لحظه لحظه دم به دم حال دگر باید شدن
از دوباره زنده با باد سحر باید شدن
سالها دیوانه بودیم و همان دیوانه ایم
دم به دم دیوانه و دیوانه تر باید شدن
از شب تاریک و از مرداب تن باید گریخت
ماهی آزاد دریای خزر باید شدن
برف وهم سبز در جریان آب و آفتاب
در دل دریای عرفان غوطه ور باید شدن
زیر باران در میان مه نفس باید کشید
چون درختان در بهاران بارور باید شدن
گرچه پاییز است پرستو کوچ کرد و برنگشت
در میان کوچه ها چون رهگذر باید شدن
آفتاب آسمان را از زمین آتش زدیم
از عطش تفتیده در آه و شرر باید شدن
از سر شب تا سحر باید سراپا سوختن
صبحدم خاکستر و بی بال و پر باید شدن
در سپیده از سپیدار بلند بالا رویم
سر به دار و آفتاب و تاج زر باید شدن
دفتر شعرم را دادم به دست تندباد
موج و طوفان و نسیم رامسر باید شدن
شهسوار شعرم از زین سمند افتاده است
بر سیالان و دماوند در به در باید شدن
بی هنر هرگز نمی فهمد چه ها در فکر ماست
با وفا برتر، ز هر چه فَروَهَر باید شدن
✍️ #دکتر_حسن_عامری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
فرود افتادم از سُرسُره ی تاریخ
از چهل و پنج سالگی تنم
تا لبه ی شهریور
در یکم مصرعی که گذشت
آن پنجم بالاتر از بیست
آری رفته بودم در کما
لحظه ای بیدار گشتم در هوا
جستم و حیران در کار خدا
من کجایم در کجا من کیستم
نه کس بینم نه آید یک صدا
وسَمعت لحضتناً جاءَ النِدا
پسرم پاشو الصبح ابتدا
و دستانم گیج می رفت روی سرم
به خودم
دور و ورم
در سکوتِ نا شکسته
دستانم تو را می جوید
درون بسترِ وهم
در انتظار لحظه ها
آرزویم با تو بودن را فریاد می زد
دیدمت...
من تو را دیدم کنار مادرت
یک عروسک داشتی تو در برت
تو ندانی عشق آن موقعِ چه بود
مهر مادر در دلت افتاده بود
من زمستانم، بهارم بوده ای
من تمنا و تو لیک آسوده ای
بین ما راهی نبود جز چند هوا
وای از فاصله های قلب ما
با زمین افتاده ام روی تنم
با نگاه خیر ه ام
در کهکشانهای سرم
می دریدم آسمانی از نگاه
مُنبَعِد دیوانه ام
در اختیار لحظه ها
در انتخاب واژه ها
دیگر نمی خواهد مرا
وارونه وارونه
واژگونم کنید
من به خودم برمی گردم
✍️ #ابوعلی_سحرخیز
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ترسِ این لکنتی که با من هست
تا کدامین بهار می آید؟
عافیت را به گور خواهد برد؟
منِ چوبین سوار می آید؟
داغِ من را زمین نمی گیرد
مانده عمری به روی شانه ی من
خونبهایی که بارِ من کردند
خونچکان گشته در ترانه ی من
هر نهالِ نحیف آوردند
چون درختِ تناورش کردم
پیشِ چشمانِ من به خاک افتاد
پهلوانی که باورش کردم
وردهایی فریبمان دادند
دست از قفلِ این قفس بکشید
عمرهایی که مختصر بودند
نذر این گشته تا نفس بکشید
لج به روی بد است مهره ی من
صفحه ها، مار در کمین دارند
نردبان ها ز دست من دورند
طاس ها، پای روی مین دارند
دیدبان بر چکاد من بودند
کورهایی که دود می کردند
دشمنانم ولی مخابره را
توی سایه شنود می کردند
خاوری دور و خاوری نزدیک
ما فقط در میانه ی کاریم
بر سرابی که شوره زار غم است
لاله ها را جوانه می کاریم
پخته از خشتِ جانِ من بودند
خیمه هایی که از عمود افتاد
کفر با من پیاله می نوشد
از اجاقم که بوی دود افتاد...
✍️ #علیرضا_کاشف
💠{ کانال ادبی شعر نوش
❄️ @shernosh
بیرون نذاشتم از خودم یه لحظه پامو
بی تو همش کش میده شب، تنهاییامو
اصلاً اگه پیشت نباشم حتم دارم
چنگیز خانی از مغول، میگیره جامو
چشمای من مثل دو تا گوی اناری
مثل دو تا سرباز سرخ انتحاری
میرن که مثل خشم دریا منفجر شن
وقتی لباساتو لب ساحل درآری
مثل فلسطین تا تنت اشغال میشه
از وحشتش سیبای لبنان کال میشه
دستای شرق و غرب تا میره توو موهات
با جیغ تو شعر عرب هم لال میشه
سرباز صفر بی پلاک و بی نشونم
اما حالا تاریخو انداختم رو شونم
پَستی بلندی های زخمیِّ تنت رو
با رنگ سبز و سرخ پرچم می پوشونم
✍️ #معصومه_افلاطونی
💠{ کانال ادبی شعر نوش
❄️ @shernosh
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمیدانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید، درمیآید متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
✍- سهراب سپهری -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #صدام_مالِ_تو
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن، که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
✍- عراقی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #خاطرات_سرکش_یک_عمر_شیدایی
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شبآویزان چه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
مگر کفارهٔ آزادی و آزادگیها بود
که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم
به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش
خوشا آن آتشینتبها که دلکش بود هذیانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟
گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب پائیز تبریز است و در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل
به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم
کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم
که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم
چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان
دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
✍- شهریار -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #دلتنگ
تا کی از ما یار ما پنهان بود؟
چشم ما تا کی چنین گریان بود؟
تا کی از وصلش نصیب بخت ما
محنت و درد دل و هجران بود؟
این چنین کز یار دور افتادهام
گر بگرید دیده، جای آن بود
چون دل ما خون شد از هجران او
چشم ما شاید که خون افشان بود
از فراقش دل ز جان آمد به جان
خود گرانی یار مرگ جان بود
بر امیدی زندهام، ورنه که را
طاقت آن هجر بیپایان بود؟
پیچ بر پیچ است بی او کار ما
کار ما تا کی چنین پیچان بود؟
محنت آباد دل پر درد ما
تا کی از هجران او ویران بود؟
درد ما را نیست درمان در جهان
درد ما را روی او درمان بود
چون دل ما از سر جان برنخاست
لاجرم پیوسته سرگردان بود
چون عراقی هر که دور از یار ماند
چشم او گریان، دلش بریان بود
✍- عراقی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
می گشایم
عطردان ماندگار نگاه ات را
پنهان در میان حصار دنده ها
کنار این ساعت که می تپد
هلال سرخ لبان ات
بر خواهش دهان ام
ابدیت بوسه ای را ترسیم کرده
سرشار از انترناسیونال سرود سراسر بندرگاه ها
و اینک این کودک
برهنه
تنها
دور از گهواره ی دستان ات
اودیسه ی رویاهایش را
نگاه می دارد
تا در شبی فراسوی این همه کوه
دره
یخبندان و یأس
بر قلمروی تن ات در آید و
با انگشتان مشوش
هیروگلیف دلدادگی را بنگارد...
✍️ #هاشم_حسینی
📚 کتاب: از سفرنامه ی دلداگی برای زنی که دوستش دارم
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
قسم به عشق که زیباترین گناه منی
قسم به نور که چون عشق در نگاه منی
مسیح گونه منِ مرده را تو جان دادی
خدای عشقی و همواره سجده گاه منی
اسیر زلفِ سیاهِ توأم ملالی نیست
که در سیاهیِ بختم، تو همچو ماه منی
تعجبی ندارد اگر زنده ام پس از غم تو
که زیر سایه ی امنِ توأم پناه منی
در این تهاجمِ طوفان و خیزران و خزان
همیشه سینه سپر یک تنه سپاه منی
اگرچه مبتلای توأم دلخوشم به اینکه هنوز
تو علتِ دل بیمار و سوز و آه منی
ببند پایِ دلم را به مهرِ خود ای عشق
که تو قشنگ ترین شکلِ اشتباه منی
✍️ #اکبر_باقری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #کودک_خیال
در هوای مبهم تردید،
در میان تیره روشنهای تاریخ،
در پس امروزها دیروزها،
بر بال پرستوی خیال،
خاطرم
با اشکهای مرد تنهای نخستین،
ناله ی افسوس مینوشد.
زیر درخت روشناییِ بودا،
نور میجوید.
با پیر نیک پندار بلخ آواز گات ها را می سراید.
با عطر نسیم نیشابوری، با سماءِ رند،
در گلستان جهان می رقصد
در خرابات مغان غزل درگوش باد می خواند.
و شقایق داغدار است هنوز
خانه دوست کجاست؟
بال پرواز خیال لرزان است
ابرهای تیره می رقصند
شیر بیشه دیرگاهی است خفته است
چشم آهو نگران است هنوز
بال خونین کبوتر پیداست
سمهای وحشی اهریمن،
روحِ سردِ بیداد در بهار میپاشد
رنگ گلها را، باد میدزدد
لالهها دیری ست واژگونه میرقصند
مرغ شب آواز از مرگ میخواند
در سیاهی تردیدها
کودکی نور می جوید.
پای آن سرو بلند،
یک قدم مانده به آواز رهایی،
اسبی پنجه در خاک میساید.
کودکی راه میپاید.
کودکی امید می پاشد
بگمانم که در آواز چکاوک فهمید
رستن نرگس و بیداری شب بوها را
چقدَر نور بنوشد مهتاب
چقدَر شعر بخواند باران
و دگر
کودک رنجه تاریخ، بخوابد آرام...
✍️ #سورنا_نیکان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
مرگ بر سرزمین بی خورشید
مرگ بر گور سرد خاموشی
مرگ بر کوچه های بعد از تو
مرگ بر کافه ی فراموشی
میز سرد و سیاهِ یکصد و پنج
گوشه ی کافه نادری بی تو
روح گریان منجمد شده ای ست
روحِ گریانِ شاعری بی تو
گریه کن صندلی لهستانی
ما همیشه به گریه محتاجیم
ما دوتا توُوی قرنِ آتش و خون
پاسدارانِ خونِ حلاجیم
مردمِ شهر یادشان رفته
شهرِ ما باغ های خوبی داشت
یکشب آتش درخت ها را برد
چوبه ی دار جای آنها کاشت
بعدِ صدها هزار سالِ سیاه
توُوی غار، عاشقانِ عصرِ حجر
همچنان می کشند از دستِ
قهوه چشمانِ دخترانِ قجر
فتحعلیشاه آن همه زن داشت
آخرش مستِ چشمهای تو بود
قهوه ی چشمهات را نوشید
تا دم مرگ مبتلای تو بود
تُرکَمان جام زهر را نوشید
تا که نسل بشر به رقص آید
غافل از اینکه مادرِ گیتی
خود محال است چون تویی زاید
سکه ی پادشاهیِ مادم
بعدِ تو از رواج افتادم
از زمانِ خودِ هُوَخشَترَه
عاشقت بوده اند اجدادم
پشت در پشت عاشقت بودند
حضرت نوح حضرت آدم
طاقِ بستان، نگاره ی من و توست
من خودِ زخم های فرهادم
بیستون شاهد است با هر باد
زلف تو داده است بر بادم
شهرزادی نمانده در این شهر
چقدر بی دلیل بغدادم
بعدِ دجله خلیفه خواهد مرد
من به رویای رود معتادم
راحتم کن که دشمنان مُردند
ای به قربانِ دستِ جلادم
آن کسی که مدام عکس تو را
با شب و گریه خیس می سازد
به مصاف خودت اگر برود
از یمین و یسار می بازد
اینچنین که شِلال گیسو را
بر سر شانه ات می اندازی
مرد حق دارد عاشقت بشود
دست در گردنت بیاندازد
ولی از آن به بعد خواهد مُرد
مرد از آن به بعد، می میرد
حلقه ی دارِ دورِ گردنِ خود
جای دستانِ تو می اندازد
یک نفر را به اتهامی سبز
سالها حبس خانگی کردند
غافل از اینکه حبس از مردان
می هفتاد ساله می سازد
✍️ #رضا_شالبافان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh