قسم به عشق که زیباترین گناه منی
قسم به نور که چون عشق در نگاه منی
مسیح گونه منِ مرده را تو جان دادی
خدای عشقی و همواره سجده گاه منی
اسیر زلفِ سیاهِ توأم ملالی نیست
که در سیاهیِ بختم، تو همچو ماه منی
تعجبی ندارد اگر زنده ام پس از غم تو
که زیر سایه ی امنِ توأم پناه منی
در این تهاجمِ طوفان و خیزران و خزان
همیشه سینه سپر یک تنه سپاه منی
اگرچه مبتلای توأم دلخوشم به اینکه هنوز
تو علتِ دل بیمار و سوز و آه منی
ببند پایِ دلم را به مهرِ خود ای عشق
که تو قشنگ ترین شکلِ اشتباه منی
✍️ #اکبر_باقری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #کودک_خیال
در هوای مبهم تردید،
در میان تیره روشنهای تاریخ،
در پس امروزها دیروزها،
بر بال پرستوی خیال،
خاطرم
با اشکهای مرد تنهای نخستین،
ناله ی افسوس مینوشد.
زیر درخت روشناییِ بودا،
نور میجوید.
با پیر نیک پندار بلخ آواز گات ها را می سراید.
با عطر نسیم نیشابوری، با سماءِ رند،
در گلستان جهان می رقصد
در خرابات مغان غزل درگوش باد می خواند.
و شقایق داغدار است هنوز
خانه دوست کجاست؟
بال پرواز خیال لرزان است
ابرهای تیره می رقصند
شیر بیشه دیرگاهی است خفته است
چشم آهو نگران است هنوز
بال خونین کبوتر پیداست
سمهای وحشی اهریمن،
روحِ سردِ بیداد در بهار میپاشد
رنگ گلها را، باد میدزدد
لالهها دیری ست واژگونه میرقصند
مرغ شب آواز از مرگ میخواند
در سیاهی تردیدها
کودکی نور می جوید.
پای آن سرو بلند،
یک قدم مانده به آواز رهایی،
اسبی پنجه در خاک میساید.
کودکی راه میپاید.
کودکی امید می پاشد
بگمانم که در آواز چکاوک فهمید
رستن نرگس و بیداری شب بوها را
چقدَر نور بنوشد مهتاب
چقدَر شعر بخواند باران
و دگر
کودک رنجه تاریخ، بخوابد آرام...
✍️ #سورنا_نیکان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
مرگ بر سرزمین بی خورشید
مرگ بر گور سرد خاموشی
مرگ بر کوچه های بعد از تو
مرگ بر کافه ی فراموشی
میز سرد و سیاهِ یکصد و پنج
گوشه ی کافه نادری بی تو
روح گریان منجمد شده ای ست
روحِ گریانِ شاعری بی تو
گریه کن صندلی لهستانی
ما همیشه به گریه محتاجیم
ما دوتا توُوی قرنِ آتش و خون
پاسدارانِ خونِ حلاجیم
مردمِ شهر یادشان رفته
شهرِ ما باغ های خوبی داشت
یکشب آتش درخت ها را برد
چوبه ی دار جای آنها کاشت
بعدِ صدها هزار سالِ سیاه
توُوی غار، عاشقانِ عصرِ حجر
همچنان می کشند از دستِ
قهوه چشمانِ دخترانِ قجر
فتحعلیشاه آن همه زن داشت
آخرش مستِ چشمهای تو بود
قهوه ی چشمهات را نوشید
تا دم مرگ مبتلای تو بود
تُرکَمان جام زهر را نوشید
تا که نسل بشر به رقص آید
غافل از اینکه مادرِ گیتی
خود محال است چون تویی زاید
سکه ی پادشاهیِ مادم
بعدِ تو از رواج افتادم
از زمانِ خودِ هُوَخشَترَه
عاشقت بوده اند اجدادم
پشت در پشت عاشقت بودند
حضرت نوح حضرت آدم
طاقِ بستان، نگاره ی من و توست
من خودِ زخم های فرهادم
بیستون شاهد است با هر باد
زلف تو داده است بر بادم
شهرزادی نمانده در این شهر
چقدر بی دلیل بغدادم
بعدِ دجله خلیفه خواهد مرد
من به رویای رود معتادم
راحتم کن که دشمنان مُردند
ای به قربانِ دستِ جلادم
آن کسی که مدام عکس تو را
با شب و گریه خیس می سازد
به مصاف خودت اگر برود
از یمین و یسار می بازد
اینچنین که شِلال گیسو را
بر سر شانه ات می اندازی
مرد حق دارد عاشقت بشود
دست در گردنت بیاندازد
ولی از آن به بعد خواهد مُرد
مرد از آن به بعد، می میرد
حلقه ی دارِ دورِ گردنِ خود
جای دستانِ تو می اندازد
یک نفر را به اتهامی سبز
سالها حبس خانگی کردند
غافل از اینکه حبس از مردان
می هفتاد ساله می سازد
✍️ #رضا_شالبافان
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
از جنگ بر می گردی،
خدا می داند که به جنگ رفته بودی.
خاک روی پیراهنت را می تکاند و
نشان لیاقتی به تو می دهد.
نشان لیاقتش اما مدالی نیست که
بر گردنت بیاویزی.
نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
خط های ساده ای که بر پیشانی ات
اضافه می شود.
و روزی می رسد که
پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند:
آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.
آیینه ها اما دروغ می گویند.
دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،
زیبایش می کند.
جوانی بهایی است که
در ازای دستخط خدا می دهیم.
دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،
کیست که جوانی اش را
به دستخط خدا
نفروشد!
✍️ #عرفان_نظر_آهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #طبل_صلح
به صدق اگر بنویسد کسی چنین، زیباست
ولی قسم بهخدا این سخن ز روی ریا ست
کسی که روزی او میرسد ز بیت المال
کسی که زندگیاش گشته است بیت الحال
کجا ز حق بنویسد؟ کجا شناسد حق؟
که واژه واژهی او از ریا شده مشتق!
کسی که نان بخورَد از تنور لودگیاش
کسی که ساخته با سات و سور لودگیاش ۱
چگونه درک کند حال کودک غزّه ؟
چگونه فهم کند وضع مُهلک غزّه ؟
چگونه میفهمد حال مَردم لبنان ؟
که نیست روح به تنهایشان ز جبر جهان
کسی که رنج نبرده، کجا بفهمد رنج ؟
چگونه فهم کند چیست معنی بغرنج ؟
برو به شعر فکاهی خویش سرخوش باش!
مکن مکن چو نخود، خویش را تو داخل آش!
که اهل رنج و تعب را نمیشناسی تو
به غیر شهد و رطب را نمیشناسی تو
به شعر تو اثری از مصائب و غم نیست!
کسی که درد ندارد چهسان بفهمد چیست؟
بساط شعر و سخن، پهن گشته بهر شماست
حرام، غیر «تو و قزوه»، شعر، بر شعراست ۲
چرا چرا که نباشی تو بذلهگو در شعر ؟
چرا نباشد نامت! ز چار سو در شعر ؟
بگو بگو تو فکاهی و دم مزن از غم!
که نیست کار تو از غم سرودن و ز اَلَم
چه شد که اکنون کردی تو یادی از غزّه ؟
تویی که شهرهی شهری به طنز بی مزّه ؟
بگو که آیا فهمی که جنگ یعنی چه ؟
بگو که آیا فهمی تفنگ یعنی چه ؟
بگو بگو آیا رنگ جبهه را دیدی ؟!
بگو گلولهی سرخ از درخت خون چیدی ؟
بگو که میدانی چیست بمب و خمپاره ؟
بگو که میفهمی چیست پیکر پاره ؟
بگو خبر داری از اسارت و زندان ؟
بگو شنیدی آیا ز رنج روح و روان ؟
بگو که درک کنی چیست معنی مُردن ؟
به غیر بذلهسُرایی و نان آن خوردن ؟
تویی که بیخبری از مصیبت و ماتم...
چگونه دم زنی از جنگ و خون و مٍحنت و غم؟
بگو که اصلاً فهمی غم گرانی را ؟
به چشم خود دیدی رنج ناتوانی را ؟
بگو خبر داری از خجالت پدران ؟
بگو که میدانی چیست یأس نسل جوان ؟
بگو که از ناموس وطن، خبر داری ؟
که گشته از ناچاری، متاع بازاری ؟!
نگو که بیخبری چون نشانهی جهل است
که اطلاع، درین باره ساده و سهل است
برو اگر که تو را حبّ این وطن باشد
تو را دگر چو گذشته سخن نمیباشد
قلم بگیر به دست و بگوی از مِحنت
که گشته دامنگیر ِ عمومِ این ملت
قلم بگیر به دست و به طبل صلح بکوب
که نیست ملت ما را صبوری ایوب
چو نیم قرن گذشتهست از انقلاب؛ هنوز
نشستهایم به ظلمت که میشود کی روز ؟
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #صد_من_یک_غاز
پای لرزش بنشین خربزه خوردن دارد
ما نداریم ولی پول شمردن دارد
خسته ام بسکه دم موش به جارو بستم
برف نا آمده را بسکه به پارو بستم
ترس ما باعث افزایش زور خان است
آفت امروزه ملخ نیست خود دهقان است
دو سه تا مهرهی تسبیح به دم دوختهای!
آی عقرب! ز کجا این هنر آموختهای ؟
برّهی مرده به سگ دادی و گرگش کردی
نفس را با رَوشی زشت بزرگش کردی
حرف این است ادب داشته باشی خوب است
صبر سرمایهی پیغمبری ایوب است
اسم او فاطمه بانوست مخوانش فاطی
علت هستی ما اوست مخوانش فاطی
در مقامات عزا چشم چرانی زشت است
میوهای سر به هوا حاصل اینسان کشت است
همگان مرجع تقلید هماند این درد است
مَرد اگر هست همین مثنوی نامرد است
که هنوزم که هنوز است پر از ایجاز است
از ازل تا به ابد صد منِ او یک غاز است
کی سگ مرده توی آبخور ما افتاد؟!
مذهب از ضربهی قحطیاست که از پا افتاد
پسر و دختر خود را تو مریضش کردی!
پای این تلویزیون بود که هیزش کردی!
فیلم ها ترکیهای بوسه فراوان در آن
شیشهی عمر هیولاست بفهم ای حیوان!
به جهالت زدهای خویشتن خویشات را
بچه قرطی شده تو واکس بزن ریشات را
مردک احمق! این را به خودم میگویم
مرثیهخوان خودم هستم اگر میمویم
منِ بیمایه که از جیغ زنم میترسم
از سرانجام جوان وطنم میترسم
«عشق ممنوعه» مَبین ای گل ایرانی من!
کج نرو تا نشوی باعث ویرانی من!
عقرب ار مهرهی تسبیح به دُم میبندد
شیخ هم کاسهی عمامه به خُم میبندد
هر که یوسف شده با سر توی چاه افتاده
رود، دیوانه شده سیل به راه افتاده
اشک بیهوده همان چکهی آب از شیر است
گریه آناست که چون باده پر از تأثیر است
تا به کی این صنم پیر جهان را بکشد ؟!
یک نفر نیست خودِ فرشچیان را بکشد ؟!
قاصدک چیست؟ چرا اینهمه بازو دارد ؟!
بدنش رابطه با مشغلهی او دارد
اسم پیرایش مردانه چرا «سلمانی» است ؟!
شک نکن در پی تحقیر منِ ایرانی است
نکتهها خفته در آیبن قلندر بودن
حالیا راه به جایی نبرَد گر بودن
آتش از اشک کباب است همه طغیانش
رعیت از گریه بپرهیزد نزد خانش
کوه، از دور تماشا بشود معتبر است
پرچم کوهنوردی همه نقش خطر است
به کجا رفتهای ای جان که تنت جا مانده ؟!
یوسف مصری من پیرهنت جا مانده!
پلک خود را نتوانست ببندد مُرده
مرگ با سرعت نور آمده او را بُرده
جگر عالم و آدم ز گرانی خون است
با وجودی که وطن مملکت قارون است
ما که با خود نسب حاتم طایی داریم
از چه رو در سرمان شوق گدایی داریم ؟!
لقمه را از دهن فقر برون آوردیم
وسط سفرهی خود کاسهی خون آوردیم
زهر با دانهی تسبیح گره خواهد خورد
هرکه با عقرب، خویشی بکند خواهد مُرد
شعر تا روز قیامت گِله از ما دارد
همچنان قطره که پیمانه به دریا دارد
برّهی مرده به سگ دادی و گرگش کردی
نفس را با روشی زشت بزرگش کردی
فرد کامل چه نیازی به تکامل دارد
هدهد از تخم برون نامده کاکل دارد
بال بر دوش شترمرغ کجایش بال است ؟!
مرغ بیچاره همه عمر فقط حمّال است
قمه در علقمه پنهان شده باید ترسید
کفر همسفرهی ایمان شده باید ترسید
مثل پروانه دو تا بال بنه بر دوشات
مثل محراب بهل قبله شود آغوشات
به یتیمان برسی دوست کند تیمارت
یار اینان که شوی یار بگردد یارت
مثل گل جامهی ابریشم و مخمل تن کن!
لیک چون غنچه قبا را به تنت جوشن کن!
شانه بر سر بنهی مرغ سلیمان باشی
حالیا در پی آن باش که انسان باشی
خلقت شیر کمی سخت تر آمد ز پلنگ
شعر بی نقطه که شد قافیه هم آید تنگ
گرچه در کارگه «کن فیکون» نیست خلل
چند زنبور شناسم که ندارند عسل
دل ما مثل حباب از غم دنیا خالی است
باید از عشق تو لبریز شود تا خالی است
نیش زنبور و عسل همدلی اضدادند
نرمی و دلهره در افعی مادر زادند
هر کسی یار خلایق شده حق یارش باد
حق نگه داشت و حق نیز نگهدارش باد
کم به مقیاس ترازو برود بالاتر
بیش پایین برود، او برود بالاتر
کفه بر سر بنهد پای تهی دستان را
عدل سر خم نکند چربترِ میزان را
حالیا فکر خودت باش و بیندیش به مرگ
به فرو ریختن از شاخه و افتادن برگ
قول با غین که تحریر بگردد غول است
گر خطا میرود البته کسی مسؤول است
شیر نادانِ کلیله چه شده خرگوشاش ؟!
شیر در چاه گرفتهاست توی آغوشاش
گر خدا از دل مخلوق خودش آگاه است
سهم نادانی ما توی کدامین چاه است ؟!
به کمان دل بدهی تیر خوراکت گردد
آنکه در کار هلاک است هلاکت گردد
خواب را باید یک عطسه به هم بر بزند
یا نسیمی که به آرامی، بر در بزند
خواب، سنگین که شود حالت نسیان دارد
مغز تو مرده ولی کالبدت جان دارد
از علی یاد بگیرید جوانمردی را
روز آماده کنی سفرهی شبگردی را
در نماز است و به محروم نگین میبخشد
بخدا دست خودش نیست، ببین! میبخشد!
در همه عمر به یک جامه قناعت کرده
سینه را کعبه اگر قبلهی حاجت کرده .
✍"علیرضا اطلاقی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #ألسّلامُ_عَلَيكَ_يا_بقيةاللهِ_فی_أرضه
گفتم نگاهی میشود، شاها به این سائل کنی؟
گفتا که باید سالها ، در راهِ ما منزل کنی
گفتم که منزل کردهام، عمری به راهت ای صنم!
گفتا که باید بیش ازین، ما را به خود مایل کنی
گفتم که ماهِ من تویی، در هر نگاهِ من تویی
گفتا مبادا که کنون، کار مرا مشکل کنی ؟!
گفتم چه میخواهی ز من، ای شمع جمع انجمن؟!
گفتا که باید سینه را ، مَحرم درین محفل کنی
گفتم که هستم مَحرمت، جان میدهم در مَقدمت
گفتا مبادا خویش را ، از ما دمی غافل کنی؟!
گفتم که غافل کی توان، گردم ز تو آرام جان؟
گفتا که باید دوری از، اندیشهی باطل کنی
گفتم که دوری کردهام، دارم ولی در سینه غم
گفتا که باید سینه را ، دریای بی ساحل کنی
گفتم که از دل کی رَوَد، این دردهای لاتعَد ؟
گفتا که باید عشق را، با مَعرفت حاصل کنی
گفتم چگونه مَعرفت، حاصل کنم از هر جهت؟
گفتا که باید خدمتِ رندان صاحبدل کنی
گفتم که صاحبدل کجا، باید بیابم گو شما ؟
گفتا بیا در جمکران، تا حلّ این مشکل کنی
گفتم که دیگر غیر ازین، بر من بگو ای نازنین!
گفتا اگر کردی چنین، خود را عزیز دل کنی
گفتم عزیز دل تویی ، دریا و هم ساحل تویی
گفتا که (ساقی) عشق را ، با ما توان کامل کنی
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #رفتم
رفتم ای غم ز پی عمر شتابان رفتم
به شتاب ار طلبت هست ز من هان رفتم
مشتاب ای غم دنیا که به گردم نرسی
بکن از دور ، وداعم که شتابان رفتم
ایها الناس بگویید مبارک بادم
کز صنمخانهی تن در حرم جان رفتم
الوداع ای من دردیکش بیهوشی دوست
کاینک از خویش به بوی می رهبان رفتم
تا حد دشت محبت که قیامتگاه است
پیش روی غم دل مروحه جنبان رفتم
درد، همدوش و بلا بر اثر و غم در پیش
تا به راحتگه تسلیم بدینسان رفتم
هوس گریه شبم نشتر غم داد به دست
رگ ابری بگشودم که به طوفان رفتم
آرزو کشتم و خون خوردم و عشرت کردم
نه در جور زدم ، نی بر ِ احسان رفتم
گر حکومت همه عدل است کمش گیر که من
باد پیمودم و همدوش سلیمان رفتم
همه را ماتمی ِ حسرت دنیا دیدم
چون به ماتمکدهی گبر و مسلمان رفتم
کس عنانگیر نشد ورنه من از بیت حرم
تا در بتکده ، در سایهی ایمان رفتم
خضر اگر نیست قدم میزن و میکوش که من
رفتم آخر به حرم وز ره خذلان رفتم
پایکوبان به حرم رفتم و عیبم کردند
به در دیر مغان ناصیه کوبان رفتم
من کجا ، کشمکش رد و قبولش ز کجا
نیک رفتم که نه کافر نه مسلمان رفتم
آفتاب آمد و در زیر سرم بالین شد
چون به خواب عدم از حسرت جانان رفتم
صفحهی تیغم از آن نسخهی خلد است که دوش
به شبیخون سپاه غم الوان رفتم
هر کجا مژدهی اندوه نوی بشنودم
جستم از درد گران توشه و رقصان رفتم
منم آن سیر ز جان گشته که با تیغ و کفن
به در خانهی جلاد غزلخوان رفتم
سفتهام گوهری ، از من بخر ، اما مفروش
که به دریوزهی آن بر در صد کان رفتم
"✍عرفی شیرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #در_روزگاری_که_عشق_را_نمیشناسند...
نه معماری بلند آوازه ام
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر.
اما می خواهم بدانی
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام
و با ظرافت خط کوفی.
نمی خواهم
توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی.
که عادت ندارم
از کتاب های تازه ام سخن بگویم
و از زنی
که افتخار عشق اش را داشته ام
و افتخار تالیفش را
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری
شایسته تاریخ شعرم نیست
و نه شایسته دلبر.
نمی خواهم شماره کنم
خال هایی را
که بر نقره شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را
که در خلیج های تو پرورده ام
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان سینه ات پنهان ساخته ام.
که چنین کاری
شایسته ی غرور من نیست
و کبریای تو.
بانوی من!
رسوایی زیبایم!
که با تو خوشبو می شوم.
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم
امضای من در پای تو باشد
و سحر بیانی
که طلا و لاجوردش می چکد.
مگر می توانم
در میدان های شعر فریاد نزنم:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می توانم
خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود
با تو در پارکی قدم بزنم
و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی.
بانوی من!
شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته اند
من مردی هستم
که جز عشقم را نمی پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را.
پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسند.
بانوی من!
آرزو دارم
در روزگاری دیگری دوستت می داشتم.
روزگاری مهربان تر، شاعرانه تر
روزگاری که
شمیم کتاب، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیشتر حس می کرد.
آرزو می کردم
که دوستت می داشتم
در روزگاری که
شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا
و نامه ها ی نوشته با پر
و پیراهن های تافتهی رنگارنگ.
نه در روزگار موسیقی دیسکو
و ماشین های فراری
و شلوارهای جین چل تکه.
آرزو می کردم
تو را در روزگار دیگری می دیدم
روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
آهوان، پلیکان ها یا پریان دریایی.
نقاشان، موسیقی دانها، شاعران،
عاشقان، کودکان و یا دیوانه ها.
آرزو می کردم
که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
اما
افسوس دیر رسیده ایم
ما گل عشق را می کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی شناسد...
✍- نزار قبانی -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
✍- حافظ -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام اثر: #کلام_مقدس
با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطرِ آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل میبایدتان کرد.»
عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلامِ مقدسمان
باری
از خاطر
گریخت!
✍- احمد شاملو -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
سر سودای که داری تو که سود دو جهانی
دل به مردار چه بندی تو که سیمرغ زمانی
عاشق روی تو باشند همه ی خیل ملایک
جانب وصل تو پویند همه ی عالی و دانی
عنکبوتی است جهان دام نهان کرده به هر سو
حیف باشد چو تو مرغی که در این دام بمانی
باطن ذات تو باغی است پُر از سُنبُل و ریحان
آهوی جان! ز چه در وادی بی ذرع چرانی؟
طمع سیم و زر و وسوسه ی جاه و مقامات
از کَفَت بُرد به یغما گُهرِ نقدِ جوانی
گوش خود دور کن از غُلغُله ی زاغ و زغن ها
تا بگویند به گوش ات همه اسرار نهانی
عاقلان! یوسف جان را مفروشید به دِرهم...
عاشقان! اشکِ روان را مفروشید به نانی
طفلِ عشقم چه کنم، جُز سخن عشق ندانم!؟
بجُز از عشق نگویم نکنم هیچ بیانی...
✍️ حکیم فرزانه؛ استاد #حسین_الهی_قمشه_ای
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh