🔹نام شعر: #پیام_آشنا
از دوست ندانیم که پیغام چه باشد
پیغام بدین عاشق ناکام چه باشد
زآن مَه که سفر کرد و پیامی نفرستاد
با دلشدگان گوی که پیغام چه باشد
آن طایر سرگشتهی بی نام و نشان را
کز راه فتد، بهره به جز دام، نباشد؟
بر گریهی بیطاقتیام خنده زنی چند
ما بی تو ندانیم که آرام چه باشد
گمنام فتادم برت آنسان که نپرسی
این کشتهی بیدادِ مرا نام چه باشد
هر درد که ما را به دل و جان رسد از هاست
دیگر گله از گردش ایام چه باشد
بیداد تو بسیار و، مرا تاب و توان، کم
آغاز چو این است سرانجام چه باشد
جز گوهر اشکی که به دامن کند از درد
سرمایهی دلدادهی ناکام چه باشد
چون گل بدرم جامه به سودای وصالت
تا سود من از آن لب گلفام چه باشد
(تنها) به ره عشق بنه پاک و میندیش
کز عشق چهها زاید و فرجام چه باشد.
✍غلامحسین مولوی (تنها)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #بند_تعلق
منشین چنین زار و حزین چون رویزردان
شعری بخوان، سازی بزن، جامی بگردان
ره دور و فرصت دیر اما شوق دیدار
منزل به منزل میرود با رهنوردان
من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان
گر رهرو عشقی تو پاس ره نگهدار
بالله که بیزار است ره زین هرزهگردان
صد دوزخ اینجا بفسُرَد آری عجب نیست
گر درنگیرد آتشات با سینهسردان
آنکو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
آری هنر بیعیب حرمان نیست لیکن
محرومتر برگشتم از پیش هنردان
با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین
دانی که دنیا زهر دارد در شِکردان
گردن رها کن (سایه) از بند تعلق!
تا وارهی از چنبر این چرخ گردان
✍هوشنگ ابتهاج (سایه)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #هبوط_ابد
گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موجِ دل من، تشنهی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بسکه هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستنها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم
که هبوط اَبدم، از پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همهی طول سفر یک چمدان بستن بود
✍"دکتر قیصر امینپور"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #شاهد_افلاکی
چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بیسر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی
در سینهی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیدهی بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمهی عودم تو زمزمه پردازی
من سلسلهی موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بیتو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم (رهی) سویت کو چشم رهیجویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
✍"رهی معیری"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #زندان_هستی
هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر
هرچه سوزان عشق، درد بیوفایی بیشتر
هرچه جان کاهیدهتر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیدهتر سوز جدایی بیشتر
هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزادهتر، افتاده پایی بیشتر
هرچه دل رنجیدهتر، زندان هستی تنگتر
هرچه تن شایستهتر، شوق رهایی بیشتر
هرچه دانش بیشتر، واماندهتر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر
هرچه بازار دیانت گرم، دلها سردتر
هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر
هرچه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر
✍"معینی کرمانشاهی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #سایهی_ابر
گشادهروى تر از صبح نوبهارانيم
نشاط پرور گلگشت و لالهزارانيم
بهسان سايهی ابريم، در بهارِ اميد
كه باغ مهر و وفا را نويد بارانيم
به تشنگان كماليم، فيضبخش صفا
مگر به دامنهی كوه، چشمهسارانيم
درون حُقّهی مينا ز روزگار شرف
بهسان گوهر اسرار، يادگارانيم
چو اهل ذوق، به جولانگه هنر تازند
بيا ببين كه درين عرصه شهسوارانيم
صفاى طينت و والايى طبيعت را
شكوهِ قُلّهی پُر برف كوهسارانيم
به نوبهار طرب، چون نسيم گلشن انس
ز عشق لالهرخان، وه چه بىقرارانيم
به پاى شوق و طلب، در طريق سير و سلوک
به سوى كعبهی مقصود، رهسپارانيم
اگرچه محنت ايّام، جانگزاست، (اديب)
به سوز اين دل غمديده سازگارانيم .
✍"ادیب برومند"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #می_عشق
از آن می خوردن عشقاست دایم کار من هر شب
که بی من در خرابات است دایم یار من هر شب
بتم را عیش و قلاشیاست بی من کار هر روزی
خروش و ناله و زاریاست بی او کار من هر شب
من آن رهبان خودنامم من آن قلاش خودکامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب
برهنه پا و سر زآنم که دایم در خراباتم
همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب
همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم بَرند آتش ز بیتالنار من هر شب
مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی
نگار من چو بیند چشم گوهربار من هر شب
دوصد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب .
✍"حکیم سنایی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #خواب_شیرین
نمیبیند سرم چون شمع شبها روی بالین را
به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد
نمیگیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را
نیارد همنشین آنجا خلل در عیش تنهایی
پرستش میتوان کردن ازین ره خانهی زین را
به ناصِح طُرّهی او را چرا بیهوده بنمایم
که با این سرمه ربطی نیست چشم مصلحتبین را
اگر هم رنگ رویت لالهای در بیستون روید
بیفشاند چو گرد از دامن خود نقش شیرین را
دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقی
ندانم گر بگیرم جام، بگذارم کدامین را
اگر بر بالش پر سر ندارم، چشم آن دارم
که شبها ز اشک حسرت نرم سازم خشت بالین را
(کلیم) افشان کن اول صفحه رو از خوی خجلت
که بر هر کاغذی نتوان نوشتن شعر رنگین را
✍"کلیم همدانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #نغمه_های_درد
خفتم به دامن غم جانسوز خویشتن
تا وارهم ز تیرگی روز خویشتن
آن نالهام که سردی جان آورد به بار
وآن شعلهای که شد سبب افروز خویشتن
آن غنچهام که سوخته بر شاخسار عمر
دل بستهام به طبع غم اندوز خویشتن
چون چنگ سرفکندهام از نغمه های درد
خو کردهام به مویهی پُر سوز خویشتن
آن قصه گوی، مرغ گرفتار خستهام
کز تاب غم شدم سخن آموز خویشتن
میجوشد از درون دلم چشمههای رنج
مستم ز تلخ بادهی لب دوز خویشتن
فردای عمر قصهی ناخواندهی پری است
در ماتمم ز حسرت دیروز خویشتن
✍"بانو پروین دولتآبادی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #خدا_کیست؟
به مادر گفتم: «آخر این خدا کیست ؟!
که هم در خانهی ما هست و هم نیست»
تو گفتی: «مهربانتر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست»
چرا هرگز نمیآید به خوابم
چرا هرگز نمیگوید جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنیدم
تو را دیدم، خدایت را ندیدم
به من آهسته مادر گفت: «فرزند!
خدا را در دل خود جوی یک چند»
خدا در رنگ و بوی گل نهان است
بهار و باغ و گل، از او نشان است
خدا در پاکی و نیکیاست، فرزند!
بود در روشناییها، خداوند
به هر کاری دل خود با خدا دار
دل کس را ـ ز بیمهری میازار .
✍"بانو پروین دولتآبادی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #خاطرات
ماندهام با خاطراتِ تلخِ دورانی که نیست
کوچه و پسکوچهها و آن خیابانی که نیست
یادم آید آن صفا و دوستیهای قدیم
سادگیها و مرام و عهد و پیمانی که نیست
میرَوَم پای پیاده ، پا به پای کودکی
از مَسیر خانه سوی آن دبستانی که نیست
گاهگاهی میزنم پرسه میان کوچه ها
یادِ آن ابروکمان، گیسو پریشانی که نیست
مینشینم در کنارِ پنجره، وقت سکوت
با خیال آن گلِ خوشبوی گلدانی که نیست
شهرِ من، پُر بود از باغ و گلستان و انار
شهره بود این شهر، با آن باغ و بستانی که نیست
خانهی مادر بزرگ و، قصههای دلنشین
روزهای جمعه با آن دودِ قلیانی که نیست
خانهای که بود سرشار از نشاط و عاطفه
عمهها و آن عموی بهتر از جانی که نیست
با خیال کودکیها ، یاد مادر میکنم
پای آن میزِ سماور، چای و فنجانی که نیست
مینشینم در کنار برکهای از اشکها…
با خیالِ بهترین بابای خندانی که نیست
در کنار خواهران بهتر از جانی که هست ،
در خیالم مینشینم توی ایوانی که نیست
تا که کمکم میرسد روزی که بر دیوارِ شهر
میخورَد عکسِ منِ آلوده دامانی که نیست
بعد از آن گهگاه، می آیی کنارِ قبرِ من
میخوری افسوسِ این دورانِ طوفانی که نیست
نام من را باد و باران میبَرد از سنگِ من
خیره میمانی بر آن القاب و عنوانی که نیست
دفترِ شعرِ مرا ، وا میکنی با اشک و آه ،
میکنی یادٍ از من، آن مَردِ غزلخوانی که نیست
آن که در هر شعرٍ او ، غمواژههای دَرد بود
دَرد یعنی دَردِ ایرانیّ و ، ایرانی که نیست
عمرِ خود را طی مکن بیهوده در این زندگی
چون که آید زود، آن روزِ پشیمانی که نیست
آه از عمری که (ساقی) رفت و دیگر برنگشت
روزهای کودکی و ، روزگارانی که نیست .
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پَر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکُشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و همقران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهاست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب، دور از یار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی (حافظ)
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق .
✍«حضرت حافظ»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh