🔹نام شعر: #خواب_شیرین
نمیبیند سرم چون شمع شبها روی بالین را
به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد
نمیگیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را
نیارد همنشین آنجا خلل در عیش تنهایی
پرستش میتوان کردن ازین ره خانهی زین را
به ناصِح طُرّهی او را چرا بیهوده بنمایم
که با این سرمه ربطی نیست چشم مصلحتبین را
اگر هم رنگ رویت لالهای در بیستون روید
بیفشاند چو گرد از دامن خود نقش شیرین را
دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقی
ندانم گر بگیرم جام، بگذارم کدامین را
اگر بر بالش پر سر ندارم، چشم آن دارم
که شبها ز اشک حسرت نرم سازم خشت بالین را
(کلیم) افشان کن اول صفحه رو از خوی خجلت
که بر هر کاغذی نتوان نوشتن شعر رنگین را
✍"کلیم همدانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #نغمه_های_درد
خفتم به دامن غم جانسوز خویشتن
تا وارهم ز تیرگی روز خویشتن
آن نالهام که سردی جان آورد به بار
وآن شعلهای که شد سبب افروز خویشتن
آن غنچهام که سوخته بر شاخسار عمر
دل بستهام به طبع غم اندوز خویشتن
چون چنگ سرفکندهام از نغمه های درد
خو کردهام به مویهی پُر سوز خویشتن
آن قصه گوی، مرغ گرفتار خستهام
کز تاب غم شدم سخن آموز خویشتن
میجوشد از درون دلم چشمههای رنج
مستم ز تلخ بادهی لب دوز خویشتن
فردای عمر قصهی ناخواندهی پری است
در ماتمم ز حسرت دیروز خویشتن
✍"بانو پروین دولتآبادی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #خدا_کیست؟
به مادر گفتم: «آخر این خدا کیست ؟!
که هم در خانهی ما هست و هم نیست»
تو گفتی: «مهربانتر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست»
چرا هرگز نمیآید به خوابم
چرا هرگز نمیگوید جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنیدم
تو را دیدم، خدایت را ندیدم
به من آهسته مادر گفت: «فرزند!
خدا را در دل خود جوی یک چند»
خدا در رنگ و بوی گل نهان است
بهار و باغ و گل، از او نشان است
خدا در پاکی و نیکیاست، فرزند!
بود در روشناییها، خداوند
به هر کاری دل خود با خدا دار
دل کس را ـ ز بیمهری میازار .
✍"بانو پروین دولتآبادی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🌱 @shernosh
🔹نام شعر: #خاطرات
ماندهام با خاطراتِ تلخِ دورانی که نیست
کوچه و پسکوچهها و آن خیابانی که نیست
یادم آید آن صفا و دوستیهای قدیم
سادگیها و مرام و عهد و پیمانی که نیست
میرَوَم پای پیاده ، پا به پای کودکی
از مَسیر خانه سوی آن دبستانی که نیست
گاهگاهی میزنم پرسه میان کوچه ها
یادِ آن ابروکمان، گیسو پریشانی که نیست
مینشینم در کنارِ پنجره، وقت سکوت
با خیال آن گلِ خوشبوی گلدانی که نیست
شهرِ من، پُر بود از باغ و گلستان و انار
شهره بود این شهر، با آن باغ و بستانی که نیست
خانهی مادر بزرگ و، قصههای دلنشین
روزهای جمعه با آن دودِ قلیانی که نیست
خانهای که بود سرشار از نشاط و عاطفه
عمهها و آن عموی بهتر از جانی که نیست
با خیال کودکیها ، یاد مادر میکنم
پای آن میزِ سماور، چای و فنجانی که نیست
مینشینم در کنار برکهای از اشکها…
با خیالِ بهترین بابای خندانی که نیست
در کنار خواهران بهتر از جانی که هست ،
در خیالم مینشینم توی ایوانی که نیست
تا که کمکم میرسد روزی که بر دیوارِ شهر
میخورَد عکسِ منِ آلوده دامانی که نیست
بعد از آن گهگاه، می آیی کنارِ قبرِ من
میخوری افسوسِ این دورانِ طوفانی که نیست
نام من را باد و باران میبَرد از سنگِ من
خیره میمانی بر آن القاب و عنوانی که نیست
دفترِ شعرِ مرا ، وا میکنی با اشک و آه ،
میکنی یادٍ از من، آن مَردِ غزلخوانی که نیست
آن که در هر شعرٍ او ، غمواژههای دَرد بود
دَرد یعنی دَردِ ایرانیّ و ، ایرانی که نیست
عمرِ خود را طی مکن بیهوده در این زندگی
چون که آید زود، آن روزِ پشیمانی که نیست
آه از عمری که (ساقی) رفت و دیگر برنگشت
روزهای کودکی و ، روزگارانی که نیست .
✍سید محمدرضا شمس (ساقی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پَر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکُشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و همقران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهاست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب، دور از یار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی (حافظ)
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق .
✍«حضرت حافظ»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #فراق
زبان مار بوَد خار آشیان فراق
که باد جلوهگه برق، خانمان فراق
چو آفتاب زبانهای آتشین خواهم
که الامان زنم از تیغ بی امان فراق
هزار شق شود از درد همچو خامه موی
زبان خامهی فولاد، از بیان فراق
چو برگ لاله شود داغدار پردهی گوش
شود چو گرمِ سخن، آتشین زبان فراق
حبابش از سر نوح است و موجش از دم تیغ
برون میار سر از بحر بیکران فراق
نهشت با کمرش دست در میان آریم
که بشکند کمر دوری و میان فراق
نمیرسد به پریشانیام، اگر (صائب)
ز تار زلف کنم مَدّ داستان فراق .
✍"صائب تبریزی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #فراق
من چه گویم که دلم گشته پریشان فراق
ناله تا کی کنم ای دوست به زندان فراق
گر به دست من دلخسته بیفتد فرصت
میستانم به خدایی خدا ، جان فراق
باز در ورطهی غم کشتی جانم افتاد
کی رها میشوم از مِحنت طوفان فراق
فلک انداخت به میدان جدایی بختم...
تا خورَد بر تن و سر چوبهی چوگان فراق
گر توانی به کف آید مدد از حق جویم
تا کَنم از دو جهان ریشه و بنیان فراق
گفت (شیوا) که به الطاف خدا واصل شو
همتی تا شوی آزاد ز دامان فراق .
✍محمدحسین خدایی (شیوا)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #سر_حلقهی_اهل_یقین
مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم
کز تماشای جمالش رفت از کف عقل و دینم
لوحش الله از جمال او که چون دیدم بیاسود
از غم و اندوه بیپایان دل اندوهگینم
کرد دیدار بهشت جاودان طلعت وی
فارغ از یاد بهشت و از خیال حور عینم
وین عجب کآن دلبر یکتای بیهمتا عیان شد
در جنوب و در شمال و در یسار و در یمینم
رفتم از خویش و بگفتم با زبان بیزبانی
کای حبیب دلفریبم ای نگار نازنینم
ای تو جان جان جانم ای ضیای دیدگانم
دلبر و دلدار و دلجو دلسِتان و دلنشینم
از کجایی کیستی نامت چه نسبت با که داری
گفت من سرّ هویت، هستِ هستی آفرینم
در نهانم کنز مخفی در عیانم کل هستی
هستی آثار دو حرف است و من اصل آن و اینم
اسم اعظم گنج اسما عشق مطلق آمر کل
داور کون و مکانم وجه رب العالمینم
من رسول الله را درخور به تمجید و ثنایم
من کتاب الله را مصداق آیات مبینم
طا و سین و میم و کاف و ها و یا و عین و صادم
طا و سین و طا و ها و حا و میم و یا و سینم
سرّ الرحمن علی العرش استوی را گر ندانی
آن منم کاندر سویدای دل انسان مکینم
ذاکر و مذکور و ذکرم حامد و محمود و حمدم
من صراط المستقیمم مالک اندر یوم دینم
من قیامم من قعودم من رکوعم من سجودم
خود بهخود گویندهی ایاک نعبد نستعینم
بزم وحدت را نوا و نغمه و نایی و نایم
بادهنوش و ساقی و مینا شراب و ساتکینم
اصفیا را من انیسم ازکیا را من جلیسم
انبیا را من ظهیرم اولیا را من معینم
پادشاه لامکانم پیشوای انس و جانم
مقتدای قدسیانم رهبر روح الامینم
ناامیدان را امیدم بیپناهان را پناهم
خضر راه رهروانم هادیام حبل المتینم
هست عالم جسم و در آن جسم من جان عزیزم
هست امکان بحر و در آن بحر من درّ ثمینم
نوربخش مهر و ماه و زهره، مریخ و عطارد
زیور ارض و سما و، لنگر عرش برینم
دست من بر پایدارد کرسی و لوح و قلم را
من هوادار سپهرم من نگهبان زمینم
ز ابتدا تا انتها من خلق را قسام رزقم
در حقیقت فیضبخش اولین و آخرینم
خستگان عشق را تیمار جان بیشکیبم
تشنگان وصل را سرچشمهی ماء معینم
عشق بایستی که تا عاشق به من نزدیک گردد
ورنه من بیرون ز استدراک عقل دوربینم
پای تا سر عشق و شور و جذبهام همراه حسنم
زین سبب گاه ظهور خویش با احمد قرینم
در مقام حسن کل محمود عبد من عبیدم
نام نیکویم علی سرحلقهی اهل یقینم
یا علی! مدحت سرای درگه عرش آستانت
من (صغیر) مستمند بینوای دلغمینم
روسیاه و دل تباه و پرگناه و عذرخواهم
عاجز و بیچاره و مسکین منیب و مستکینم
لیک شادم زینکه مداح تو هستم خاصه کز جان
بندهی فرزند تو صابر علی شاه امینم
مهر او کآن بیگمان مهر و تولای تو باشد
دست قدرت ریخته روز ازل در ماء و طینم
لطف او را کأن بوَد لطف تو من امّیدوارم
منّت او را که هست آن منّت تو من رهینم.
✍«صغیر اصفهانی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #باد_بهار
باد بهار، مرهم دلهای خسته است
گل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام میکند
از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست برآیند غنچهها
شیر شکوفه، زَهر هوا را شکسته است
این سبزه نیست بر لب جو رُسته نوبهار
بر زخم خاک، مَرهم زنگار بسته است
زنجیری است ابر که فریاد میکند
دیوانهایاست برق که از بند جَسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته بود
از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانهی نسیم به خوابش نمیکند
از نالهی که بوی گل از خواب جسته است؟
از جوش گل، ز رخنهی دیوار بوستان
خورشید در کمین تماشا نشسته است
(صائب) به هوش باش که داروی بیهُشی
باد بهار... در گرهِ غنچه بسته است .
✍«صائب تبریزی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #نوشتهاند
اهل قلم که درس الفبا نوشتهاند
با طرز نغز و شیوهی شیوا نوشتهاند
سردفتر کلام خدا را به آبِ زر
بالای صفحه با خط طغرا نوشتهاند
دزدیده خال كنج لب یار و بُردهاند
در زیر بای بسمله عمدا نوشتهاند
مَدّی به پاس یاری یاسین چو ذوالفقار
منّت نهاده بر سر اعدا نوشتهاند
در کاخ عدل با سر انگشت خونچکان
شرحی ز خون ناحق یحیا نوشتهاند
احوال طفل و مادر موسی به رود نیل
گر پی بری درست به معنا نوشتهاند
گاهی حدیث دعوی فرعون گفتهاند
گه سطری از نبوّت موسا نوشتهاند
دربارهی مسیح از انجیل لوحهای
بر بارهی بلند کلیسا نوشتهاند
از هدهد و صبا و سليمان و تخت او
دیباچهای به قالی دیبا نوشتهاند
بشنو که در معابد زردشتیان هنوز
نام کتاب زند و، اَوستا نوشتهاند
دربارهی شکستن بتها کنایه با ـ
خط شکسته بر در بطحا نوشتهاند
سرّ عروج احمد و معراج جسمیاش
گِرد رواق مسجد اقصا نوشتهاند
انصاف دِه به طرفه سؤالم جواب گو
(حداد) آنچه بهر تو و ما نوشتهاند
خوشتر کدام در کتب خمسه رهبران
مانحن و فيه نوع بشر را نوشتهاند .
✍"عباس حداد کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #اهل_معنى
اهل معنی پی عزّ و شرف و شان هماند
بندهی همت خویشاند و گروگان هماند
طالب مهر و وفایند و خریدار صفا
به سر خوان محبت همه مهمان هماند
فکر باطل ننمایند که این طایفه را
نیست اندیشهی بَد در دل و، جانان هماند
راستی پیشهی آنان بوَد اندر همه حال
آنچه گویند همه یکدل و یک جان هماند
جمله آزادمنش بندهی کس نیست کسی
همه پروانهی شمع رخ رخشان هماند
سر تسلیم نسایند به پای زر و زور
بری از کینه، ولی گوش به فرمان هماند
شاد در شادی یکدیگر و غمخوار به غم
یار و یاور، همه در ظاهر و پنهان هماند
در ره علم و هنر، پیشرو قافله ها
لیک در کسب ادب، طفل دبستان هماند
کفر دانند هر آن کس شکند پیمان را
(واجد) عهد و وفا در پی پیمان هماند.
✍حاج اکبر دخیلی (واجد)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #خدا_کند
خدا کند که جوانان ز حق جدا نشوند
به صحبت بَد و بدخواه آشنا نشوند
مقدسات جهان را به زیر پا ننهند
شرور و مُفسد و بیدین و بیحیا نشوند
سرِ عقیدهی خود پای بفشرند چو کوه
بهسانِ کاه، ز هَر باد جابجا نشوند
خدا کند که جوانان، ره هنر پویند
شکستهبال و پریشان و بینوا نشودند
به منصبی که رسیدند خویش گم نکنند
به نارضایی بیچارگان رضا نشوند
اگر مشیر و مشارند بی ادب نشوند
اگر رفیق شفیق اند بی وفا نشوند
پی سیاست بدکارگان قدم نزنند
وطنفروش و خطاکار و بد ادا نشوند
به جان و مال و به ناموس کس طمع نکنند
در این معامله همکیش اشقیا نشوند
خدا کند که جوانان عقیدهمند شوند
سبک عیار و تهیمغز و خودنما نشوند
ز درس و مدرسه تعلیم و تربیت گیرند
هواپرست و طمعکار و خودستا نشوند
به زندگی تجمل نما ، هوس نکنند
به دردِ خرج بِلادخل ، مبتلاً نشوند .
✍"یحیی دولت آبادی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh