🔹نام شعر: #من_کهام؟...
من کهام؟ دور زِ تو، سوختهی بد روزی
دِل پریشان شده، سینه بِه بلا اندوزی
گفتهای روز غَمم چون گذرانی با آه؟
حالیا! تا چِه شود، میگذرانم روزی
شوخی آموختی از غمزه وُ مستی از چَشم
زین رفیقان که تو داری، بِه از این آموزی
بنشین گوشهای ای شمع! یِک امشَب که مرا
خانه روشن شده است از رُخِ بزم افروزی
تا چو (مسعود) دَم از شمعِ جمالت زدهام
نیست در گفتهی ما هیچ سخن، بیسوزی
✍"خواجه مسعود قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #هرچه_بادا_باد
یِک شَبی را با غمِ عشقِ تو، سر خواهیم کرد
هرچِه بادا باد، آن شَب را، سحر خواهیم کرد
پیشِ چشمِ ناوک اندازت بِه صد عجز وُ نیاز
از دِل وُ جان دیده وُ دِل را، سپر خواهیم کرد
گر زِ لطفِ خویش کم کردی، ولی ما در عوض
بیشتر اخلاصِ خویش، از پیشتر خواهیم کرد
یِک شَبی خوانی اگر ما را بِه سویِ خویشتن
طیّ این ره را بِه جایِ پا، زِ سر خواهیم کرد
گر بِه وصف آریم یِکدم از دهانت شِکوهای
تا دِلت تنگی نگیرد، مختصر خواهیم کرد
هرچِه می آید بِه دست ای دِل اگر بخشی بِه عِشق
می نپندارم کز این سودا، ضرر خواهیم کرد
بس که شیرین می نگارد وصفِ آن شیرین دهن
کِلکِ (منشی) بعد از این، از نیشکر خواهیم کرد.
✍"محمود منشی کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #استغنای_من
بسته استغنای من ، در بند عزلت پای من
پای من شد بستهی زنجیر استغنای من
بی نیازم کرده از حلق جهان ، طبع بلند
زآن سبب پیجیده اندر دامن من پای من
آز را در دیده خاک افشانده و سیمرغ وار
جسته بر قاف قناعت ، آشیان عنقای من
شاخهی کج نیستم، تا سر فرو آرم به خلق
سرو آزادم ، نیاید کژی از بالای من
مام من آزادهام زاده است و جز آزادگی
بر پسر ننهاده میراث دگر، بابای من
دست خود را شستهام ، ز آلایش آز و نیاز
بی نیازی، گرد آز افشانده، از سیمای من.
✍"محمود منشی کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #یا_محمد
به طرزی آدم از جبریل هم اینبار زد بالا
محمد شد عیار و آدم از معیار زد بالا
عیان شد گوشهی چشم خدا چون مصطفی آمد
خدا با ذوق آن شب پرده را بسیار زد بالا
خدا فرمود أنالآدم همین که مصطفی را دید
تعجب کرد منصور و سرش از دار زد بالا
عرق از صورت پیغمبر ما بر زمین افتاد
تمام دشت شاخه گل شد و از خار زد بالا
شعاع نور را تا قبل ازین در چهره مخفی داشت
محمد، مصطفی شد نور از دستار زد بالا
خدا گرچه پیمبر را دوتا رکعت به زیر آورد
ولی قد بنا یک لحظه از معمار زد بالا
در آن شب بارها حرف علی و بچه هایش شد
امامت از نبوت بعد از این دیدار زد بالا
علی تا قبل ازین با هر پیمبر بود در پنهان
علی جلوه نمود اینگونه یار از یار زد بالا
همین شد که برای گفتن تبریک با حیدر
از امشب آستین ها را در و دیوار زد بالا
همین شد که میان خانهی نورُ علیٰ نوری
به جای نور، از آن خانه روزی نار زد بالا
✍مهدی رحیمی (زمستان)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #در_مدح_امام_رضا_(ع)
این نسخه را بر بال یک پروانه بنویسید
دارو؟ نه! در این برگه داروخانه بنویسید
مشهد- حرم یک عمر پشت پنجره فولاد
جای مُسکّن هم برایم دانه بنویسید
این بغضها جای خودش آقا برای من
اشک روان تا ناودان چانه بنویسید
روزی دو ساعت آه، پشت پنجره فولاد
لطفاً برای گریه هایم شانه بنویسید
نامم درون لیست باشد هرچه که باشد
زائر اگر که نیستم دیوانه بنویسید
«اینجاست داروخانهی تضمینی عالم»
این جمله را بالای سقاخانه بنویسید
هر روز اگر امکان ندارد لااقل آقا...!
توفیق این درگاه را ماهانه بنویسید
تا مستی از حد بگذرد در مجلس مستان
این شعر را روی لب پیمانه بنویسید.
✍مهدی رحیمی (زمستان)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #مصباح_الهدىٰ
قاصد طبعم سحرگه با سُرور از در رسید
گوییا پیک وصال از جانب دلبر رسید
از در آمد با بسی وجد و نشاط و انبساط
کز طفیلش شام هجر و رنج و محنت سر رسید
مژده بر من داد کای افسردهی خاموش دل!
خیز کز چرخ شرف، ماه فلک_افسر رسید
تا به کی؟ باشی خموش ای عاشق شوریده حال!
شمع دانش برفروزان، شاه دانشور رسید
بزمی آرا «سوم شعبان» فرا آمد به ناز
همچنان کبک دری با صد خرام از در رسید
جستم ازجا بر گرفتم خامهی عرفان به کف
تا مرا این مژده از طبع گهرپَرور رسید
نور عرفان سر زد از شرقِ خِرد خورشیدسان
همچنان خورشیدِ عالمتاب کز خاور رسید
زآنکه میلاد شهی باشد که شاهان جهان
هر یکی بر درگهش چون چاکر و نوکر رسید
مولد مسعود شاهنشاه احرار جهان
مظهر يزدان، حسين آن بَضعهی حيدر رسيد
شد برون از بحر هستی گوهر شهوار عشق
كز وجودش قدر و عزت بر دُر و گوهر رسيد
سُنبل گیسوی او بازار عنبر را شکست
نافه خشکید آن زمان کآن طرفه مُشکِ تر رسید
چون علی درياى گوهر بود و زهرايش صدف
گوهری اينسان، به گنج علم و دين زيور رسيد
شد کمان از فرط حسرت، سَرو مُلک کاشمر
مژدهی آن قامت رعنا چو بر کِشمَر رسید
آبروی گل، سراسر ریخت نزد باغبان
تا که خندان در گلستان آن گل احمر رسید
شمس برج دين و دانش ، شمع بزم معرفت
گشت «مصباح الهدىٰ» با چهرهی انور رسيد
ماهِ کیهان حقیقت، پرتو افکن شد به دهر
آری آری نور حق، از مَطلع داور رسید
از سپهر معدلت، وز آسمان مُلک دین
از فروغ لایزالی، پرفروغ اختر رسید
بر نجات مَردم از جهل و فساد و انحراف
كشتی بحر هدايت با بسی لنگر رسيد
از ميان بحر آزادى و اقيانوس عدل
ناخدا يعنی خدا با چهرهی ديگر رسيد
باغبان گلشن دين، آبيار باغ عشق
بر نهال شرع احمد، مُثمِر و مُثمَر رسيد
شاهد بزم امامت، ساقی جام مراد
بر خماران طريقت، با می و ساغر رسيد
خادما آتش فروزان! عود در مجمر بریز
کاندرین میخانه، پور ساقی کوثر رسید
رهبر آزادگان و سَرور سردادگان
لشكر اسلام را سالار و سرلشكر رسيد
مُجری فرمان يزدان، عاملِ اَعمال حق
حاكم احكام قرآن، سبط پيغمبر رسيد
مکتب یزدانشناسی، رونق از عِلمَش گرفت
کز صباوت بر همه اَعلام دین، رهبر رسید
از ضمير عشق او جز حق كسی آگاه نيست
آنقدر دانم ضمير عشق را مُضمر رسيد
تا كه بر قنداقهاش ساييد فُطرس بال و پر
سرخط آزادیاش از درگه داور رسيد
فاش گويم راست گويم در ميان خاكيان
پور آدم، ليک ز افواج مَلک برتر رسيد
مِدحت ثاراللَّهی تنها بوَد در شأن وی
خونبهاى دين و خونِ خالق اكبر رسيد
افتخار اهلبيتِ مصطفیٰ فخرالامم
آبروى شيعه و اسلام را مفخر رسيد
بهر قلع ظالمان و دفع استبدادیان
قاضی عادل بیامد، مُجری کیفر رسید
آسمان، گویی چراغانی بوَد از اختران
مجلسآرایی كند مَه، كآن مَهِ انور رسيد
سومين خورشيد رخشانِ امامت شد عيان
بر سپهر دين چنين خورشيدِ روشنگر رسيد
روز جشن و شادمانی، گاهِ عيش است و صفا
چون صفابخش زمان، شاه همايونفر رسيد
هست چون در ساغر ما بادهی عشق حسين
بانگ نوشانوشِ ما بر گنبد اخضر رسيد
شاد زی ای شیعه! کز لطف خداوند کریم
ناسخ ادیان ناقص، ناقض کافر رسید
دانی ای دل! کیست این مولود با عزّ و شرف؟
پور حیدر، آن مهین سلطان اژدر در رسید
حامی بیچارگان و منجی درماندگان
سرپرست کِهتران بر مِهتران مِهتر رسید
ماحصل، آن خسرو ظالِمكُش و مظلومكيش
بهر دفع ظلم و كين، مظلوم را ياور رسيد
(شمس قم) ديگر چه غم باشد تورا كز لطف حق
كاينچنين طبع رسا و شعر چون شِکّر رسيد.
✍شادروان سيد عليرضا شمس قمی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #چنین_باید
دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید
بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید
دِل را در و دیوارش، از عِشق و جنون بودهاست
خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید
نازم بِه غَمش کز دِل، یکباره برآوردم
از خانه برونم کرد، همخانه چنین باید
جایی چو سمندر گرم، در آتشِ دِل کردم
از شعله برآرم پَر، پروانه چنین باید
زاهد میِ عقل افزا، از طاقِ دِل افکنده
از سبحه بِه زنجیر است، دیوانه چنین باید
در دیده و دِل یادش، چیدهاست پریخانه
از کس چو کسی گردد، بیگانه چنین باید
مِی خورده نگه در چَشم، از سِیرِ سراپایش
از جلوه بِه رقص آید، مستانه چنین باید
جایی که شد آتش سبز، در خاک بوَد اشکم
آبش زِ فراموشیاست، این دانه چنین باید
رامِ دگری گشته، رَم کرده دِلم (درکی)!
جز من بِه همه خوب است، بیگانه چنین باید.
✍"ملا محمّدامین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #دنیا_تنگ_است
غنچه دِلتنگ نشسته است که دنیا تنگ است
ماه بر بامِ سرا رفته که اینجا تنگ است
عیشِ عالَم چو قبایِ تنِ بیمار بوَد
اگر امروز فراخ است، بِه فردا تنگ است
خوان زِ اندازه برون نعمتِ روزی دارد
سفره با این همه وسعت، زِ چِه بر ما تنگ است؟
سبزِ این باغ گرفتهاست کران تا بِه کران
طرفه گشتیاست که بر دیده، تماشا تنگ است
رنجِ دنیاست که سر در پیِ راحت دارد
عیشِ نوکیسه چو کفشیاست که بر پا تنگ است
پود در کارگهِ خلق بِه مشرب ندهند
تار شو تار که اینجا رهِ سودا تنگ است
رسته در چشمِ فلک مویِ زیاد از آهم
بس که از نالهی من عالمِ بالا تنگ است
ظرفِ یِک ذرّه ستم نیست گمانْ حوصله را
کشتیام گرچِه حباباست بِه دریا تنگ است
بس که مَردم زِ فزونی بِه کمی رو دارند
چشم بر مردمک از دیدهی بینا تنگ است
درخورِ سوزشِ ما عالم دیگر باید
چِه کند شهر بِه دیوانه، که صحرا تنگ است
پی بِه سرچشمهر قسمت نتوان (درْکی) بُرد
عالمِ جهل، فراخ وُ دلِ دانا تنگ است.
✍"ملا محمّد امین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #سرگشته_ی_اشک
مژه سرگشتهی اشک است که خوابم نبَرَد
بستهام ریشه بِه گرداب که آبم نبَرَد
کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینهام، آبم نبَرَد
عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد
دردِ دِل بِه که به خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه جوابم نبَرَد
سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، میخواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد
گُلِ معنی دمد از غنچهی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.
✍"ملا محمّدامین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #ای_با_من_و_پنهان_چو_دل
مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سرِ آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك دردِ ماندگار! بلایت به جان من
می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان من
خاكستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #سایه
نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #جرم_این_است...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را میشکسته اند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد، در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
✍- احمد شاملو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh