🔹نام شعر: #آوای_محمّد
ز آوای دلارای محمد
جهان پر شد ز آوای محمد
جهان شرک از لا بود تاریک
که روشن شد ز الای محمد
کجا خوشتر نوایی گوش بشنید
ز آوای دلآرای محمد
همان روزی که گفت الله اکبر
جهان افتاده در پای محمد
زمین چون لایق شأنش نبودی
بدادند آسمان جای محمد
پسند عقل حکمی را توان یافت
که در برداشت امضای محمد
عجب نبود که دانایان عالم
به جان هستند جویای محمد
چو خورشیدی برآمد از دل شب
به بطحا روی زیبای محمد
ندیده ست و نبیند چشم ایام
درخشانتر ز سیمای محمد
خرد خیرالبشر او را شناسد
همین بس قدر والای محمد
خداجوی مسلمان هست سرمست
که نوشیده ست صهبای محمد
بوَد صهبای او از خمّ توحید
خوشا عیش گوارای محمد
پر از تقوا و شکر است و توکل
چه دنیایی ست دنیای محمد
بدو گفتند آخر تا بدانی
شکیبا روح افزای محمد
شفای روح یا طب الهی
بوَد قران شیوای محمد
صفای عالم توحید پیداست
ز اخلاص مصفای محمد
شناساندش به عالم منصب و جاه
خداوند شناسای محمد
به تقوا و به اخلاق و به توحید
سراسر بود سودای محمد
بشر را خیر محض امروز و فرداست
به از امروز فردای محمد
سعادتخیز روز بعث اوست
ز آوای دلارای محمد
✍"دکتر احمد ناظرزاده کرمانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گوش من نشنيده هرگز در تمام زندگي
خوشتر از آواي زنگ آشناي مدرسه
ياد باد از آن معلم ها که ديگر نيستند
هست آهنگ صداشان در فضاي مدرسه
ياد باد آن لحظه هاي درس و مشق و امتحان
ياد باد آن روزهاي با صفاي مدرسه
ياد باد از آن دوات و آن قلم هاي نيين
ترکه هاي ناظم و فراش هاي مدرسه
آن ستون هاي بلند و سقف هاي ريخته
آن حياط پر درخت دلگشاي مدرسه
آه آن باباي پير خنده رو يادش بخير
مي نشست او پشت در، در سر سراي مدرسه
باز شيدا ، جان من خرم شد از ياد کلاس
جان فداي لحظه هاي جان فزاي مدرسه
✍️ #حسن_شیدا
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
بابا برایم، مثل هر شب نان ندارد
بنويس: سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبري ابرها هم
يا سيل مي بارد و يا باران ندارد
بابا انار و سيب و نان را مي نويسد
حتي براي خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولي هاست
هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کي آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟
ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
✍️ #غلامعلی_شکوهیان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گل کردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده حتّی یادمان رفت
ترس از معلّم، حلّ تمرین، پای تخته
آن روزهای بی کلک را یادمان رفت
راه فراراز مشق های زنگ اول
ای وای ننوشتم آقا، یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیّت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بخیر، امّا خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیّت
آن حرف ها را زود، اما یادمان رفت
فردا چه کاره می شوی؟ موضوع انشاء
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
دیروز تکیف آب بابا بود وخط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت...
✍️ #حسین_جعفرزاده_آرایی
📚کتاب: معلم دوم نوشته #حسین_معلم
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست...
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد!
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ی اسکندر و داراب
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
✍️ #حسین_پژمان_بختیاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
این که دلتنگ توأم اقرار میخواهد مگر؟
این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم ، یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق ، پرچمدار میخواهد مگر؟
با زبان بیزبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود
خانهی دیوانگان دیوار میخواهد مگر؟
✍️ #مهدی_مظاهری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
با شمایم نشنیدید؟ جوابم بدهید
تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید
تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد
دست کم آب ندادید سرابم بدهید
سال ها هست که این شهر به خود مست ندید
عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید
درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم
چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید
خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است
قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید
گفته بودید که هر جرم عذابی دارد
عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید
✍️ #حمیدرضا_رجایی_رامشه
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
کسی بی خبر آمد، مرا دست خودم داد
کسی مثل خودم غم ،کسی مثل خودم شاد
کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز
کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز
کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم
کسی ساده کسی صاف کسی در هم و برهم
کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال
کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال
کسی مثل تو ای دوست! مرا یک شبه رویاند
کسی مرثیه آورد برای دل من خواند
من از خواب پریدم،شدم یک غزل زرد
و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
✍️ #مرتضی_عبدالخانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #من_کهام؟...
من کهام؟ دور زِ تو، سوختهی بد روزی
دِل پریشان شده، سینه بِه بلا اندوزی
گفتهای روز غَمم چون گذرانی با آه؟
حالیا! تا چِه شود، میگذرانم روزی
شوخی آموختی از غمزه وُ مستی از چَشم
زین رفیقان که تو داری، بِه از این آموزی
بنشین گوشهای ای شمع! یِک امشَب که مرا
خانه روشن شده است از رُخِ بزم افروزی
تا چو (مسعود) دَم از شمعِ جمالت زدهام
نیست در گفتهی ما هیچ سخن، بیسوزی
✍"خواجه مسعود قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #هرچه_بادا_باد
یِک شَبی را با غمِ عشقِ تو، سر خواهیم کرد
هرچِه بادا باد، آن شَب را، سحر خواهیم کرد
پیشِ چشمِ ناوک اندازت بِه صد عجز وُ نیاز
از دِل وُ جان دیده وُ دِل را، سپر خواهیم کرد
گر زِ لطفِ خویش کم کردی، ولی ما در عوض
بیشتر اخلاصِ خویش، از پیشتر خواهیم کرد
یِک شَبی خوانی اگر ما را بِه سویِ خویشتن
طیّ این ره را بِه جایِ پا، زِ سر خواهیم کرد
گر بِه وصف آریم یِکدم از دهانت شِکوهای
تا دِلت تنگی نگیرد، مختصر خواهیم کرد
هرچِه می آید بِه دست ای دِل اگر بخشی بِه عِشق
می نپندارم کز این سودا، ضرر خواهیم کرد
بس که شیرین می نگارد وصفِ آن شیرین دهن
کِلکِ (منشی) بعد از این، از نیشکر خواهیم کرد.
✍"محمود منشی کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #استغنای_من
بسته استغنای من ، در بند عزلت پای من
پای من شد بستهی زنجیر استغنای من
بی نیازم کرده از حلق جهان ، طبع بلند
زآن سبب پیجیده اندر دامن من پای من
آز را در دیده خاک افشانده و سیمرغ وار
جسته بر قاف قناعت ، آشیان عنقای من
شاخهی کج نیستم، تا سر فرو آرم به خلق
سرو آزادم ، نیاید کژی از بالای من
مام من آزادهام زاده است و جز آزادگی
بر پسر ننهاده میراث دگر، بابای من
دست خود را شستهام ، ز آلایش آز و نیاز
بی نیازی، گرد آز افشانده، از سیمای من.
✍"محمود منشی کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #یا_محمد
به طرزی آدم از جبریل هم اینبار زد بالا
محمد شد عیار و آدم از معیار زد بالا
عیان شد گوشهی چشم خدا چون مصطفی آمد
خدا با ذوق آن شب پرده را بسیار زد بالا
خدا فرمود أنالآدم همین که مصطفی را دید
تعجب کرد منصور و سرش از دار زد بالا
عرق از صورت پیغمبر ما بر زمین افتاد
تمام دشت شاخه گل شد و از خار زد بالا
شعاع نور را تا قبل ازین در چهره مخفی داشت
محمد، مصطفی شد نور از دستار زد بالا
خدا گرچه پیمبر را دوتا رکعت به زیر آورد
ولی قد بنا یک لحظه از معمار زد بالا
در آن شب بارها حرف علی و بچه هایش شد
امامت از نبوت بعد از این دیدار زد بالا
علی تا قبل ازین با هر پیمبر بود در پنهان
علی جلوه نمود اینگونه یار از یار زد بالا
همین شد که برای گفتن تبریک با حیدر
از امشب آستین ها را در و دیوار زد بالا
همین شد که میان خانهی نورُ علیٰ نوری
به جای نور، از آن خانه روزی نار زد بالا
✍مهدی رحیمی (زمستان)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh