eitaa logo
شعرنوش
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود من به رد مانده از اینجور سامان دادنت اینکه چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به عطـر پاشیـده از آغــوش تـو بــر پیـراهنت هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
باشم اگر دور و برت آرام می گیرد دلم بر شانه ام باشد سرت آرام می گیرد دلم شعر من از چشم تو شد طوفانی ِگلواژه ها در موج خیز ِدفترت آرام می گیرد دلم شد بسترِ آتشفشان ، خاکستر پنهان عشق با عشق آتش گسترت آرام می گیرد دلم از شهد هرگل بوسه ات انگور می نوشد لبم با بوسه های محشرت آرام می گیرد دلم باروحِ شاعر پیشه ام سرریزم ازشعر ِشراب در سایه سار ِ ساغرت آرام می گیرد دلم باران به باران تشنه ی دریای احساس توام از آفتاب باورت آرام می گیرد دلم ... ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: گلی یا سنبلی یا سروِ نازستان؟ نمی‌دانم بهشتی، کوثری یا باغی از باران؟ نمی‌دانم سراپا عطرِ نابی یا بهارِ آرزوهایی؟ و یا هستی گلابِ قمصرِ کاشان؟ نمی‌دانم سرِ زلفِ پریشان از نقاب افکنده ای بیرون چرا خواهی پریشانم کنی این‌سان! نمی‌دانم مرا گفتی که روزی مست زان پیمانه خواهی کرد نمی‌دانم که هستی بر سرِ پیمان؟ نمی‌دانم و گفتی هیچ از خاطر نخواهی بُرد عاشق را کنی یادی هنوز از عاشقِ حیران؟ نمی‌دانم هوا خواهِ توام تا زنده ام از جان و دل امّا نمی دانم چه می خواهی مرا از جان؟ نمی‌دانم صیام آمد که از (صائم) کنی ای نازنین یادی چرا خود را کنی از عاشقت پنهان؟ نمی‌دانم. ✍"صائم کاشانی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: دل اگر پاک نشد سوی تو راهش ندهند برگه‌ی عفو به دستش ز گناهش ندهند آن کسی که شده آلوده به‌دریای گناه نم اشکی به تبرّک، به نگاهش ندهند سرِ شب تا به سحر گر که بگوید: «الغوث» چون دلش پاک نگردیده، پناهش ندهند تا که بر دوش کشد بارِ گناهِ خود را ، از دوصد کوهِ کرم، یک پَرِ کاهش ندهند تا که تیره‌ست دل و دیده‌اش از گَردِ گناه روشنایی به دل و چشم سیاهش ندهند تا به تزویر کند گریه و سوزد چون شمع مُزد و پاداش، به‌صد ناله و آهش ندهند تا که دل را نکند پاک به درگاه خدا در دوعالم شرف و عزت و جاهش ندهند تا نکارد به جهان بذر خلوص و ایمان... از بهشت ابدی، مِهرگیاهش ندهند تا نریزد نمِ اشکی به صداقت؛ هرگز به‌خدا قطره‌ای از بحر الهش ندهند تا که روشن نکند خانه‌ی ظلمت‌زده‌ای... «چشم دیدار خدامنظر ماهش ندهند» ۱ تا که در نیمه‌ی شب‌ها نشود اهل نیاز از سوی حضرت حق، فیض پگاهش ندهند (ساقیا)! سر به‌ روی سجده‌ی اخلاص گذار سَر که بر سجده نرفته‌ست، کلاهش ندهند. ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: «هرکسی را به سرکوی تو راهش ندهند» ۱ به رُخش در نگشایند و پناهش ندهند آن که بی‌بهره ز نورِ ادب و مَعرفت است هرگز از پرتو رخشان اِلٰهش ندهند گر نریزد ز بصر، اشک ندامت، هرگز مژده‌ی رحمت و غفران گناهش ندهند تا که چشم سر و دل پاک نگردد از غیر چشم دیدار خدامنظر ماهش ندهند توشه‌ی ره نشود گر که فراهم جان را شادی رستنِ از شام سیاهش ندهند هرکه صافی نکند جان و ننوشد می عشق در سراپرده‌ی دل، فیض پگاهش ندهند مزرع دل نکند هرکه مهیّا، (کوشا)! به جهان گذران، مِهر گیاهش ندهند. ✍سید محمد صالحی (کوشا) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: تا کسی را به سر کوی تو راهش ندهند گریه و سوز دل و ناله و آهش ندهند روشنی نیست به چشم و دل بی‌چشم و دلی از شب زلف تو تا روز سیاهش ندهند کوه طاعت اگر آرد به قیامت زاهد بی تولاّی تو حتّی پر کاهش ندهند به غباری که ز کویت به رخم مانده قسم هرکه خاک تو نشد عزت و جاهش ندهند دیده صد بار اگر کور شود بهتر از آن که به دیدار تو یک فیض نگاهش ندهند کافر و مؤمن و غير و خودی و دشمن و دوست هیچ‌کس نيست که در کوی تو راهش ندهند تو نوازش کنی، آن را که نگاهش نکنند تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند تلخی عشق حلاوت ندهد (میثم) را تا که سوزِ سحر و اشک پگاهش ندهند‌ ✍غلامرضا سازگار (میثم) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: این ماه که ماهِ رحمت و غفران است بهره بَرد آنکس که در آن مهمان است از سـیـنه چو زنگ کیــنه‌ها پـاک شود این مــاه بــرای دردهــا درمــان است ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
🔹نام شعر: به خاطر سقفی که نبوده روی سرت برای چاقوهای شکسته در کمرت برای آنها که وصله‌ی تنت شده اند برای خاطره هایی که دشمنت شده اند به خاطر غزلِ گير کرده در دهنت برای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنت برای آنها که در تنت مرور شدند به خاطر آنهایی که از تو دور شدند به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی خدای گم شده در چند جمله ی عربی برای خاطرِ شعر-اين دکانِ رنگ رزی- برای اين ادبيات فاخرِ عوضی! به خاطر بطری های چيده روی زمين به خاطر سردرد و به خاطر کُدئين برای ماندنِ اين دردهای سردرگم به خاطر بی‌خوابی، به خاطر واليوم قرار شد اندوهِ تو مستمر بشود مقدر است که رنج تو بيشتر بشود که تا نفس می‌آید دوندگی بکنی مقدر است بمانی و زندگی بکنی: شبيه قلبی که در نوار پيچيده شبيه خفاشی که به غار پيچيده شبيه خودکشیِ عنکبوتِ تنهایی که گردن خود را لای تار پيچيده شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای که بوی خونش توی قطار پيچيده شبيه آدمِ از ياد رفته ای که دلش به دورِ پاهای انتظار پيچيده شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش هزار تا خبرِ ناگوار پيچيده شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای که بوی ترسش وقتِ ناهار پيچيده! شبيه گم شدن کارمندِ جزئی که جنازه اش دورِ ميز کار پيچيده شبيه نعشی که پيچ خورده دورِخودش سی ودوبار سرش دورِ دار پيچيده تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند سی و دوتا شمعِ لعنتی که فوت شدند سی ودو تا شمعِ لعنتی که توی سرت تو دود می‌کنی و سوت می‌زند پدرت سی ودو پوکه ی خالی شده ميان تنت سی ودو تا دندان شکسته در دهنت سی ودو رابطه ی پشتِ سر گذاشته ات سی ودو نفرين از مادرِ نداشته ات سی ودو زخم... که اندازه ی تن اند هنوز سی ودو زن که تو را جيغ می‌زنند هنوز سی ودو تا زن در جيب های پيرهنت سی ودو بوسه ی شلاق خورده در دهنت سی ودو مار که در دوزخِ سر تو پُرند سی ودو گرگ... که در برف ها تو را بخورند سی ودو تا پلِ درهم شکسته پشتِ سرت سی ودو عقربِ آتش گرفته در جگرت سی ودو مرتبه روی طناب، بند شدن سی ودوبار زمین خوردن و بلند شدن میان پنجه ی دیروزها مچاله شدد به زندگی چسبیدی، سی و دوساله شدی... برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده برای ديدنِ صدباره ی پدرخوانده برای چاقو دادن به دست های جدید برای دوست شدن با شکست های جدید برای مرگ_زنِ هرزه ای که می آید_ برای درک زمین لرزه ای که می آید برای گفتنِ این فحش های زیرلبی برای مثنویِ بی روایتِ عصبی به رقص مرگ، میان تنت ادامه بده نفس بگیر و به... جان... کنـ ـ ـدنـ‌ ـ ـت... ادامـ ـه... بـ ـ ـده! ✍- حامد ابراهیم‌پور - 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
مــــرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه اینکه این محل احــاطه کرده شهـــــر را شعـــــــاع مهـــربانیت ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
در پاسخ نامه ام گل یخ دادی صد بار به من وعده به دوزخ دادی یک ماه برو کلاس خیاطی عشق شاید که خدا خواست به من نخ دادی! ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم، تو آنقدر خوب بودی که جیب هایم را نگشتی! و من... آنقدر هول بودم؛ که به جای سیب، دلم را به تو دادم...! ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh
خیلی دلم ترمینال می‌خواد! مسخره‌س نه؟ دلم می‌خواد با یه گوشیِ اینترنت خاموش و بدون پاور بانک، با یه کوله‌ی کوچیک روی دوش برم ترمینال وُ بلیتِ اولین اتوبوس به سمت جنوب رو بگیرم. می‌گم جنوب چون دلم جاده‌ی کویری می‌خواد، می‌دونم شب کنار جاده چیزی معلوم نیست اما آسمون همیشه معلومه، درست شبیه خدا! نمی‌شه گرفت بغلش کرد، نمی‌شه لمسش کرد اما معلومه، از همه‌ چیزایی که می‌بینی و می‌شه لمسشون کرد معلوم تره! حتی از پسِ همون تاریکیِ کویرِ کنار جاده که جلو چشمای منتظرِ من قد عَلَم کرده هم خدا معلومه. هی نگاه کنم به تاریکی و صدای حرکت لاستیک اتوبوسِ آبی رنگ که مقصدش جنوبه روی آسفالت دلتنگیم رو هزار برابر کنه. دلتنگِ خودمم. چی بود آخه این زندگی. صدا وُ نورِ کم جون وُ حتی بویِ اتوبوسِ شب چنگ می‌زنه به دلِ آدم. وقتی اتوبوس بین راه زد کنار پیاده شم و با فاصله از آدما بشینیم روی سکو وُ یه نخ سیگار روشن کنم وُ از لابه‌لای دودِ محوِ کِنتِ چهار که دیر کام می‌ده نگاه کنم به سیاهیِ مطلقِ کویر. به این فکر کنم وسط اون همه تاریکی چه خبره؟ نیازی‌ام به تکوندن خاکسترِ سیگار نیست، باد از شرق و غرب و شمال و جنوب می‌وزه! دلم میخواد کسی بهم زنگ نزنه، دلم می‌خواد کسی بهم نگه کجایی، کِی می‌رسی؟ اینهمه رسیدیم تهش چی شد؟ باز فهمیدم نرسیدیم. اصلاً یکی نیست بگه کجا داریم میریم! راننده بیاد اتوبوس رو روشن کنه و بگه: مسافرا سوار بشید، بی توجه به راننده برم یه چای نبات بگیرم وایسم اون کنج وُ چوبِ نبات رو بچرخونم توی لیوان. اتوبوسِ آبی کم کم بره توی جاده وُ آروم آروم دور شه. به این فکر نکنم فردا چیکار دارم، کجا باید باشم، اصلاً هیچ بایدی نباشه. زُل بزنم به کویر وُ باد بپیچه توی موهام. امیدوارم اتوبوسی که از اینجا رد می‌شه وُ میره سمت شمال برای من هم جا داشته باشه. چون می‌خوام بین راه پیاده شم وُ برم سمت غرب وُ بعدشم شرق و‌ُ بعدشم... فهمیدی نمی‌خوام برسم نه؟ کجا برسم آخه!؟ وقتی مقصد داری هیچی از مسیر نمی‌فهمی همش می‌خوای برسی، بعدشم تا میرسی یادت میره مقصدت اونجا بوده وُ بعد مقصدت رو عوض می‌کنی. اینجوری همش میخوای برسی اما نمی‌رسی. خسته ام... خیلی خسته ام. ✍️ 💠{ کانال ادبی شعر نوش } ❄️ @shernosh