eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹نام شعر: ! هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها دیدم در باغ و تأمل کردم قامتی نیست که چون تو به دلآرایی هست ای که مانند تو بلبل به سخن‌دانی نیست نتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست نه تو را از من مسکین نه گل خندان را خبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هست راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی صبر نیک‌ست کسی را که توانایی هست هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟ دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست همه را دیده به رویت نگران‌ست ولیک همه کس را نتوان گفت که بینایی هست گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست ✍- سعدی - 💠{کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: اگر سال ها از دیار وطن... به بدبختی و فقر بیرون شوی چو آوارگان فلسطین به جبر اسیر جنایات صهیون شوی به غربت شوی مفلس و بهر نان جهودت دهد نان که ممنون شوی ز مکنت به عسرت شوی مبتلا که محتاج همسایه‌ی دون شوی پی کسب روزی همه روز و شب مددخواه، از رقص میمون شوی به صحرای سوزان افریقیه پیاده دوان پای پرخون شوی گرسنه شکم، تشنه لب در کویر پریشان و حیران چو مجنون شوی به چشمان بسته، بدون دلیل ز قلّه روان سوی هامون شوی به جنگل میان دد و دیو و وحش هماهنگ و هم‌کیش و همگون شوی به فصل زمستان و یخسار دی شناور به جیحون و سیحون شوی ز شرّ طلبکار یُبس و سِمج پناهنده بر حبس قانون شوی ز بی‌خوابگاهی به هنگام خواب همه شب به گودال پاتون شوی ز شغلی که مافوق جمعی بُدی تنزّل دهندت که مادون شوی به وقت سفر بهر کسب معاش گرفتار دزد و شبیخون شوی همه شب به دست شکنجه گران به سر، در تهِ چاه، وارون شوی بدون گناه و خطا ، تا ابد به حبس سلاطین ملعون شوی سرانجام در حوض سلطان قم به قعر نمک‌زار ، مدفون شوی به پندار (شمس قم) این رنج‌ها از آن بهْ، که معتاد افیون شوی ✍شادروان سید علیرضا شمس قمی 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: مام پسران است و، به از مه قمر او شد دخت نبی مام مه آیین پسر او از طایفه‌ی هاشمیان نیست و لیکن شد ماه بنی‌هاشم زیبا قمر او بنگر به مقامش که پس از گلبن زهرا در گلشن طاهاست گل‌آرا شجر او پا بر اثر دخت پیمبر بنهاده‌ا‌ست تا نکهت عصمت شنویم از اثر او این نخله، درختی‌ست که بینند خلایق در اوج وفاداری و غیرت، ثمر او این قمری پر ریخته، در عالم ایثار بر گلشن جان، سایه زند بال و پر او شد وقف مقامات ابد نور دو عینش آفاق وسیع است به مدّ نظر او گنجینه‌ی مهر است و، ودیعت گه نور است وز معدن صدق است و نجابت، گهر او ای تشنه‌دلان، چشم به لطفش بسپارید وصل است به کوثر، نگه چشم تر او فریاد نیاز است نگاه تو (شهابا) شاید برسانند به سمع و نظر او ✍"شهاب تشکری آرانی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: چه بود؟ جان پدر! حرف تیر در گوشَت که زود از جَزَع و گریه کرد خاموشت به خیمه‌ چشم به راه است، مادر زارت برای دیدن لبخند غنچه‌ی نوشَت به جای آن‌ که در آغوش مادر آسایی گرفت پیک اجل، ناگهان در آغوشت نهال سبز تو را طاقت نوازش نیست چگونه تیر زند بوسه بر بناگوشت؟ تن لطیف تو را بوسه، رنجه می‌دارد چگونه خاک فشارد به هم بَر و دوشت؟ همیشه طوطی طبع (شهاب)، نالان است به یاد غنچه‌ی خاموش و روی گل‌پوشت ✍"شهاب تشکری آرانی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: نیست جز بر اثر کوکبه‌ی طاعت حق که به محراب شب تيره شود مه منشق اختر از ديده‌ی مهتاب چكد وقت سحر شب سيه‌پوش كند هيمنه‌ی خون شفق حق كشى، دامن شب را چو بيالود، نشست مرغ حق، شب همه شب نوحه‌گر از ماتم حق صبحدم مِهر سرآسيمه برآيد ز افق زآن كه شد مِهر ولا كشته به هنگام فلق شد شهيد ره ايمان و وفا رهبر عدل آن كه زو ملک شريعت به نظام است و نسق مشهدش خانه‌ی حق مولد او كعبه‌ی دوست نام آن پاک هم از حضرت اعلا مشتق بر سپهر دل عاشق غم او همچو (شهاب) اهرمن سوز شد از پرتو ذات مطلق ✍"شهاب تشکری آرانی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: ابتدای سخن به نام خدا می‌پرستیم ما تو را تنها مهر ورزنده و عطا بخشا وز تو خواهیم یاری و یارا جمله‌ی حمد هست از یزدان در ره راست شو به ما هادی کاوست پروردگار عالمیان راه آنان که خیرشان دادی مهر ورزنده و عطا بخشا به کسانی که خشم گیری‌شان هم خداوندگار روز جزا هم نه قومی که گمرهند ایشان ✍"شهاب تشکری آرانی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: ریخت تا شهد شهادت را اجل در کام تو داد آرامش به روح خسته و آلام تو تلخ شد چون با حضورت کام بعضی از رجال زهرِ غم می‌ریختند از کینه‌ ها در کام تو چونکه بر کرسی دیوان قضا بودی به جِد مُفسدان را لرزه می‌انداخت بر تن، نام تو سال‌ها بودی به رأس کار، اما در امور یک نفر دیده نشد که باشد از اقوام تو داشتی چون دَرد خدمت، سیّد خدمتگزار دَرد مَحرومان مداوا می‌شد از اِقدام تو بر تن بی روح محرومان کشور، از خلوص روح می‌بخشید آن سیمای اخترفام تو پوچ مغزان، پوزخندت گر زدند از ابتدا مُشت محکم زد به دندان‌های‌شان فرجام تو هیچ فیضی جز شهادت لایقت هرگز نبود چون ردای مرگ، کوته بود بر اندام تو گرچه می‌باشد شهادت افتخار آدمی سوخت اما سینه‌ها را مرگِ ناهنگام تو آرمیدی در جوار حضرت سلطان توس تا که آرامش بگیرد روحِ نا آرام تو هر که باشد باخبر از طینت بی‌کینه‌ات می‌خورَد حسرت به آغاز تو و انجام تو نیک می‌دانم که می‌بخشی چو جدّ اطهرت هر که را از جهل مطلق بود در دشنام تو «سیّد ابراهیم»! از تاریخ دفنت شد عیان سیصدو سیّ و سه می‌باشد به ابجد نام تو ۱ هست رمزی در چنین اعداد از سوی خدا که رقم خورده‌ست این نام تو با اتمام تو این مقامت بس که از لطف خداوند کریم در وداعت یک وطن بودند در اکرام تو مُزد و پاداش تو شد جام شهادت عاقبت کاش می‌نوشید (ساقی) جرعه‌ای از جام تو ✍سید محمدرضا شمس (ساقی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: چه به خونم بکشانی، چه به خاکم بنشانی نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی پیش از آنی که خدا خلق کند جان و تنم را عهد بستی که بیایی و دلم را بستانی من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم نکند فرق به حالم، چه بخوانی چه برانی هرگز آن قدر ندارم که شوم خاک قدومت مگرم خاک غلامان در خویش بخوانی به هوای تو هوائی نشود گرد وجودم مگر آن روز که از چنگ هوایم برهانی همه جا صحبت آتش به لبم هست و خموشم کرمی کن که شراری به وجودم بفشانی چند در محفل عشقت ببرم رشک به مستان شود آیا که از این باده مرا هم بچشانی ای نسیم سحری جان منت بدرقۀ ره که به آرامگه یار سلامم برسانی (میثم) از خصم توان زهر ستانیدن و خوردن دوری از دوست نشاید نتوانی نتوانی. ✍غلامرضا سازگار (میثم) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: در کاروان ما جرس قال و قیل نیست در عالم مشاهده راه دلیل نیست عیبی به عیب خود نرسیدن نمی‌رسد گر ثقل خود ثقیل بداند ثقیل نیست بگریز در خدا ز گرانان که کعبه را اندیشه از تسلط اصحاب فیل نیست چرخ کبود دشمن فرعونیان بود ورنه کلیم را خطر از رود نیل نیست گردون سیاه‌کاسه ز طبع خسیس توست هر جا طمع وجود ندارد بخیل نیست زاهد به آب رانده‌ی پندار باطل است ورنه شراب تلخ کم از سلسبیل نیست در گوش عارفی که بوَد هوش پرده‌دار یک برگ بی صدای پر جبرئیل نیست بازیچه‌ی محیط حوادث شود چو موج در دست هر که لنگر صبر جمیل نیست (صائب) خموش چون نشود پیش اهل حال؟ آن جا مجال دم زدن جبرئیل نیست. ✍"صائب تبریزی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: در شهربند عمر که کس را دلیل نیست چیزی به غیر دردسر و قال و قیل نیست بسیار در قلمرو صورت جمیل هست اما یکی به خوبی صبر جمیل نیست وامانده‌ای که تشنه‌لبِ آب رحمت است هیچ احتیاج او به لب سلسبیل نیست پوشیده دیده بگذر از این دشت هولناک در راه عشق به ز توکل دلیل نیست مالک ز محکمیش زند بر در جحیم قفلی به تنگ‌درزی مشت بخیل نیست بستیم راه سیل به فرعون با نگاه ما را شکاف دیده کم از رود نیل نیست بخت سیاهم از کجک حرص می‌برد جایی که زور پشّه کم از زور فیل نیست (قصاب) قول صائب دانا بگو که گفت «اینجا مقام پر زدن جبرئیل نیست» ✍«قصاب کاشانی» 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی قصه باید از امیرالمؤمنین حیدر کنی گر حدیث راست میخواهی و گفتار درست مدح، باید از شه دین حیدر صفدر کنی تا به دست و خامه‌ات، یارایی مدح علی است حیف باشد حرف دیگر ثبت در دفتر کنی راست خواهی، حق نباشد کاین گهر لفظ دری جز که اندر حرف حق، در صحبت دیگر کنی وصف شاه اولیا، نعت شه مردان بیار دفتر شعر و ادب را، تا از او زیور کنی خامه در نقش علی بت شکن زن، تا به‌چند خامه‌ی مانی تراشی، رنده‌ی آزر کنی جان تازه، در تن افسرده می‌دارد شعف در مدیحش تازه چون طبع سخن‌گستر کنی ناسزایان را ستودن، بت تراشیدن بود خود هنر ضایع چرا، در پیشه‌ی بتگر کنی خامه فرسودن، به‌مدح خواجگان جاه و مال عمر فرسودن بوَد آن بهْ که این کمتر کنی با دروغی چند تا چند از ره بیم امید از یکی افسارگیری، بر یکی افسر کنی شرم بادت زین هنر، کز قول ترفند و فریب گوهری را پشک سازی، پشک را گوهر کنی شاه غزنین می‌رود از یاد و فتح سومنات چون سخن از جنگ بدر و، غزوه‌ی خیبر کنی با علی، نام از ابوسفیان و فرزندش مبر روبهان را کی سزد، با شیر نر هم­بر کنی عترت خود را پیمبر، تالی قرآن شمرد کار در دین بایدت، بر گفت پیغمبر کنی یعنی اندر حکم سنت بعد قرآن کریم تکیه باید بر علی و عترت اطهر کنی سرخ‌رویی گر ز کوثر خواستاری، بایدت پیروی از رسم و راه ساقی کوثر کنی بی ولای مرتضی، چون باد اندر چنبر است روز و شب گر در عبادت، پشت را چنبر کنی چون پیمبر باب خواندش، مر مدینه علم را دست بیعت بایدت، در حلقه‌ی آن در کنی آنچنان باشد که گِرد کعبه باشی در طواف چون طواف مرقد آن شاه دین‌پرور کنی اندر آئین جوانمردی و دینداری، رواست گر سر و جان در ره آئین آن سرور کنی هر سری کان نیست اندر پای آن سرور، به‌راه غبن باشد، گر دمی از عمر با او سر کنی گفت عارف، در بشر روپوش کرده‌ست آفتاب این کلام نغز را باید به‌جان باور کنی و اندرین ره مشکلی گر پیش آید، بایدت حلّ آن از اتحاد ظاهر و مظهر کنی ای علی مرتضی، ای آیت حسن القضا ای که ز اکسیر عنایت، خاک ره را زر کنی آفتاب اولیائی، سایه‌ی لطف خدا دوستان را سایبانی، در وصف محشر کنی سایه‌ی لطف و کرم، از دوستانت وامگیر ای که از داروی احسان، چاره‌ی مضطر کنی تشنه‌کامانیم، ای ابر کرامت! خوش ببار تا گلوی خشک ما، از آب رحمت، تر کنی تو شفیع مذنبانی و (سنا) غرق گناه چشم دارد، کش شفاعت در بر داور کنی مدح کس گر گفته‌ام، نعت توام کفاره است بو که زین کفاره‌ام، آسوده از کیفر کنی. ✍جلال الدین همایی (سنا) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh
🔹نام شعر: مرا خواندی به سوی خانه‌ی عشق دلم مجنون شد و دیوانه‌ی عشق ز جان و دل ندایت را شنیدم سراسیمه به سویت پر کشیدم شدم مُحرم به گِرد خانه‌ی دوست ز جان و دل شدم دیوانه‌ی دوست در آنجا جز جمال حق ندیدم چو حق را دیدم از خود دل بریدم حریم کعبه چون باغ جنان بود برای دل، گرامی تر ز جان بود در آنجا هر دلی دیوانه می‌شد به طوف شمع حق پروانه می‌شد درون شب طنین ناله‌ها بود به لب های همه ذکر خدا بود چو بوسیدم ز جان و دل حجَر را در آنجا یافتم قدر بشر را سپس سعیِ صفا و مروه کردم بسی نالیدم آنجا ندبه کردم وجود من در آنجا با صفا بود به لب هایم فقط ذکر خدا بود در آنجا صحبت از شاه و گدا نیست دل آنجا جز به خالق آشنا نیست چو نوشیدم کمی از آب زمزم شدم بیگانه با غم‌های عالم سپس دل‌های‌ ما محو مِنا بود بیابانی که هر سویش خدا بود همانجایی که پا، پا بود و سر، سر شباهت داشت با صحرای محشر در آنجا دیو نفس از خویش راندم خدا را دیدم و از شوق خواندم: خدایا قبله‌ی من خانه‌ی توست دل مشتاق من، دیوانه‌ی توست دل دیوانه‌ام مأوای عشق است سرم سوداییِ سودای عشق است از آنجا مرغ دل سوی حِرا شد دل من بار دیگر باصفا شد حِرا، آنجا که جای مصطفی(ص) بود پیمبر بود و آیات خدا بود همانجایی که ایمان جان گرفته و محبوبی ز حق فرمان گرفته همان فرمان که بت‌ها را شکسته؛ بشر را از غم و اندوه رسته سپس عازم شدم سوی مدینه فضا پر بود از بوی مدینه مدینه شهر عشق و شهر دین است مدینه شهر ختم المرسلین است مدینه شهر وحیِ آسمانی است مدینه بی‌کرانْ بحر معانی است مدینه شهر عشق عاشقان است مدینه باغ گل‌های جنان است مدینه مهد شیران دلیر است قلم در وصف او صافش حقیر است مدینه شهر صبر و شهر داغ است مدینه چلچراغی بی‌چراغ است در آن‌سو گنبد مشهور احمد (ص)؛ جهان را کرده روشن نور احمد(ص) در این سویش بقیعِ بی‌چراغ است دلم از این مصیبت داغ داغ است مدینه جای جایش ناله دارد غم زهرای هجده ساله دارد خدایا جسم و جانی خسته دارم دلی با مهر تو پیوسته دارم به غیر از تو ندارم تکیه‌گاهی رضایم بر رضایت، خود گواهی نصیب اهلِ دل کن این سفر را ز قید غم رها کن خود بشر را ✍"غلامپور دهسرخی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍀 @shernosh