🔹نام شعر: #مصباح_الهدىٰ
قاصد طبعم سحرگه با سُرور از در رسید
گوییا پیک وصال از جانب دلبر رسید
از در آمد با بسی وجد و نشاط و انبساط
کز طفیلش شام هجر و رنج و محنت سر رسید
مژده بر من داد کای افسردهی خاموش دل!
خیز کز چرخ شرف، ماه فلک_افسر رسید
تا به کی؟ باشی خموش ای عاشق شوریده حال!
شمع دانش برفروزان، شاه دانشور رسید
بزمی آرا «سوم شعبان» فرا آمد به ناز
همچنان کبک دری با صد خرام از در رسید
جستم ازجا بر گرفتم خامهی عرفان به کف
تا مرا این مژده از طبع گهرپَرور رسید
نور عرفان سر زد از شرقِ خِرد خورشیدسان
همچنان خورشیدِ عالمتاب کز خاور رسید
زآنکه میلاد شهی باشد که شاهان جهان
هر یکی بر درگهش چون چاکر و نوکر رسید
مولد مسعود شاهنشاه احرار جهان
مظهر يزدان، حسين آن بَضعهی حيدر رسيد
شد برون از بحر هستی گوهر شهوار عشق
كز وجودش قدر و عزت بر دُر و گوهر رسيد
سُنبل گیسوی او بازار عنبر را شکست
نافه خشکید آن زمان کآن طرفه مُشکِ تر رسید
چون علی درياى گوهر بود و زهرايش صدف
گوهری اينسان، به گنج علم و دين زيور رسيد
شد کمان از فرط حسرت، سَرو مُلک کاشمر
مژدهی آن قامت رعنا چو بر کِشمَر رسید
آبروی گل، سراسر ریخت نزد باغبان
تا که خندان در گلستان آن گل احمر رسید
شمس برج دين و دانش ، شمع بزم معرفت
گشت «مصباح الهدىٰ» با چهرهی انور رسيد
ماهِ کیهان حقیقت، پرتو افکن شد به دهر
آری آری نور حق، از مَطلع داور رسید
از سپهر معدلت، وز آسمان مُلک دین
از فروغ لایزالی، پرفروغ اختر رسید
بر نجات مَردم از جهل و فساد و انحراف
كشتی بحر هدايت با بسی لنگر رسيد
از ميان بحر آزادى و اقيانوس عدل
ناخدا يعنی خدا با چهرهی ديگر رسيد
باغبان گلشن دين، آبيار باغ عشق
بر نهال شرع احمد، مُثمِر و مُثمَر رسيد
شاهد بزم امامت، ساقی جام مراد
بر خماران طريقت، با می و ساغر رسيد
خادما آتش فروزان! عود در مجمر بریز
کاندرین میخانه، پور ساقی کوثر رسید
رهبر آزادگان و سَرور سردادگان
لشكر اسلام را سالار و سرلشكر رسيد
مُجری فرمان يزدان، عاملِ اَعمال حق
حاكم احكام قرآن، سبط پيغمبر رسيد
مکتب یزدانشناسی، رونق از عِلمَش گرفت
کز صباوت بر همه اَعلام دین، رهبر رسید
از ضمير عشق او جز حق كسی آگاه نيست
آنقدر دانم ضمير عشق را مُضمر رسيد
تا كه بر قنداقهاش ساييد فُطرس بال و پر
سرخط آزادیاش از درگه داور رسيد
فاش گويم راست گويم در ميان خاكيان
پور آدم، ليک ز افواج مَلک برتر رسيد
مِدحت ثاراللَّهی تنها بوَد در شأن وی
خونبهاى دين و خونِ خالق اكبر رسيد
افتخار اهلبيتِ مصطفیٰ فخرالامم
آبروى شيعه و اسلام را مفخر رسيد
بهر قلع ظالمان و دفع استبدادیان
قاضی عادل بیامد، مُجری کیفر رسید
آسمان، گویی چراغانی بوَد از اختران
مجلسآرایی كند مَه، كآن مَهِ انور رسيد
سومين خورشيد رخشانِ امامت شد عيان
بر سپهر دين چنين خورشيدِ روشنگر رسيد
روز جشن و شادمانی، گاهِ عيش است و صفا
چون صفابخش زمان، شاه همايونفر رسيد
هست چون در ساغر ما بادهی عشق حسين
بانگ نوشانوشِ ما بر گنبد اخضر رسيد
شاد زی ای شیعه! کز لطف خداوند کریم
ناسخ ادیان ناقص، ناقض کافر رسید
دانی ای دل! کیست این مولود با عزّ و شرف؟
پور حیدر، آن مهین سلطان اژدر در رسید
حامی بیچارگان و منجی درماندگان
سرپرست کِهتران بر مِهتران مِهتر رسید
ماحصل، آن خسرو ظالِمكُش و مظلومكيش
بهر دفع ظلم و كين، مظلوم را ياور رسيد
(شمس قم) ديگر چه غم باشد تورا كز لطف حق
كاينچنين طبع رسا و شعر چون شِکّر رسيد.
✍شادروان سيد عليرضا شمس قمی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #چنین_باید
دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید
بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید
دِل را در و دیوارش، از عِشق و جنون بودهاست
خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید
نازم بِه غَمش کز دِل، یکباره برآوردم
از خانه برونم کرد، همخانه چنین باید
جایی چو سمندر گرم، در آتشِ دِل کردم
از شعله برآرم پَر، پروانه چنین باید
زاهد میِ عقل افزا، از طاقِ دِل افکنده
از سبحه بِه زنجیر است، دیوانه چنین باید
در دیده و دِل یادش، چیدهاست پریخانه
از کس چو کسی گردد، بیگانه چنین باید
مِی خورده نگه در چَشم، از سِیرِ سراپایش
از جلوه بِه رقص آید، مستانه چنین باید
جایی که شد آتش سبز، در خاک بوَد اشکم
آبش زِ فراموشیاست، این دانه چنین باید
رامِ دگری گشته، رَم کرده دِلم (درکی)!
جز من بِه همه خوب است، بیگانه چنین باید.
✍"ملا محمّدامین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #دنیا_تنگ_است
غنچه دِلتنگ نشسته است که دنیا تنگ است
ماه بر بامِ سرا رفته که اینجا تنگ است
عیشِ عالَم چو قبایِ تنِ بیمار بوَد
اگر امروز فراخ است، بِه فردا تنگ است
خوان زِ اندازه برون نعمتِ روزی دارد
سفره با این همه وسعت، زِ چِه بر ما تنگ است؟
سبزِ این باغ گرفتهاست کران تا بِه کران
طرفه گشتیاست که بر دیده، تماشا تنگ است
رنجِ دنیاست که سر در پیِ راحت دارد
عیشِ نوکیسه چو کفشیاست که بر پا تنگ است
پود در کارگهِ خلق بِه مشرب ندهند
تار شو تار که اینجا رهِ سودا تنگ است
رسته در چشمِ فلک مویِ زیاد از آهم
بس که از نالهی من عالمِ بالا تنگ است
ظرفِ یِک ذرّه ستم نیست گمانْ حوصله را
کشتیام گرچِه حباباست بِه دریا تنگ است
بس که مَردم زِ فزونی بِه کمی رو دارند
چشم بر مردمک از دیدهی بینا تنگ است
درخورِ سوزشِ ما عالم دیگر باید
چِه کند شهر بِه دیوانه، که صحرا تنگ است
پی بِه سرچشمهر قسمت نتوان (درْکی) بُرد
عالمِ جهل، فراخ وُ دلِ دانا تنگ است.
✍"ملا محمّد امین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #سرگشته_ی_اشک
مژه سرگشتهی اشک است که خوابم نبَرَد
بستهام ریشه بِه گرداب که آبم نبَرَد
کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینهام، آبم نبَرَد
عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد
دردِ دِل بِه که به خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه جوابم نبَرَد
سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، میخواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد
گُلِ معنی دمد از غنچهی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.
✍"ملا محمّدامین درکی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #ای_با_من_و_پنهان_چو_دل
مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سرِ آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك دردِ ماندگار! بلایت به جان من
می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان من
خاكستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #سایه
نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #جرم_این_است...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را میشکسته اند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد، در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
✍- احمد شاملو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #هَیْهَاتَ_مِنَّا_الذِّلَّة
چرا چرا که فقط دَم زنیم، از غم تو ؟
که درسهای بزرگیست در مُحرّم تو
ولی چو درک نکردیم انقلاب تو را...
دریغ و درد که هی دم زدیم از غم تو
مُحرّمِ تو نه تنها غم است و شیون و آه
که حک شدهست شعار تو روی پرچم تو
تو درس «عزت و آزادگی» به ما دادی
به خون خویش، که پنهان شده به ماتم تو
تو پاسدار بزرگ جهان اسلامی
که دین شد احیا با نهضت مکرّم تو
تو ایستادی چون کوه در مقابل ظلم
شنیدهایم اگرچه ز قامت خم تو
تو خم نگشتی و اِستاده بودهای چون سرو
که سرفراز برفتی! ؛ بهروح اکرم تو...
تو را ضعیف سرودند شاعران بهخطا
چرا نگفتند از اقتدار محکم تو ؟
بدا به حال کسی که فقط غمت را دید
که اینچنین میگوید وی از مُحرّم تو :
«به رغم مدعیانی که منع گریه کنند،
نشستهایم سر سفرهی فراهم تو»
چه سفرهای که فقط بوی قیمهاش عالیست
وگرنه نیست در آن قصهی مُسلّم تو
تو جان، نثار نکردی برای گریهکنان
که دم زنند فقط از غم دمادم تو
تمام علقمه تسلیم اختیار تو بود
که کار دریا را میکند فقط دم تو
به تشنهکامی تو میکند اشاره کسی
که قطرهای نچشیده ز بحر اعظم تو
چنانکه علقمه و بحرها شود تجمیع
نمیشوند یکی قطره در بَرِ یَم تو
تویی تو قلزم فیض و غمامهی رحمت
که پی نبرده جهانی ز جهل، از نَم تو
تو تشنهکام نبودی که بودهای سیراب
خوشا کسی که لبش تر شود به زمزم تو
اگر ارادهی تو ، بود تا بنوشی آب...
فرات، خود میآمد به خیرمَقدم تو
قرار بود که (ساقیِ) دشت کرببلا
نشان دهد ادبش را به اهلِ عالَم تو
وگرنه خیل شغالان فرار میکردند
به علقمه ز هَراس از نبرد ضیغم تو
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #تکه_چوب
ساکت شدی هیچکی درونت رو نمیفهمه
ذهن خودت هم چند و چونت رو نمیفهمه
مثل خدا با درد تنهاییت خو کردی
پیغمبرت حتی زبونت رو نمیفهمه
تو تختجمشیدی یه غول لخت که هیچکی
درد نبود سرستونت رو نمیفهمه
تو بیدی نیستی که با این بادا... «این بادا»؟!
این باد سرگردون جنونت رو نمیفهمه
وقتی تشنج میکنی حتی خدای بم
پسلرزههای واژگونت رو نمیفهمه
اما تو گرگ باد و باروندیدهای هر چند
یعقوب هم دیگه نشونت رو نمیفهمه
برگرد خونه استراحت کن تو بیماری
تهران که قرصای گرونت رو نمیفهمه
مثل خروس بیمحل و غرغرویی که
نصف شبی هیچکی اذونت رو نمیفهمه
محکومِ بودن با توام مثل کلاغی که
راه فرار از آسمونت رو نمیفهمه
✍- سمیرا فرقانی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #تقدیر
سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی
آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی
طبعیست مشوّشتر، از باد خزان در من
وز باد گرو برده، در بیسروسامانی
از یاد زمان رفته، آن قلعهی متروکم
تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی
کورم من و سوتم من، پروردهی لوتم من
روح برهوتم من، عریان و بیابانی
تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم
زندانی و زندانم، زندانم و زندانی
فرق است میان من وین زاهدک پر فن
پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی
من باد بیابانم، خاشاک میافشانم
در دشت و نمیدانم در باغ گلافشانی
سرگشتگیام چون دید، چون حوصلهام سنجید
میراث به من بخشید، آوارهی یمگانی
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریدهرنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و صغیان بود
و راهها ادامهی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر
به هیچ چیز
نیندیشید...
✍- فروغ فزخزاد -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
زینگونهام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشتهی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh