ماه برکه ای ست در آسمان
که تصویر تو در آن افتاده است
حالا من به کنار
محض خاطر گنجشک ها
پنجره را باز کن
تو که باشی آسمان صاف است ماه من...
فانوس یادت!
همیشه چلچراغ شب های دلتنگی ِ من است
تو حتی در سرزمین زمستان هم مهربانی
این روزها ترانه ی زندگی ام
ریتمی کودکانه به خود گرفته ست
آنقدر ساده دلتنگ می شوم
و آنقدر ساده می شکنم
و آینه ی خاطراتم را
با اشک شست و شو می دهم
که گاهی گمان می کنم
کسی بهانه ی خندیدنم را دزدیده ست!
شما او را ندیده اید؟!
✍️ #پسر_مقدس
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
همیشه مادر را به مداد تشبیه می کردم
که با هر بار تراشیده شدن،
کوچک و کوچک تر می شود...
ولی پدر...
یک خودکار شکیل و زیباست که
در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ می کند
خم به ابرو نمی آورد و
خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمی بیند
و نمی داند که چقدر دیگر می تواند بنویسد...
بیایید قدردانشان باشیم...
✍️ #سمیرا_کاشانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
یادته اون روز گفتی:
فراموشی شده جزئی از زندگیت؟!
امروز داشتم بهش فکر می کردم
مخصوصاً توی این هفته ای که گذشت
یه جایی خودم رو فراموش می کردم
یه جایی خودم رو جا میگذاشتم و
تا به خودم می اومدم...
انگار دیگه خودم نیستم!
شدم یه آدم دیگه...!
یه آدم پخش و پلا...!؟
مثلاً خنده هام رو اون روز جلوی کافه جا گذاشتم
ذهنم رو توی خونه...
چشم هام رو...
روی صفحۀ هشتاد همون کتابی که بهم داده بودی
خیلی دوست داشتم ببینمت
بگم: "ببین حالم رو...
ذهنم رو؛ خنده هام رو؛ چشمهام رو
همراهم اند ولی...
توی فراموشی جا موندن...!"
امروز وقتی جلوی آینه ایستاده بودم
میدونی چی بهم گفت؟
گفت: این تیکه های جا مونده رو میدونی اسمشون چیه؟
گفتم: خب منم دیگه...
گفت: نه!... اسمشون زندگیه
واسه چند دقیقه سکوت کردم و نشستم روی صندلی
شروع کردم به نوشتن...
الآن که دارم برات می نویسم
تموم تیکه های جا مونده سر جای خودشونن
دقیق و درست...
روی خط زندگی...
✍️ #حمید_سلیمی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
چرا به یاد نمیآورم؟!
من آدمی را دوست میداشتم
ستاره و ارغوان را دوست میداشتم
شکوفه و سیگار و خیابان را دوست میداشتم
گردهمایی گمانهای کودکانه را دوست میداشتم
نامهها، ترانهها و غروبهای_
_هر پنجشنبه را دوست میداشتم
آواز و انار و آهو را دوست میداشتم
من نمیدانم،
من همه چی را دوست میداشتم…
چرا به یاد نمیآورم؟!
گفتم از کنار پنجره
از روبروی آن کلاغ
که بر آنتن بامی کهنه میلرزد
از روبروی تماشای ماه،
از کنار تفکری تشنه، کنار میآیم
گفتم کنار میآیم، اما نه با هر کسی.
اما کنار تو را دوست میدارم.
اما دوست داشتن را...
دوست میدارم
چرا به یاد نمیآورم؟
جنبش خاموش خوابهای ماه
توّهم دیدار کسی در انتهای جهان
تعبیر غزلی از حوالی حافظ
و سؤالی ساده از کودکی یتیم،
گویا اواسط زمستان بود
که من راه خانهای را گم کردم
من از شمارش پلهها هنوز میترسم.
✍️ #سید_علی_صالحی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
لحظه لحظه دم به دم حال دگر باید شدن
از دوباره زنده با باد سحر باید شدن
سالها دیوانه بودیم و همان دیوانه ایم
دم به دم دیوانه و دیوانه تر باید شدن
از شب تاریک و از مرداب تن باید گریخت
ماهی آزاد دریای خزر باید شدن
برف وهم سبز در جریان آب و آفتاب
در دل دریای عرفان غوطه ور باید شدن
زیر باران در میان مه نفس باید کشید
چون درختان در بهاران بارور باید شدن
گرچه پاییز است پرستو کوچ کرد و برنگشت
در میان کوچه ها چون رهگذر باید شدن
آفتاب آسمان را از زمین آتش زدیم
از عطش تفتیده در آه و شرر باید شدن
از سر شب تا سحر باید سراپا سوختن
صبحدم خاکستر و بی بال و پر باید شدن
در سپیده از سپیدار بلند بالا رویم
سر به دار و آفتاب و تاج زر باید شدن
دفتر شعرم را دادم به دست تندباد
موج و طوفان و نسیم رامسر باید شدن
شهسوار شعرم از زین سمند افتاده است
بر سیالان و دماوند در به در باید شدن
بی هنر هرگز نمی فهمد چه ها در فکر ماست
با وفا برتر، ز هر چه فَروَهَر باید شدن
✍️ #دکتر_حسن_عامری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
فرود افتادم از سُرسُره ی تاریخ
از چهل و پنج سالگی تنم
تا لبه ی شهریور
در یکم مصرعی که گذشت
آن پنجم بالاتر از بیست
آری رفته بودم در کما
لحظه ای بیدار گشتم در هوا
جستم و حیران در کار خدا
من کجایم در کجا من کیستم
نه کس بینم نه آید یک صدا
وسَمعت لحضتناً جاءَ النِدا
پسرم پاشو الصبح ابتدا
و دستانم گیج می رفت روی سرم
به خودم
دور و ورم
در سکوتِ نا شکسته
دستانم تو را می جوید
درون بسترِ وهم
در انتظار لحظه ها
آرزویم با تو بودن را فریاد می زد
دیدمت...
من تو را دیدم کنار مادرت
یک عروسک داشتی تو در برت
تو ندانی عشق آن موقعِ چه بود
مهر مادر در دلت افتاده بود
من زمستانم، بهارم بوده ای
من تمنا و تو لیک آسوده ای
بین ما راهی نبود جز چند هوا
وای از فاصله های قلب ما
با زمین افتاده ام روی تنم
با نگاه خیر ه ام
در کهکشانهای سرم
می دریدم آسمانی از نگاه
مُنبَعِد دیوانه ام
در اختیار لحظه ها
در انتخاب واژه ها
دیگر نمی خواهد مرا
وارونه وارونه
واژگونم کنید
من به خودم برمی گردم
✍️ #ابوعلی_سحرخیز
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ترسِ این لکنتی که با من هست
تا کدامین بهار می آید؟
عافیت را به گور خواهد برد؟
منِ چوبین سوار می آید؟
داغِ من را زمین نمی گیرد
مانده عمری به روی شانه ی من
خونبهایی که بارِ من کردند
خونچکان گشته در ترانه ی من
هر نهالِ نحیف آوردند
چون درختِ تناورش کردم
پیشِ چشمانِ من به خاک افتاد
پهلوانی که باورش کردم
وردهایی فریبمان دادند
دست از قفلِ این قفس بکشید
عمرهایی که مختصر بودند
نذر این گشته تا نفس بکشید
لج به روی بد است مهره ی من
صفحه ها، مار در کمین دارند
نردبان ها ز دست من دورند
طاس ها، پای روی مین دارند
دیدبان بر چکاد من بودند
کورهایی که دود می کردند
دشمنانم ولی مخابره را
توی سایه شنود می کردند
خاوری دور و خاوری نزدیک
ما فقط در میانه ی کاریم
بر سرابی که شوره زار غم است
لاله ها را جوانه می کاریم
پخته از خشتِ جانِ من بودند
خیمه هایی که از عمود افتاد
کفر با من پیاله می نوشد
از اجاقم که بوی دود افتاد...
✍️ #علیرضا_کاشف
💠{ کانال ادبی شعر نوش
❄️ @shernosh
بیرون نذاشتم از خودم یه لحظه پامو
بی تو همش کش میده شب، تنهاییامو
اصلاً اگه پیشت نباشم حتم دارم
چنگیز خانی از مغول، میگیره جامو
چشمای من مثل دو تا گوی اناری
مثل دو تا سرباز سرخ انتحاری
میرن که مثل خشم دریا منفجر شن
وقتی لباساتو لب ساحل درآری
مثل فلسطین تا تنت اشغال میشه
از وحشتش سیبای لبنان کال میشه
دستای شرق و غرب تا میره توو موهات
با جیغ تو شعر عرب هم لال میشه
سرباز صفر بی پلاک و بی نشونم
اما حالا تاریخو انداختم رو شونم
پَستی بلندی های زخمیِّ تنت رو
با رنگ سبز و سرخ پرچم می پوشونم
✍️ #معصومه_افلاطونی
💠{ کانال ادبی شعر نوش
❄️ @shernosh
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمیدانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید، درمیآید متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
✍- سهراب سپهری -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #صدام_مالِ_تو
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن، که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
✍- عراقی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #خاطرات_سرکش_یک_عمر_شیدایی
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شبآویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
مگر کفارهٔ آزادی و آزادگیها بود
که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم
به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش
خوشا آن آتشینتبها که دلکش بود هذیانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟
گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب پائیز تبریز است و در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل
به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم
کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم
که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم
چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان
دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
✍- شهریار -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #دلتنگ
تا کی از ما یار ما پنهان بود؟
چشم ما تا کی چنین گریان بود؟
تا کی از وصلش نصیب بخت ما
محنت و درد دل و هجران بود؟
این چنین کز یار دور افتادهام
گر بگرید دیده، جای آن بود
چون دل ما خون شد از هجران او
چشم ما شاید که خون افشان بود
از فراقش دل ز جان آمد به جان
خود گرانی یار مرگ جان بود
بر امیدی زندهام، ورنه که را
طاقت آن هجر بیپایان بود؟
پیچ بر پیچ است بی او کار ما
کار ما تا کی چنین پیچان بود؟
محنت آباد دل پر درد ما
تا کی از هجران او ویران بود؟
درد ما را نیست درمان در جهان
درد ما را روی او درمان بود
چون دل ما از سر جان برنخاست
لاجرم پیوسته سرگردان بود
چون عراقی هر که دور از یار ماند
چشم او گریان، دلش بریان بود
✍- عراقی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh