🔹نام شعر: #ماه_رحمت_و_غفران
این ماه که ماهِ رحمت و غفران است
بهره بَرد آنکس که در آن مهمان است
از سـیـنه چو زنگ کیــنهها پـاک شود
این مــاه بــرای دردهــا درمــان است
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #مُردهی_جامانده_زیر_پیرهن
به خاطر سقفی که نبوده روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت
برای آنها که وصلهی تنت شده اند
برای خاطره هایی که دشمنت شده اند
به خاطر غزلِ گير کرده در دهنت
برای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنت
برای آنها که در تنت مرور شدند
به خاطر آنهایی که از تو دور شدند
به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی
خدای گم شده در چند جمله ی عربی
برای خاطرِ شعر-اين دکانِ رنگ رزی-
برای اين ادبيات فاخرِ عوضی!
به خاطر بطری های چيده روی زمين
به خاطر سردرد و به خاطر کُدئين
برای ماندنِ اين دردهای سردرگم
به خاطر بیخوابی، به خاطر واليوم
قرار شد اندوهِ تو مستمر بشود
مقدر است که رنج تو بيشتر بشود
که تا نفس میآید دوندگی بکنی
مقدر است بمانی و زندگی بکنی:
شبيه قلبی که در نوار پيچيده
شبيه خفاشی که به غار پيچيده
شبيه خودکشیِ عنکبوتِ تنهایی
که گردن خود را لای تار پيچيده
شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای
که بوی خونش توی قطار پيچيده
شبيه آدمِ از ياد رفته ای که دلش
به دورِ پاهای انتظار پيچيده
شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش
هزار تا خبرِ ناگوار پيچيده
شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای
که بوی ترسش وقتِ ناهار پيچيده!
شبيه گم شدن کارمندِ جزئی که
جنازه اش دورِ ميز کار پيچيده
شبيه نعشی که پيچ خورده دورِخودش
سی ودوبار سرش دورِ دار پيچيده
تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند
سی و دوتا شمعِ لعنتی که فوت شدند
سی ودو تا شمعِ لعنتی که توی سرت
تو دود میکنی و سوت میزند پدرت
سی ودو پوکه ی خالی شده ميان تنت
سی ودو تا دندان شکسته در دهنت
سی ودو رابطه ی پشتِ سر گذاشته ات
سی ودو نفرين از مادرِ نداشته ات
سی ودو زخم... که اندازه ی تن اند هنوز
سی ودو زن که تو را جيغ میزنند هنوز
سی ودو تا زن در جيب های پيرهنت
سی ودو بوسه ی شلاق خورده در دهنت
سی ودو مار که در دوزخِ سر تو پُرند
سی ودو گرگ... که در برف ها تو را بخورند
سی ودو تا پلِ درهم شکسته پشتِ سرت
سی ودو عقربِ آتش گرفته در جگرت
سی ودو مرتبه روی طناب، بند شدن
سی ودوبار زمین خوردن و بلند شدن
میان پنجه ی دیروزها مچاله شدد
به زندگی چسبیدی، سی و دوساله شدی...
برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده
برای ديدنِ صدباره ی پدرخوانده
برای چاقو دادن به دست های جدید
برای دوست شدن با شکست های جدید
برای مرگ_زنِ هرزه ای که می آید_
برای درک زمین لرزه ای که می آید
برای گفتنِ این فحش های زیرلبی
برای مثنویِ بی روایتِ عصبی
به رقص مرگ، میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و به... جان... کنـ ـ ـدنـ ـ ـت... ادامـ ـه... بـ ـ ـده!
✍- حامد ابراهیمپور -
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
مــــرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت
فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه اینکه این محل
احــاطه کرده شهـــــر را شعـــــــاع مهـــربانیت
✍️ #کاظم_بهمنی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
در پاسخ نامه ام گل یخ دادی
صد بار به من وعده به دوزخ دادی
یک ماه برو کلاس خیاطی عشق
شاید که خدا خواست به من نخ دادی!
✍️ #علی_بهشت_آیین
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم،
تو آنقدر خوب بودی که
جیب هایم را نگشتی!
و من...
آنقدر هول بودم؛
که به جای سیب،
دلم را به تو دادم...!
✍️ #پسر_مقدس
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
خیلی دلم ترمینال میخواد!
مسخرهس نه؟
دلم میخواد با یه گوشیِ اینترنت خاموش
و بدون پاور بانک،
با یه کولهی کوچیک روی دوش برم ترمینال وُ
بلیتِ اولین اتوبوس به سمت جنوب رو بگیرم.
میگم جنوب چون دلم جادهی کویری میخواد،
میدونم شب کنار جاده چیزی معلوم نیست
اما آسمون همیشه معلومه،
درست شبیه خدا!
نمیشه گرفت بغلش کرد،
نمیشه لمسش کرد
اما معلومه،
از همه چیزایی که میبینی و میشه لمسشون کرد
معلوم تره!
حتی از پسِ همون تاریکیِ کویرِ کنار جاده
که جلو چشمای منتظرِ من قد عَلَم کرده هم
خدا معلومه.
هی نگاه کنم به تاریکی و
صدای حرکت لاستیک اتوبوسِ آبی رنگ
که مقصدش جنوبه
روی آسفالت
دلتنگیم رو هزار برابر کنه.
دلتنگِ خودمم.
چی بود آخه این زندگی.
صدا وُ نورِ کم جون وُ
حتی بویِ اتوبوسِ شب چنگ میزنه به دلِ آدم.
وقتی اتوبوس بین راه زد کنار
پیاده شم و با فاصله از آدما
بشینیم روی سکو وُ یه نخ سیگار روشن کنم وُ
از لابهلای دودِ محوِ کِنتِ چهار
که دیر کام میده نگاه کنم به سیاهیِ مطلقِ کویر.
به این فکر کنم وسط اون همه تاریکی چه خبره؟
نیازیام به تکوندن خاکسترِ سیگار نیست،
باد از شرق و غرب و شمال و جنوب میوزه!
دلم میخواد کسی بهم زنگ نزنه،
دلم میخواد کسی بهم نگه کجایی، کِی میرسی؟
اینهمه رسیدیم تهش چی شد؟
باز فهمیدم نرسیدیم.
اصلاً یکی نیست بگه کجا داریم میریم!
راننده بیاد اتوبوس رو روشن کنه و بگه:
مسافرا سوار بشید،
بی توجه به راننده برم یه چای نبات بگیرم
وایسم اون کنج وُ چوبِ نبات رو بچرخونم توی لیوان.
اتوبوسِ آبی کم کم بره توی جاده وُ
آروم آروم دور شه.
به این فکر نکنم فردا چیکار دارم،
کجا باید باشم،
اصلاً هیچ بایدی نباشه.
زُل بزنم به کویر وُ باد بپیچه توی موهام.
امیدوارم اتوبوسی که از اینجا رد میشه وُ میره سمت شمال
برای من هم جا داشته باشه.
چون میخوام بین راه پیاده شم وُ
برم سمت غرب وُ بعدشم شرق وُ
بعدشم...
فهمیدی نمیخوام برسم نه؟
کجا برسم آخه!؟
وقتی مقصد داری هیچی از مسیر نمیفهمی
همش میخوای برسی،
بعدشم تا میرسی
یادت میره مقصدت اونجا بوده وُ بعد
مقصدت رو عوض میکنی.
اینجوری همش میخوای برسی اما نمیرسی.
خسته ام...
خیلی خسته ام.
✍️ #علی_سلطانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ترانه "کعبه" ي معين را اولين بار
وقتي شنيدم که همکلاسي ام ته کلاس کز کرده بود توي خودش
و با "واکمن"اش که آنروزها داشتنش جرم محسوب مي شد،
به همين ترانه گوش مي داد و قطره قطره اشکهايش
از گوشه چشم و بعد شيب بيني اش مي غلطيد روي نيمکت آهني...
مي دانستم خواستگار پر و پا قرص و مايه داري دارد
که قرار است بزودي شوهرش شود.
ولي خودش دل در گرو پسرک لاغراندام موبوري داشت
که ماهي يکبار که ازمرخصي مي آمد
هر پنج تايمان بسيج مي شديم تا آنها بتوانند ده دقيقه
فقط ده دقيقه دور از چشم اوليا و مدير و معاون و گشت کميته
و که و که با هم حرف بزنند.
من و شراره که از همه قدبلندتر بوديم
به بهانه چيدن رزهاي رونده از درخت توت
با زور و زحمت بالا مي رفتيم که اگر از دور
گشت کميته يا پدر و مادر و کس و کاري پيدايش شد
به فريبا که پسرانه سوت مي زد اشاره دهيم
تا به نسرين که از همه به سارا و ايرج نزديکتر بود خبر دهد!
در صورت وقوع خطر هم
تا جان در بدن داشتيم مي دويديم بسمت ميدان
تا خودمان را گم کنيم
در هياهوي مغازه هاي شلوغ اطراف ميدان...
ما براي سارا و ايرج
و براي "عشق"، احترام قايل بوديم...
سارا را ديده بوديم که وقت خواندن نامه هاي ايرج
چگونه سرخ مي شود و مزاحم خلوتش نمي شديم...
مثل حالا نبود که پيامهاي عشاق دست به دست بگردد
ميان همه اعضاي گروه چت!
ايرج را هم ديده بوديم که وقتي مي خواست
از جلوي ما رد شود و برسد به سارا سرش را بالا نمي آورد
و مثل امروزي ها چک و چانه نمي زد
با هر دخترکي که سر راهش بود...
سر به توو آرام مي رفت و دست آخر
وقت رفتن هميشه مي گفت عروسياتون با آبکش
آب مياريم براتون با ساراخانوم...
و ما هم امروزي نبوديم...
سر بلند نکرده بوديم که جوابي داده باشيم.
که بدانيم
رنگ چشمهاي ايرج خان عسلي محسوب مي شود يا ميشي
که بتوانيم سارا را کمک کنيم براي دانستن اينکه
شال گردن سبز بيشتر به رنگ چشمهايش مي آيد
يا کرم خاکي!
آنروزها ولنتاين نبود...
تولد معناي خاصي نداشت...
اما دخترانِ عاشق شالگردن مي بافتند که نکند
سرما رد شود از پوسته ي عشق
و استخوانِ دوست داشتن را درهم شکند...
چه شال گردنها که دست به دست نمي چرخيد ميان ما
که نکند مادري بو ببرد دوستِ فرزندشان عاشق شده است!
عشق...
گناه نابخشودني ديروز
و بازي بي سرانجام امروز...
✍️ #ناهيد_عرجویی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
فرشته به زمین آمد
و از دیدن آن همه فرشته ی بیبال تعجب كرد.
او هر كه را كه میدید، به یاد میآورد.
زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود.
اما نفهمید چرا این فرشتهها
برای پس گرفتن بالهایشان
به بهشت برنمیگردند!
روزها گذشت...
با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید كه
فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا
به یاد نمیآورد؛
نه بالش را وَ نه قولش را...
فرشته فراموش كرد.
فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
✍️ #عرفان_نظر_آهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
مرد بر بلندای صخره به بانگ بلند گفت:
زن مقدّس است.
همهمه مردم تمام شد.
گفت: تن او معبد است،
معبدِ نیایش لبان من.
مردم نگاه کردند،
نمیفهمیدند.
مرد گفت: زن مزرعه ی من است،
من مزرعه ی زن.
گفت: من و زن دو ابرِ به هم پیوستهایم،
دو اجابت دعای باران.
مردم به بیم و گیجی نگاهش کردند.
گفت : من و زن دو اسب سرکشیم
در دشتهای سبز شرقی،
از ماه تا خورشید به شورش عطش میدویم.
گفت:
زن باهار من است،
نارنج من است،
زن پناه من است با سینههای پُر از اردیبهشت
و لبان پُر از شاتوت
و تنش، تنِ تیرماهِ داغش.
از میان مردم کسی گفت:
مرتد شده، و سنگی به لبان مرد نشست.
تا سنگ های بعد ببارند، زن از راه رسید
و مرد را میان موهای خود پنهان کرد و بعد
مادیانی مغرور شد و به تاخت رفت.
رفت تا مرد قصهگوی سرگشته را به شهر دیگری ببرد.
شهری که مردانش بدانند زنان چشمه شرابند،
و زنانش بدانند مردان حریصان شراب.
و هیچکس هیچوقت از مرد نپرسید
اگر زن تو را نبوسیده بود، کلماتت را چه میکردی؟
اگر کسی پرسیده بود،
مرد حتماً گریه میکرد...
✍️ #حمید_سلیمی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
33.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 #چند_قطعه_ی_کوتاه
(1)
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه،
ولی می تونه یادش بده که وقتی شکست
لبه ی تیزش
دست اونی که قلبشو شکسته نَبُره!
(2)
دخترک کبریت فروش هم پیر شد...
ولی باز به سلامتیش...!
که توُ سرما و گرما فقط
کبریت هاش رو فروخت و
هیچ وقت خودش رو نفروخت...
(3)
آنگاه که تو در کنارم نیستی
شب یا روز
کدامیک بهتر است؟!
چه بگویم!
اما می دانم که:
هر دو بی ارزشند
آنگاه که تو در کنارم نیستی...
(4)
مطرح می شوم؛
چون باد در خواب باغ های پاییز
و با من...
صدای هزار ساله ی تنهایی است
آه...
ای عاشقان قدیمی
دیری است عشق ؛
خیلی غریب مانده است...
(5)
آدم وقتی
یه حس تکرار نشدنی رو
با یکی تجربه میکنه،
دیگه اون حس رو با کس دیگه ای
نمیتونه تجربه کنه
بعضی حس ها خاص و ناب هستن
مثل بعضی آدمها...
(6)
به خلوتگاه تنهایی ات دوباره خواهم آمد،
و خواهم شکست سکوت تنهایی ات را
و تو را با خود به تجلی گاه روشنی خواهم بُرد
به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد
به جایی که سکوت
معنای همه ی حرفهای ناگفته است
به دوردستها...
(7)
كاش مي شد گوشه اي نوشت:
خدايا امشب خيلي خسته ام...
فردا صبح بيدارم نكن!
(8)
غم نویس نیستم
فقط گاه و بی گاه
آب و هوای دل را مکتوب می کنم
همین...!
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
به یاد وبگردی های دهه ی هشتاد دوباره وبلاک "آشنای دیروز... گمشده ی فردا" به روز رسانی می شود. علاقمندان به وبگردی و دوستانی که خاطره از آن روزها دارند، منتظر استشمام عطر حضورتان در این وبلاگ هستم.
نشانی وبلاگ:
https://artarahimi.blogsky.com/
🔹نام شعر: #لایق_دیدار
کاش، این جمعه مرا لایق دیدار کنی!
دیده در دیدهی این عبد گنهکار کنی!
ای طبیب دل من! کاش بیایی و دمی
نظری بر دل این خستهی بیمار کنی!
بکشی دست نوازش به سرم تا که مرا
از گرانخوابِ پُر از دلهره، بیدار کنی!
کاش میشد که رهایم کنی از بند گناه
تا مرا در حرم عشق، گرفتار کنی!
گرچه بودم همهی عمر به خواب غفلت
تو مرا با نفس معجزه، هشیار کنی!
بدمی با نفسی بر دل زنگاری من ـ
تا که پاک از دلم این تودهی زنگار کنی!
پیش پایت بنشینم بشوم مات رخت
تا مرا باخبر از عالم اسرار کنی!
راه پر پیچ و خم زندگی تار مرا ،
با فروغ نگهت روشن و هموار کنی!
کاش آیی و جهان نگران را پاک از ـ
شرّ کفار جفاپیشهی جبّار کنی!
یوسف فاطمه! بازآ سر بازار و ببین :
عالَمی را ، ز دل و دیده، خریدار کنی!
خارزار است جهان، بی گل رویت، بازآ
که جهان را ز رخت، گلشن و گلزار کنی!
کاش ای (ساقی) میخانهی هستی! ز کرم
از مِی عشق، مرا سرخوش و سرشار کنی!
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh