🔹نام شعر: #سایه
نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #جرم_این_است...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را میشکسته اند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
...
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد، در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
✍- احمد شاملو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #هَیْهَاتَ_مِنَّا_الذِّلَّة
چرا چرا که فقط دَم زنیم، از غم تو ؟
که درسهای بزرگیست در مُحرّم تو
ولی چو درک نکردیم انقلاب تو را...
دریغ و درد که هی دم زدیم از غم تو
مُحرّمِ تو نه تنها غم است و شیون و آه
که حک شدهست شعار تو روی پرچم تو
تو درس «عزت و آزادگی» به ما دادی
به خون خویش، که پنهان شده به ماتم تو
تو پاسدار بزرگ جهان اسلامی
که دین شد احیا با نهضت مکرّم تو
تو ایستادی چون کوه در مقابل ظلم
شنیدهایم اگرچه ز قامت خم تو
تو خم نگشتی و اِستاده بودهای چون سرو
که سرفراز برفتی! ؛ بهروح اکرم تو...
تو را ضعیف سرودند شاعران بهخطا
چرا نگفتند از اقتدار محکم تو ؟
بدا به حال کسی که فقط غمت را دید
که اینچنین میگوید وی از مُحرّم تو :
«به رغم مدعیانی که منع گریه کنند،
نشستهایم سر سفرهی فراهم تو»
چه سفرهای که فقط بوی قیمهاش عالیست
وگرنه نیست در آن قصهی مُسلّم تو
تو جان، نثار نکردی برای گریهکنان
که دم زنند فقط از غم دمادم تو
تمام علقمه تسلیم اختیار تو بود
که کار دریا را میکند فقط دم تو
به تشنهکامی تو میکند اشاره کسی
که قطرهای نچشیده ز بحر اعظم تو
چنانکه علقمه و بحرها شود تجمیع
نمیشوند یکی قطره در بَرِ یَم تو
تویی تو قلزم فیض و غمامهی رحمت
که پی نبرده جهانی ز جهل، از نَم تو
تو تشنهکام نبودی که بودهای سیراب
خوشا کسی که لبش تر شود به زمزم تو
اگر ارادهی تو ، بود تا بنوشی آب...
فرات، خود میآمد به خیرمَقدم تو
قرار بود که (ساقیِ) دشت کرببلا
نشان دهد ادبش را به اهلِ عالَم تو
وگرنه خیل شغالان فرار میکردند
به علقمه ز هَراس از نبرد ضیغم تو
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #تکه_چوب
ساکت شدی هیچکی درونت رو نمیفهمه
ذهن خودت هم چند و چونت رو نمیفهمه
مثل خدا با درد تنهاییت خو کردی
پیغمبرت حتی زبونت رو نمیفهمه
تو تختجمشیدی یه غول لخت که هیچکی
درد نبود سرستونت رو نمیفهمه
تو بیدی نیستی که با این بادا... «این بادا»؟!
این باد سرگردون جنونت رو نمیفهمه
وقتی تشنج میکنی حتی خدای بم
پسلرزههای واژگونت رو نمیفهمه
اما تو گرگ باد و باروندیدهای هر چند
یعقوب هم دیگه نشونت رو نمیفهمه
برگرد خونه استراحت کن تو بیماری
تهران که قرصای گرونت رو نمیفهمه
مثل خروس بیمحل و غرغرویی که
نصف شبی هیچکی اذونت رو نمیفهمه
محکومِ بودن با توام مثل کلاغی که
راه فرار از آسمونت رو نمیفهمه
✍- سمیرا فرقانی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #تقدیر
سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی
آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی
طبعیست مشوّشتر، از باد خزان در من
وز باد گرو برده، در بیسروسامانی
از یاد زمان رفته، آن قلعهی متروکم
تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی
کورم من و سوتم من، پروردهی لوتم من
روح برهوتم من، عریان و بیابانی
تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم
زندانی و زندانم، زندانم و زندانی
فرق است میان من وین زاهدک پر فن
پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی
من باد بیابانم، خاشاک میافشانم
در دشت و نمیدانم در باغ گلافشانی
سرگشتگیام چون دید، چون حوصلهام سنجید
میراث به من بخشید، آوارهی یمگانی
✍- حسین منزوی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریدهرنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و صغیان بود
و راهها ادامهی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر
به هیچ چیز
نیندیشید...
✍- فروغ فزخزاد -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
زینگونهام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشتهی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
✍- هوشنگ ابتهاج -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #سر_چشمۀ_هستی
ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی
ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی
خورشید که سرچشمهٔ زیبایی و نور است
از میکدهٔ چشم تو آموخته مستی
تا جرعهای از عشق تو ریزند به جامش
هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی
از چار طرف محو تماشای تو هستند
هفتاد و دو آیینهٔ توحیدپرستی
وا کرد درِ مسجدالاقصای یقین را
تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی
تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک
تا خون شدن حنجره از پا ننشستی
ای کاش که گلهای عطشناک نبینند
در دیدهٔ خود خار غمی را که شکستی
یک گوشهٔ چشم تو مرا از دو جهان بس
ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی
✍محمدجواد غفورزاده
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️@shernosh
🔹نام شعر: #چه_فرقی_میکند؟
صدایت در نمیآید، کجا افتادهای بیجان؟
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان
غزالان جوان از غرشت دیگر نمیترسند،
دمت بازیچهی کفتارها شد، شیر بیدندان!
چه آمد بر سرت در شعلههای «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاکمان جز بوتهی حسرت نمیروید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟
نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشمانتظارت نیست در کنعان
به زندان میبرد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!
که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بیمعنیست،
چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟
دلم سرد است، چون منظومهای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت میزنم با لهجهی اجساد نیشابور،
نگاهت میکنم با چشمهای مردم کرمان
همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان
قفس میگفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم دادهای با قصهی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بیامان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!
✍- حامد ابراهیم پور -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
گفت تنها یا دلتنگ؟ گفتم چه فرقی داره؟ کاغذ گذاشت جلوم، گفت فرق داره، بنویس. نوشتم دلتنگ. گفت حالا بنویس وقتی دلتنگی، دلتنگ چی میشی. نوشتم دلتنگ آدمی که کنار تو بودم، اون آدم زنده که باکی نداشت به خبابان بره و به اولین عابر بگه من امروز بوسیدهشدم. گفت مگه بوسیدمت؟ گفتم حالا که گذشته رو فراموش کردیم بذار هرجور دلم میخواد به یاد بیارمش. خندید. گفت ولی نبوسیدمت. گفتم هنوز هر چیزی رو دوبار میگی که یادم نره. گفت ولی یادت میره. گفتم کاش تو رو یادم بره. نخندید.
گفت تنها چی؟ وقتی فکر میکنی تنهایی، تنهاییت چه شکلیه؟ بنویس. نوشتم یهبار سر خاک بابا دنبال یکی میگشتم گلهام رو نگه داره برم آب بیارم، هیشکی نبود. بعد فکر کردم اگه تو بودی، گلها رو میسپردم بهت. گفت هنوز تنها میری پیش بابات؟ گفتم آره، میبینی؟ تو هم گفتی تنها. گفت تو خودت میخوای تنها باشی؟ گفتم تنها بهتره از زخمی، تنها بهتره از ظالم. کاغذ رو برداشت. گفت چقدر بدی با خودت. گفتم من بدم، و این هیولا چیزیه که تو ازم ساختی.
داشت میرفت، خم شد من رو بوسید. گفت بیدار که بشی، این حرفا یادت نمیاد. گفتم بیدار که بشی، من رو یادت نمیاد. گفت یه حرف مهربون بزن که راحت برم. گفتم شب های کوه به ماه که نگاه میکنم یادم میاد تو قشنگتری. گفت ماه من رو یادت میاره؟ گفتم هرچی دستم بهش نرسه تو رو یادم میاره. بغلم کرد. برف شروع شد.
بیدار شدم و از پنجره به ماه نگاه کردم. برف اومدهبود، و ردپایی توی حیاط خونه بود که معلوم نبود یکنفر اومده یا رفته. اما رفته. کسی اینجا نمیاد. تنها تویی که هر روز میری، و من هر روز از دست میدمت، و هر روز به عبوس توی آینه میگم عیبی نداره، همهی بچهها که برفبازی نمیرن، بمون توی خونه و مشق بنویس.
همین.
✍️ #حمیدسلیمی
▫️ "آیا کسی هست یاد تو بیفتد و نامت را در خوابها بنویسد؟ یا مثل من گمنام مغمومی؟"
به زن، که از ماه زیباتر است، حتی اگر ترکت کند.
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
❄️ @shernosh
🔹نام متن: #هــیـــــس🤫
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
✍ لاادری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #واژه_ی_گلپوش
چراغ جلوه اگر شعله را به طور انداخت
خمیر سوخته را در دل تنور انداخت
به گوش گنگ، پیام سروش دخترکی است
که عصر جاهلیت، زنده توی گور انداخت
بیا که آینه هم از فریبکاران بود
چنین که جلوهی معکوس، در بلور انداخت
هبوط, واژهی گلپوش آبروداری است
هبوط چیست، مرا کردگار دور انداخت
شعاع حیرت خفاش، باغ بینایی است
هزار مرحله را، خاک راه کور انداخت
به بردباری آتشفشان شباهت داشت
کرامتی که مرا سوخت تا صبور انداخت
میان کودک امروز و طعم اسمارتیز
دقیقهای است که در کام شیخ حور انداخت
غزل شبیه به فانوس پیر دریایی است
که سمت گمشدگان ریسمان نور انداخت
برای صید نهنگی شبیه موبی دیک
نمیشود که به قایق نشست و تور انداخت
سحر حکایت دل با نسیم گفتن را
خدا به طالع بیدار یک سپور انداخت .
✍"علیرضا اطلاقی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh