eitaa logo
شعرنوش
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹نام شعر: ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی خورشید که سرچشمهٔ زیبایی و نور است از میکدهٔ چشم تو آموخته مستی تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی از چار طرف محو تماشای تو هستند هفتاد و دو آیینهٔ توحیدپرستی وا کرد درِ مسجدالاقصای یقین را تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک تا خون شدن حنجره از پا ننشستی ای کاش که گل‌های عطشناک نبینند در دیدهٔ خود خار غمی را که شکستی یک گوشهٔ چشم تو مرا از دو جهان بس ای گردش چشمان تو سرچشمهٔ هستی ✍محمدجواد غفورزاده 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️@shernosh
🔹نام شعر: ؟ صدایت در نمی‌آید، کجا افتاده‌ای بی‌جان؟ دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان غزالان جوان از غرشت دیگر نمی‌ترسند، دمت بازیچه‌ی کفتارها شد، شیر بی‌دندان! چه آمد بر سرت در شعله‌های «دوزخ اما سرد»؟ چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟ چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟ چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟ چرا از خاک‌مان جز بوته‌ی حسرت نمی‌روید؟ کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟ نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند! نیا بیرون! کسی چشم‌انتظارت نیست در کنعان به زندان می‌برد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛ که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟! که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟ که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟ به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بی‌معنی‌ست، چه فرقی می‌کند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟ دلم سرد است، چون منظومه‌ای بی ویس و بی رامین، دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان نهیبت می‌زنم با لهجه‌ی اجساد نیشابور، نگاهت می‌کنم با چشم‌های مردم کرمان همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک، همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان قفس می‌گفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت، فریبم داده‌ای با قصه‌ی طوطی و بازرگان تبر در دست مردم، تندباد بی‌امان در پیش، مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان! ✍- حامد ابراهیم پور - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
گفت تنها یا دلتنگ؟ گفتم چه فرقی داره؟ کاغذ گذاشت جلوم، گفت فرق داره، بنویس. نوشتم دلتنگ. گفت حالا بنویس وقتی دلتنگی، دلتنگ چی میشی. نوشتم دلتنگ آدمی که کنار تو بودم، اون آدم زنده که باکی نداشت به خبابان بره و به اولین عابر بگه من امروز بوسیده‌شدم. گفت مگه بوسیدمت؟ گفتم حالا که گذشته رو فراموش کردیم بذار هرجور دلم میخواد به یاد بیارمش. خندید. گفت ولی نبوسیدمت. گفتم هنوز هر چیزی رو دوبار میگی که یادم نره. گفت ولی یادت میره. گفتم کاش تو رو یادم بره. نخندید. گفت تنها چی؟ وقتی فکر می‌کنی تنهایی، تنهاییت چه شکلیه؟ بنویس. نوشتم یه‌بار سر خاک بابا دنبال یکی می‌گشتم گل‌هام رو نگه داره برم آب بیارم، هیشکی نبود. بعد فکر کردم اگه تو بودی، گل‌ها رو میسپردم بهت. گفت هنوز تنها میری پیش بابات؟ گفتم آره، می‌بینی؟ تو هم گفتی تنها. گفت تو خودت می‌خوای تنها باشی؟ گفتم تنها بهتره از زخمی، تنها بهتره از ظالم. کاغذ رو برداشت. گفت چقدر بدی با خودت. گفتم من بدم، و این هیولا چیزیه که تو ازم ساختی. داشت می‌رفت، خم شد من رو بوسید. گفت بیدار که بشی، این حرفا یادت نمیاد. گفتم بیدار که بشی، من رو یادت نمیاد. گفت یه حرف مهربون بزن که راحت برم. گفتم شب های کوه به ماه که نگاه می‌کنم یادم میاد تو قشنگ‌تری. گفت ماه من رو یادت میاره؟ گفتم هرچی دستم بهش نرسه تو رو یادم میاره. بغلم کرد. برف شروع شد. بیدار شدم و از پنجره به ماه نگاه کردم. برف اومده‌بود، و ردپایی توی حیاط خونه بود که معلوم نبود یک‌نفر اومده یا رفته. اما رفته. کسی اینجا نمیاد. تنها تویی که هر روز میری، و من هر روز از دست میدمت، و هر روز به عبوس توی آینه میگم عیبی نداره، همه‌ی بچه‌ها که برف‌بازی نمیرن، بمون توی خونه و مشق بنویس. همین. ✍️ ▫️ "آیا کسی هست یاد تو بیفتد و نامت را در خواب‌ها بنویسد؟ یا مثل من گمنام مغمومی؟" به زن، که از ماه زیباتر است، حتی اگر ترکت کند. 💠 { کانال ادبی شعرنوش } ❄️ @shernosh
🔹نام متن: 🤫 مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا گل بندازه تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها گفتم : آخه .... گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟ عادت میکنی بعد هم مامانت بدنیا اومد با خاله هات و دایی خدابیامرزت ، بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟ می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت : آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم آی می چسبید ، آی می چسبید دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟ گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم یهو پیر شدم ، پیر پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ... گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟ انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، اینقدر به همه هیس نگید بزار حرف بزنن بزار زندگی کنن آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از "هیس "خوشش نمياد... ✍ لاادری 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: چراغ جلوه اگر شعله را به طور انداخت خمیر سوخته را در دل تنور انداخت به گوش گنگ، پیام سروش دخترکی است که عصر جاهلیت، زنده توی گور انداخت بیا که آینه هم از فریب‌کاران بود چنین که جلوه‌ی معکوس، در بلور انداخت هبوط, واژه‌ی گلپوش آبروداری است هبوط چیست، مرا کردگار دور انداخت شعاع حیرت خفاش، باغ بینایی است هزار مرحله را، خاک راه کور انداخت به بردباری آتش‌فشان شباهت داشت کرامتی که مرا سوخت تا صبور انداخت میان کودک امروز و طعم اسمارتیز دقیقه‌ای است که در کام شیخ حور انداخت غزل شبیه به فانوس پیر دریایی است که سمت گمشدگان ریسمان نور انداخت برای صید نهنگی شبیه موبی دیک نمی‌شود که به قایق نشست و تور انداخت سحر حکایت دل با نسیم گفتن را خدا به طالع بیدار یک سپور انداخت . ✍"علیرضا اطلاقی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: به خاطر سقفی که نبوده روی سرت برای چاقوهای شکسته در کمرت برای آنها که وصله‌ی تنت شده اند برای خاطره هایی که دشمنت شده اند به خاطر غزلِ گير کرده در دهنت برای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنت برای آنها که در تنت مرور شدند به خاطر آنهایی که از تو دور شدند به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی خدای گم شده در چند جمله ی عربی برای خاطرِ شعر-اين دکانِ رنگ رزی- برای اين ادبيات فاخرِ عوضی! به خاطر بطری های چيده روی زمين به خاطر سردرد و به خاطر کُدئين برای ماندنِ اين دردهای سردرگم به خاطر بی‌خوابی، به خاطر واليوم قرار شد اندوهِ تو مستمر بشود مقدر است که رنج تو بيشتر بشود که تا نفس می‌آید دوندگی بکنی مقدر است بمانی و زندگی بکنی: شبيه قلبی که در نوار پيچيده شبيه خفاشی که به غار پيچيده شبيه خودکشیِ عنکبوتِ تنهایی که گردن خود را لای تار پيچيده شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای که بوی خونش توی قطار پيچيده شبيه آدمِ از ياد رفته ای که دلش به دورِ پاهای انتظار پيچيده شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش هزار تا خبرِ ناگوار پيچيده شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای که بوی ترسش وقتِ ناهار پيچيده! شبيه گم شدن کارمندِ جزئی که جنازه اش دورِ ميز کار پيچيده شبيه نعشی که پيچ خورده دورِخودش سی ودوبار سرش دورِ دار پيچيده تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند سی و دوتا شمعِ لعنتی که فوت شدند سی ودو تا شمعِ لعنتی که توی سرت تو دود می‌کنی و سوت می‌زند پدرت سی ودو پوکه ی خالی شده ميان تنت سی ودو تا دندان شکسته در دهنت سی ودو رابطه ی پشتِ سر گذاشته ات سی ودو نفرين از مادرِ نداشته ات سی ودو زخم... که اندازه ی تن اند هنوز سی ودو زن که تو را جيغ می‌زنند هنوز سی ودو تا زن در جيب های پيرهنت سی ودو بوسه ی شلاق خورده در دهنت سی ودو مار که در دوزخِ سر تو پُرند سی ودو گرگ... که در برف ها تو را بخورند سی ودو تا پلِ درهم شکسته پشتِ سرت سی ودو عقربِ آتش گرفته در جگرت سی ودو مرتبه روی طناب، بند شدن سی ودوبار زمین خوردن و بلند شدن میان پنجه ی دیروزها مچاله شدد به زندگی چسبیدی، سی و دوساله شدی... برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده برای ديدنِ صدباره ی پدرخوانده برای چاقو دادن به دست های جدید برای دوست شدن با شکست های جدید برای مرگ_زنِ هرزه ای که می آید_ برای درک زمین لرزه ای که می آید برای گفتنِ این فحش های زیرلبی برای مثنویِ بی روایتِ عصبی به رقص مرگ، میان تنت ادامه بده نفس بگیر و به... جان... کنـ ـ ـدنـ‌ ـ ـت... ادامـ ـه... بـ ـ ـده! ✍- حامد ابراهیم‌پور - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس ✍- حافظ - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
با ما گفته بودند: «آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطرِ آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می‌بایدتان کرد.» عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم آری که کلامِ مقدسمان باری از خاطر گریخت! ✍- احمد شاملو - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
شبها ڪہ میگیرد دلم ،یاد تو را تن میڪنم تنها بہ یاد بودنت ،احساس بودن میڪنم خود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار ها تنها بہ شوق یاد تو ،سوداے رفتن میڪنم وقتے ڪہ جاے خالیت ،خود را نمایان میڪند من در هجوم اشڪها ،احساس مردن میڪنم ڪم دارد آغوش تورا ،این دستهاے خستہ ام دور از هم آغوشے تو ،حس بریدن میڪنم این فڪرهاے لعنتے ،این خاطرات گم شده آخر ڪجاے اے جهان ،از عشق دیدن میڪنم این بغضهاے تو بہ تو ،این اشڪهاے خود بہ خود تا ڪے من این اندوہ را ،باخود ڪشیدن میڪنم دلتنگ هستم خوب من ،اے ڪاش برگردے بہ من شبها ڪہ میگیرد دلم ،یاد تورا تن میڪنم..... ✍عفت فارسانی 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
خسته‌ام از بی‌قراری، خسته از تکرارها با تو از دلشوره‌هایم گفته بودم بارها جار خواهم زد غمت را در میان این غزل از تو می‌گویم که شاید بشکند هنجارها دربه‌در می‌کوبم این در را به قصد وا شدن بسته راهم را به رویت باز هم دیوارها مهربانی کردم و نامهربانی می‌کنی گفته بودند از محبّت می‌شود گل، خارها! انتظار دیدنت گاه از رسیدن بهتر است می‌زند سیلی به ساحل، موج در دیدارها شیر، خالی کرده میدان را که آهو می‌شود در میان این هیاهو طعمه‌ی کفتارها سربلند از امتحان عشق بیرون می‌روم عشق سرها برده این‌سان بر فراز دارها ✍لیلا مهذب 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: همیشه در میان شادی و غم دوستت دارم چه شعبان‌المعظم، چه محرّم دوستت دارم دلم با عشق، خویشاوندی دیرینه‌ای دارد از آغاز جهان، از عهد آدم دوستت دارم وضوی گریه می‌گیرم در استغفار و می‌ریزم به پایت جان که ای جانان دمادم دوستت دارم برای این دل بیچاره همدم، عاشقت هستم برای زخم‌های سینه مرهم، دوستت دارم نگو از چشم من افتاده‌ای من چشم در راهم که از تو بشنوم یک‌بار من هم دوستت دارم خودم را بین آغوش تو می‌بینم شبیه حُر که با اشک خودش می‌گفت نم‌نم دوستت دارم در این دنیا نبردی آبرویم را در آن دنیا چه خواهی کرد؟! من در هر دو عالم دوستت دارم مرا حتی اگر در آتش خشمت بسوزانی زنم فریاد در بین جهنّم دوستت دارم دل دلواپسی دارم، دلی از غصه‌ها سرشار ولی «یا کاشف الهَم کاشف الغم» دوستت دارم فراز آخر شعر است و یک اقرار بی‌پایان مرا بسیار می‌خواهی و من کم دوستت دارم ✍رضا خورشیدی‌فرد 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
با چفیه و جلیقه و قرآن شهید شد یعنی که در میانهٔ میدان شهید شد بیچاره آن‌کسی که به پیمان وفا نکرد خوشبخت آن‌که بر سر پیمان شهید شد تسبیح و عطر؛ قمقمهٔ آب پس کجاست؟ حدست درست، با لب عطشان شهید شد چند اسکناس، پول زیادی نمی‌شود اما کسی نگفت که ارزان شهید شد! آن‌کس که هم کتاب دعا، هم تفنگ را با هم به جبهه برد، مسلمان شهید شد بی‌عشق و بی‌حماسه و بی‌شوق و بی‌امید بی‌جنگ و بی‌مبارزه نتوان شهید شد من بی‌حسین ماندم و بَل‌هُم‌أضل شدم! او عاقبت‌به‌خیر شد، انسان شهید شد ✍مهدی جهاندار 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh