وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم،
تو آنقدر خوب بودی که
جیب هایم را نگشتی!
و من...
آنقدر هول بودم؛
که به جای سیب،
دلم را به تو دادم...!
✍️ #پسر_مقدس
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
خیلی دلم ترمینال میخواد!
مسخرهس نه؟
دلم میخواد با یه گوشیِ اینترنت خاموش
و بدون پاور بانک،
با یه کولهی کوچیک روی دوش برم ترمینال وُ
بلیتِ اولین اتوبوس به سمت جنوب رو بگیرم.
میگم جنوب چون دلم جادهی کویری میخواد،
میدونم شب کنار جاده چیزی معلوم نیست
اما آسمون همیشه معلومه،
درست شبیه خدا!
نمیشه گرفت بغلش کرد،
نمیشه لمسش کرد
اما معلومه،
از همه چیزایی که میبینی و میشه لمسشون کرد
معلوم تره!
حتی از پسِ همون تاریکیِ کویرِ کنار جاده
که جلو چشمای منتظرِ من قد عَلَم کرده هم
خدا معلومه.
هی نگاه کنم به تاریکی و
صدای حرکت لاستیک اتوبوسِ آبی رنگ
که مقصدش جنوبه
روی آسفالت
دلتنگیم رو هزار برابر کنه.
دلتنگِ خودمم.
چی بود آخه این زندگی.
صدا وُ نورِ کم جون وُ
حتی بویِ اتوبوسِ شب چنگ میزنه به دلِ آدم.
وقتی اتوبوس بین راه زد کنار
پیاده شم و با فاصله از آدما
بشینیم روی سکو وُ یه نخ سیگار روشن کنم وُ
از لابهلای دودِ محوِ کِنتِ چهار
که دیر کام میده نگاه کنم به سیاهیِ مطلقِ کویر.
به این فکر کنم وسط اون همه تاریکی چه خبره؟
نیازیام به تکوندن خاکسترِ سیگار نیست،
باد از شرق و غرب و شمال و جنوب میوزه!
دلم میخواد کسی بهم زنگ نزنه،
دلم میخواد کسی بهم نگه کجایی، کِی میرسی؟
اینهمه رسیدیم تهش چی شد؟
باز فهمیدم نرسیدیم.
اصلاً یکی نیست بگه کجا داریم میریم!
راننده بیاد اتوبوس رو روشن کنه و بگه:
مسافرا سوار بشید،
بی توجه به راننده برم یه چای نبات بگیرم
وایسم اون کنج وُ چوبِ نبات رو بچرخونم توی لیوان.
اتوبوسِ آبی کم کم بره توی جاده وُ
آروم آروم دور شه.
به این فکر نکنم فردا چیکار دارم،
کجا باید باشم،
اصلاً هیچ بایدی نباشه.
زُل بزنم به کویر وُ باد بپیچه توی موهام.
امیدوارم اتوبوسی که از اینجا رد میشه وُ میره سمت شمال
برای من هم جا داشته باشه.
چون میخوام بین راه پیاده شم وُ
برم سمت غرب وُ بعدشم شرق وُ
بعدشم...
فهمیدی نمیخوام برسم نه؟
کجا برسم آخه!؟
وقتی مقصد داری هیچی از مسیر نمیفهمی
همش میخوای برسی،
بعدشم تا میرسی
یادت میره مقصدت اونجا بوده وُ بعد
مقصدت رو عوض میکنی.
اینجوری همش میخوای برسی اما نمیرسی.
خسته ام...
خیلی خسته ام.
✍️ #علی_سلطانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
ترانه "کعبه" ي معين را اولين بار
وقتي شنيدم که همکلاسي ام ته کلاس کز کرده بود توي خودش
و با "واکمن"اش که آنروزها داشتنش جرم محسوب مي شد،
به همين ترانه گوش مي داد و قطره قطره اشکهايش
از گوشه چشم و بعد شيب بيني اش مي غلطيد روي نيمکت آهني...
مي دانستم خواستگار پر و پا قرص و مايه داري دارد
که قرار است بزودي شوهرش شود.
ولي خودش دل در گرو پسرک لاغراندام موبوري داشت
که ماهي يکبار که ازمرخصي مي آمد
هر پنج تايمان بسيج مي شديم تا آنها بتوانند ده دقيقه
فقط ده دقيقه دور از چشم اوليا و مدير و معاون و گشت کميته
و که و که با هم حرف بزنند.
من و شراره که از همه قدبلندتر بوديم
به بهانه چيدن رزهاي رونده از درخت توت
با زور و زحمت بالا مي رفتيم که اگر از دور
گشت کميته يا پدر و مادر و کس و کاري پيدايش شد
به فريبا که پسرانه سوت مي زد اشاره دهيم
تا به نسرين که از همه به سارا و ايرج نزديکتر بود خبر دهد!
در صورت وقوع خطر هم
تا جان در بدن داشتيم مي دويديم بسمت ميدان
تا خودمان را گم کنيم
در هياهوي مغازه هاي شلوغ اطراف ميدان...
ما براي سارا و ايرج
و براي "عشق"، احترام قايل بوديم...
سارا را ديده بوديم که وقت خواندن نامه هاي ايرج
چگونه سرخ مي شود و مزاحم خلوتش نمي شديم...
مثل حالا نبود که پيامهاي عشاق دست به دست بگردد
ميان همه اعضاي گروه چت!
ايرج را هم ديده بوديم که وقتي مي خواست
از جلوي ما رد شود و برسد به سارا سرش را بالا نمي آورد
و مثل امروزي ها چک و چانه نمي زد
با هر دخترکي که سر راهش بود...
سر به توو آرام مي رفت و دست آخر
وقت رفتن هميشه مي گفت عروسياتون با آبکش
آب مياريم براتون با ساراخانوم...
و ما هم امروزي نبوديم...
سر بلند نکرده بوديم که جوابي داده باشيم.
که بدانيم
رنگ چشمهاي ايرج خان عسلي محسوب مي شود يا ميشي
که بتوانيم سارا را کمک کنيم براي دانستن اينکه
شال گردن سبز بيشتر به رنگ چشمهايش مي آيد
يا کرم خاکي!
آنروزها ولنتاين نبود...
تولد معناي خاصي نداشت...
اما دخترانِ عاشق شالگردن مي بافتند که نکند
سرما رد شود از پوسته ي عشق
و استخوانِ دوست داشتن را درهم شکند...
چه شال گردنها که دست به دست نمي چرخيد ميان ما
که نکند مادري بو ببرد دوستِ فرزندشان عاشق شده است!
عشق...
گناه نابخشودني ديروز
و بازي بي سرانجام امروز...
✍️ #ناهيد_عرجویی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
فرشته به زمین آمد
و از دیدن آن همه فرشته ی بیبال تعجب كرد.
او هر كه را كه میدید، به یاد میآورد.
زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود.
اما نفهمید چرا این فرشتهها
برای پس گرفتن بالهایشان
به بهشت برنمیگردند!
روزها گذشت...
با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید كه
فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا
به یاد نمیآورد؛
نه بالش را وَ نه قولش را...
فرشته فراموش كرد.
فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
✍️ #عرفان_نظر_آهاری
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
مرد بر بلندای صخره به بانگ بلند گفت:
زن مقدّس است.
همهمه مردم تمام شد.
گفت: تن او معبد است،
معبدِ نیایش لبان من.
مردم نگاه کردند،
نمیفهمیدند.
مرد گفت: زن مزرعه ی من است،
من مزرعه ی زن.
گفت: من و زن دو ابرِ به هم پیوستهایم،
دو اجابت دعای باران.
مردم به بیم و گیجی نگاهش کردند.
گفت : من و زن دو اسب سرکشیم
در دشتهای سبز شرقی،
از ماه تا خورشید به شورش عطش میدویم.
گفت:
زن باهار من است،
نارنج من است،
زن پناه من است با سینههای پُر از اردیبهشت
و لبان پُر از شاتوت
و تنش، تنِ تیرماهِ داغش.
از میان مردم کسی گفت:
مرتد شده، و سنگی به لبان مرد نشست.
تا سنگ های بعد ببارند، زن از راه رسید
و مرد را میان موهای خود پنهان کرد و بعد
مادیانی مغرور شد و به تاخت رفت.
رفت تا مرد قصهگوی سرگشته را به شهر دیگری ببرد.
شهری که مردانش بدانند زنان چشمه شرابند،
و زنانش بدانند مردان حریصان شراب.
و هیچکس هیچوقت از مرد نپرسید
اگر زن تو را نبوسیده بود، کلماتت را چه میکردی؟
اگر کسی پرسیده بود،
مرد حتماً گریه میکرد...
✍️ #حمید_سلیمی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
33.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 #چند_قطعه_ی_کوتاه
(1)
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه،
ولی می تونه یادش بده که وقتی شکست
لبه ی تیزش
دست اونی که قلبشو شکسته نَبُره!
(2)
دخترک کبریت فروش هم پیر شد...
ولی باز به سلامتیش...!
که توُ سرما و گرما فقط
کبریت هاش رو فروخت و
هیچ وقت خودش رو نفروخت...
(3)
آنگاه که تو در کنارم نیستی
شب یا روز
کدامیک بهتر است؟!
چه بگویم!
اما می دانم که:
هر دو بی ارزشند
آنگاه که تو در کنارم نیستی...
(4)
مطرح می شوم؛
چون باد در خواب باغ های پاییز
و با من...
صدای هزار ساله ی تنهایی است
آه...
ای عاشقان قدیمی
دیری است عشق ؛
خیلی غریب مانده است...
(5)
آدم وقتی
یه حس تکرار نشدنی رو
با یکی تجربه میکنه،
دیگه اون حس رو با کس دیگه ای
نمیتونه تجربه کنه
بعضی حس ها خاص و ناب هستن
مثل بعضی آدمها...
(6)
به خلوتگاه تنهایی ات دوباره خواهم آمد،
و خواهم شکست سکوت تنهایی ات را
و تو را با خود به تجلی گاه روشنی خواهم بُرد
به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد
به جایی که سکوت
معنای همه ی حرفهای ناگفته است
به دوردستها...
(7)
كاش مي شد گوشه اي نوشت:
خدايا امشب خيلي خسته ام...
فردا صبح بيدارم نكن!
(8)
غم نویس نیستم
فقط گاه و بی گاه
آب و هوای دل را مکتوب می کنم
همین...!
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
به یاد وبگردی های دهه ی هشتاد دوباره وبلاک "آشنای دیروز... گمشده ی فردا" به روز رسانی می شود. علاقمندان به وبگردی و دوستانی که خاطره از آن روزها دارند، منتظر استشمام عطر حضورتان در این وبلاگ هستم.
نشانی وبلاگ:
https://artarahimi.blogsky.com/
🔹نام شعر: #لایق_دیدار
کاش، این جمعه مرا لایق دیدار کنی!
دیده در دیدهی این عبد گنهکار کنی!
ای طبیب دل من! کاش بیایی و دمی
نظری بر دل این خستهی بیمار کنی!
بکشی دست نوازش به سرم تا که مرا
از گرانخوابِ پُر از دلهره، بیدار کنی!
کاش میشد که رهایم کنی از بند گناه
تا مرا در حرم عشق، گرفتار کنی!
گرچه بودم همهی عمر به خواب غفلت
تو مرا با نفس معجزه، هشیار کنی!
بدمی با نفسی بر دل زنگاری من ـ
تا که پاک از دلم این تودهی زنگار کنی!
پیش پایت بنشینم بشوم مات رخت
تا مرا باخبر از عالم اسرار کنی!
راه پر پیچ و خم زندگی تار مرا ،
با فروغ نگهت روشن و هموار کنی!
کاش آیی و جهان نگران را پاک از ـ
شرّ کفار جفاپیشهی جبّار کنی!
یوسف فاطمه! بازآ سر بازار و ببین :
عالَمی را ، ز دل و دیده، خریدار کنی!
خارزار است جهان، بی گل رویت، بازآ
که جهان را ز رخت، گلشن و گلزار کنی!
کاش ای (ساقی) میخانهی هستی! ز کرم
از مِی عشق، مرا سرخوش و سرشار کنی!
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #ما_شدم
دور شدم ازین و آن با خودم آشنا شدم
آینه در حجاز بود عاشق مصطفی شدم
سرمه نمیبرم به چین، قند و شکر نمیخرم
نقره و زر نخواستم ، صاحب کیمیا شدم
بار شتر گذاشتم، وقف تو هر چه داشتم
دانهی عشق کاشتم، در قفست رها شدم
با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانهای ست
با تو پر از قصیدهام، با تو غزلسرا شدم
«ای که ملول میشوی از نفس فرشتهها»
باور من نمیشود، همنفس خدا شدم
سفرهی دل برای من باز کن، آیهای بخوان
حرف بزن که مَحرمِ زمزمهی حِرا شدم
قطرهی من فرات شد، ذرهّام آفتاب شد
پیش تو سیدالبشر ، سیدة النسا شدم
پشت سرت من و علی قامت عشق بستهایم
تو همه مقتدا شدی من همه اقتدا شدم
من به تو دست یا علی دادهام از صمیم دل
مرگ جدام کرده است از تو اگر جدا شدم
لحظهی آخرین غزل، ترس ندارم از اجل
پیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدم
✍"سید حمیدرضا برقعی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #یا_کریم_اهل_بیت
گُلی، از گلشن طاها ، شکوفا شد چه زیبا شد
گلستان جهان زین گل مصفّا شد چه زیبا شد
دو نیمه چونکه شد ماهِ خدا، در آسمان عشق
مَهی تابنده تر، از ماه، پیدا شد چه زیبا شد
امامِ مجتبی (ع) ، دوّم امام بر حق شیعه
به زهرا و علی از عرش، اعطا شد چه زیبا شد
پدر شد حضرت ساقی و، مادر حضرت کوثر
که در عرش الهی شاد اهورا شد چه زیبا شد
حسن (ع) آمد که از بعد پدر، گردد ولیّ حق
ازین میلاد میمون، شاد طاها شد چه زیبا شد
نه تنها خانهی مولاست شادی و شعف برپا ،
مدینه غرق در شادی چو مولا شد چه زیبا شد
چنان بخشیده جان بر عالم این نوزاد زیبا رو ـ
که سرمست از دم فیضش مسیحا شد چه زیبا شد
شده ماه فلک، آیینه دار ماه رخسارش
چنانکه زهره هم مات تماشا شد چه زیبا شد
زمین و آسمان آیینه بندان است ازین مولود
جهان، روشن ازین ماه دلآرا شد چه زیبا شد
چه ماهی که بوَد روشنگر دلهای ظلمانی
که گویی نیمهشب خورشید پیدا شد چه زیبا شد
حَسن شد نام نیکویش ز حُسن صورت و سیرت
به قاموس سخن، این واژه معنا شد چه زیبا شد
بریز ای (ساقی) گردون! از آن جام دلافروزی
که هر دل که ندارد بغض، شیدا شد چه زیبا شد
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #آرزوها
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب اُفتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبهرو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنقا بینشان در روزگار
تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا
کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران
در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا
✍"غلامرضا قدسی خراسانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #خطای_دید
بـه دیـدگــان خطـابیـنت اعتـماد مکن!
بـه هــرچـه مینگـری زود انتـقاد مکن!
تفــاوتـی نکند خـوب یا که بــَـد دیـدن
مکن قضاوت و بـر دیـده استناد مکن!
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh