دل من هم پاست.
لیک افسوس دلم...
همچنان غمزده در کوچه ی تنهائی ها
رهگذار شب غمناک ِدل است!
تو ولی ازدل من بازنویس:
آسمان تنها نیست...
گل ز هر شبنم شب، بوسه بخود می گیرد...
آسمان بوسه زنان دل اوست!
من ولی... من ولی باز همان سرگردان...
من همان بیدارم!
با دلی بس تنها... رهروی تیره رهِ راهِ سحر
در هرآن ساعت غمناک ِگذر!
دل من همدم ِ تنهائی هاست
دل من بس تنهاست!
✍️ #نادیا_امینی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ایستادهام تقاطع ولی عصر و تخت طاووس.
سیگار کنت قرمز میکشم.
یک زن میآید درست سر تقاطع میایستد.
کمی نگاهم میکند.
میآید نزدیکم، در گوشم میگوید:
«حرفی برای گفتن داری!؟
حرفی که نجات بخش باشد!
مثلاً از عمق جانت بگویی دوستم داری و من باور کنم!
فقط حرفی بزنی که بتوانم باورش کنم.
همین...!!»
چیزی نمیگویم.
حتی سرم را پایین میاندازم.
کمی دورم میچرخد.
نگاهم میکند.
مستأصل میآید و در گوشم زمزمه میکند:
«سرت را پایین نینداز.
اقلیم و زمانۀ ویرانی است اینجا که تو ایستاده ای؛
اینجا که من ایستاده ام.
حرف نجات بخشی در کار نیست.
حتّی کلمهای که بشود باورش کرد.»
میدَوَد و خودش را به شیشۀ جلوی اولین ماشینی که
با سرعت غیر مجاز میراند،
میکوبد...
✍️ #امید_بلاغتی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
بنده به هر دختری درخواست دادم، گفت نه!
شعله خانم پاسخ رد داد و مریم گفت نه!
نسترن زد بر ملاجم لنگهکفشش را سریع!
شانس آوردم که نسرین عین آدم گفت نه!
نازگل با خنده گفت از من نخواه این را و رفت...
نازنین آورد بر ابروی خود خم، گفت نه!
تا به هستی عشق را ابراز کردم، فحش داد!
تا به نرگس گفتم او را دوست دارم گفت نه!
کار کردم روی ذهن یاسمن، گفتم به او
پاسخ منفی بدی من میخورم سم! گفت نه!
گفتمش: قطّام حتی پاسخ منفی نداد
هانیه! من بهترم از ابنملجم! گفت نه!
خواهر اصغر که سنّش هست از من بیشتر
من به او انداختم رو... تازه او هم گفت نه!
هم خودش هم مادرش راضی شدند اما چه سود!
پای محضر ناگهان بابای شبنم گفت نه!
آمدم به «سین» بگویم I am a Lover، ولی
در میان جملهام هنگام I am، گفت نه!
اولش انگار مهسا پاسخش منفی نبود
من نفهمیدم چه شد او نیز کمکم گفت نه!
آن قدَر گفتند نه! این بار میگویم به یاس
«خط بکش دور مرا لطفاً»، که بلکم گفت نه!
✍️ #محسن_طاهری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #کفرنامه
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضحتر و بهتر بگویم، کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه ی پیشین
هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
نکردم خلق، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم!
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع یدت از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
هر آن کس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر، فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را، عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهرو صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم...!
✍️ #کارو_دردریان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخِ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکبِ عشقم چنین آهسته می رانی
تپش های دلِ خسته ام چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی؟
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
✍️ #لاادری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی
ببینم از غزل در استکانم چای می ریزی
تو را وقتی تصوّر می کنم با چتر می آیی
شبیهِ شاخه ی یاسی که در باران دِلاویزی
هوای هر دو سویِ پنجره، بعد از تو بارانی ست
دلم یکریز می بارد، چه اقرار غم انگیزی
قدم هر جا که بگذاری، به هم می ریزی آنجا را
تو یک جغرافیای خاص داری، زلزله خیزی
شبیهِ بحثِ مرگ و زندگی یا مثل خون هستی
که محتاجِ تو أم، مثلِ یک مردِ دیالیزی
که یلداهای بسیاری تو را در خواب می بینم
که در آئینه با موی بلندِ خود گلاویزی
هنوز از شعرهایم بوی عطر سیب می آید
و می دانم تو هم در خنده ات از سیب لبریزی
خزان؛ خِش خِش که می آیی، از آن یارِ دبستانی
برای مرد پاییزی بیاور نامه ای؛ چیزی...
✍️ #محمد_عارف_حسینی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
یک شاخه گل کوچک مریم طلب من
صـد تا طـلـب توسـت یـکـی هـم طـلـب مـن
بـگـذار کـه ایـن بار بـدهکـار بـمانـی
قـلـبی که بـه دسـتـان تو دادم طـلب من
خـوشــحالی ام ایـن بود بدهکار تـو هـستم
ایـن بـار فقـط غـصـه، فقـط غـم طـلب من
زخـمی ست از این درد که درمان نتوان کرد
انـدازه ی ایـن فاجـعـه مرهم طـلـب مـن
چـشـمان من انـگار که از تو گـله دارند
دلــداری تــو شــادی عالــم طـلـب مـن
بـایـد طلـبم صـاف شود با تو و با عشـق
یـک بوسـه و یـک سیـلی مـحکم طـلـب مـن
✍️ #امیر_تفقدی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلی درد کشید و سر زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی، راهیِ زلفت شدم اما
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت...
✍️ #محمد_سلمانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
🔹 نام اثر #تانگو
✍️ نوشته و اجرا #هایده_بختیاری
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🎧 با هم بشنویم 👇👇
🍁 @shernosh