eitaa logo
شعرنوش
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹نام شعر: دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید دِل را در و دیوارش، از عِشق و جنون بوده‌‌است خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید نازم بِه‌ غَمش کز دِل، یکباره برآوردم از خانه برونم کرد، همخانه چنین باید جایی چو سمندر گرم، در آتشِ دِل کردم از شعله برآرم پَر، پروانه چنین باید زاهد میِ عقل‌ افزا، از طاقِ دِل افکنده از سبحه بِه‌ زنجیر است، دیوانه چنین باید در دیده و دِل یادش، چیده‌‌است پریخانه از کس چو کسی گردد، بیگانه چنین باید مِی خورده نگه در چَشم، از سِیرِ سراپایش از جلوه بِه‌ رقص آید، مستانه چنین باید جایی که شد آتش سبز، در خاک بوَد اشکم آبش زِ فراموشی‌‌است، این دانه چنین باید رامِ دگری گشته، رَم‌ کرده دِلم (درکی)! جز من بِه‌ همه خوب است، بیگانه چنین باید. ✍"ملا محمّدامین درکی قمی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: غنچه دِلتنگ نشسته‌ است که دنیا تنگ است ماه بر بامِ سرا رفته که اینجا تنگ است عیشِ عالَم چو قبایِ تنِ بیمار بوَد اگر امروز فراخ‌ است، بِه فردا تنگ است خوان زِ اندازه برون نعمتِ روزی دارد سفره با این‌ همه وسعت، زِ چِه بر ما تنگ است؟ سبزِ این باغ گرفته‌‌است کران تا بِه کران طرفه گشتی‌‌است که بر دیده، تماشا تنگ است رنجِ دنیاست که سر در پیِ راحت دارد عیشِ نوکیسه چو کفشی‌‌است که بر پا تنگ است پود در کارگهِ خلق بِه مشرب ندهند تار شو تار که اینجا رهِ سودا تنگ است رسته در چشمِ فلک مویِ زیاد از آهم بس که از ناله‌ی من عالمِ بالا تنگ است ظرفِ یِک‌ ذرّه ستم نیست گمانْ حوصله را کشتی‌‌ام گرچِه حباب‌است بِه دریا تنگ است بس‌ که مَردم زِ فزونی بِه کمی رو دارند چشم بر مردمک از دیده‌ی بینا تنگ است درخورِ سوزشِ ما عالم دیگر باید چِه کند شهر بِه دیوانه، که صحرا تنگ است پی بِه سرچشمه‌ر قسمت نتوان (درْکی) بُرد عالمِ جهل، فراخ وُ دلِ دانا تنگ است. ✍"ملا محمّد امین درکی قمی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: مژه سرگشته‌ی اشک است که خوابم نبَرَد بسته‌‌ام ریشه بِه‌ گرداب که آبم نبَرَد کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست عکسِ افتاده در آیینه‌‌ام، آبم نبَرَد عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد دردِ دِل بِه که به‌ خود گویم وُ از خود شنوم آن سؤالم که کسی ره بِه‌ جوابم نبَرَد سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، می‌‌خواهم نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد گُلِ معنی دمد از غنچه‌ی لفظم (درکی)! غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد. ✍"ملا محمّدامین درکی قمی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من كوبی زمین من به سرِ آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم یك دردِ ماندگار! بلایت به جان من می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را از هرم خود گداخته زیر زبان من تشخیص درد من به دل خود حواله كن آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را تا خون بدل به باده شود در رگان من گفتی غریب شهر منی این چه غربت است كاین شهر از تو می شنود داستان من خاكستری است شهر من آری و من در آن آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این با تو شود تمام جهان اصفهان من ✍- حسین منزوی - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان آه که می زند برون از سر و سینه موج خون من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟ کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان... ✍- هوشنگ ابتهاج - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: ... در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می‌شکسته اند من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام. ... در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد، در زنجیر ... در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش - من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست ... جرم این است ! جرم این است ! ✍- احمد شاملو - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: چرا چرا که فقط دَم زنیم، از غم تو ؟ که درس‌های بزرگی‌ست در مُحرّم تو ولی چو درک نکردیم انقلاب تو را... دریغ و درد که هی دم زدیم از غم تو مُحرّمِ تو نه تنها غم است و شیون و آه که حک شده‌ست شعار تو روی پرچم تو تو درس «عزت و آزادگی» به ما دادی به خون خویش، که پنهان شده به ماتم تو تو پاسدار بزرگ جهان اسلامی که دین شد احیا با نهضت مکرّم تو تو ایستادی چون کوه در مقابل ظلم شنیده‌ایم اگرچه ز قامت خم تو تو خم نگشتی و اِستاده بوده‌ای چون سرو که سرفراز برفتی! ؛ به‌روح اکرم تو... تو را ضعیف سرودند شاعران به‌خطا چرا نگفتند از اقتدار محکم تو ؟ بدا به حال کسی که فقط غمت را دید که این‌چنین می‌گوید وی از مُحرّم تو : «به رغم مدعیانی که منع گریه کنند، نشسته‌ایم سر سفره‌ی فراهم تو» چه سفره‌ای که فقط بوی قیمه‌اش عالی‌ست وگرنه نیست در آن قصه‌ی مُسلّم تو تو جان، نثار نکردی برای گریه‌کنان که دم زنند فقط از غم دمادم تو تمام علقمه تسلیم اختیار تو بود که کار دریا را می‌کند فقط دم تو به تشنه‌کامی تو می‌کند اشاره کسی که قطره‌ای نچشیده ز بحر اعظم تو چنانکه علقمه و بحرها شود تجمیع نمی‌شوند یکی قطره در بَرِ یَم تو تویی تو قلزم فیض و غمامه‌ی رحمت که پی نبرده جهانی ز جهل، از نَم تو تو تشنه‌کام نبودی که بوده‌ای سیراب خوشا کسی که لبش تر شود به زمزم تو اگر اراده‌ی تو ، بود تا بنوشی آب... فرات، خود می‌آمد به خیرمَقدم تو قرار بود که (ساقیِ) دشت کرببلا نشان دهد ادبش را به اهلِ عالَم تو وگرنه خیل شغالان فرار می‌کردند به علقمه ز هَراس از نبرد ضیغم تو ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: ساکت شدی هیچکی درونت رو نمی‌فهمه ذهن خودت هم چند و چونت رو نمی‌فهمه مثل خدا با درد تنهاییت خو کردی پیغمبرت حتی زبونت رو نمی‌فهمه تو تخت‌جمشیدی یه غول لخت که هیچکی درد نبود سرستونت رو نمی‌فهمه تو بیدی نیستی که با این بادا... «این بادا»؟! این باد سرگردون جنونت رو نمی‌فهمه وقتی تشنج می‌کنی حتی خدای بم پس‌لرزه‌های واژگونت رو نمی‌فهمه اما تو گرگ باد و بارون‌دیده‌ای هر چند یعقوب هم دیگه نشونت رو نمی‌فهمه برگرد خونه استراحت کن تو بیماری تهران که قرصای گرونت رو نمی‌فهمه مثل خروس بی‌محل و غرغرویی که نصف شبی هیچکی اذونت رو نمی‌فهمه محکومِ بودن با توام مثل کلاغی که راه فرار از آسمونت رو نمی‌فهمه ✍- سمیرا فرقانی - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی طبعی‌ست مشوّش‌تر، از باد خزان در من وز باد گرو برده، در بی‌سروسامانی از یاد زمان رفته، آن قلعه‌ی متروکم تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی کورم من و سوتم من، پرورده‌ی لوتم من روح برهوتم من، عریان و بیابانی تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم زندانی و زندانم، زندانم و زندانی فرق است میان من وین زاهدک پر فن پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی من باد بیابانم، خاشاک می‌افشانم در دشت و نمی‌دانم در باغ گل‌افشانی سرگشتگی‌ام چون دید، چون حوصله‌ام سنجید میراث به من بخشید، آواره‌ی یمگانی ✍- حسین منزوی - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره‌های پریده‌رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و صغیان بود و راه‌ها ادامه‌ی خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به هیچ چیز نیندیشید... ✍- فروغ فزخزاد - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
زینگونه‌ام که در غمِ غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گمگشته‌ی دیار محبت کجا رود؟ نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست ✍- هوشنگ ابتهاج - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی خورشید که سرچشمهٔ زیبایی و نور است از میکدهٔ چشم تو آموخته مستی تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی از چار طرف محو تماشای تو هستند هفتاد و دو آیینهٔ توحیدپرستی وا کرد درِ مسجدالاقصای یقین را تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک تا خون شدن حنجره از پا ننشستی ای کاش که گل‌های عطشناک نبینند در دیدهٔ خود خار غمی را که شکستی یک گوشهٔ چشم تو مرا از دو جهان بس ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی ✍محمدجواد غفورزاده 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️@shernosh